eitaa logo
داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
13.2هزار دنبال‌کننده
22.9هزار عکس
16.1هزار ویدیو
111 فایل
داستان های آموزنده مدیریت ؛ https://eitaa.com/joinchat/1541734514C7ce64f264e تعرفه تبلیغات☝
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸صبـ🌤ـح‌ من‌ و یک 🍃دسته گل یاسمن و ناز 🌸یک شاخ نبات ‌و 🍃غزلـ📖 حـافـظ شیـراز 🌸امروز دعـ🙏ــای غزلم 🍃بدرقه تـو 🌸زیـبا بشود روز تُـو 🍃از لحظه آغـاز 🌸شروع هفته تون عااااالی @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
5.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ فوق العاده زیبا تقدیم به شما دوستان 🌺🍃 حس آرامش یعنـی: بدونیم خدایی داریم که همیشه حواسش به زندگیمون هست... زندگی تون پراز یاد خدا 🌺🍃 ‎‌‌‌‌‌@tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
12.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بی تو چه کند مولا، یا فاطمه الزهرا افتاده علی از پا، یا فاطمه الزهرا 🎙مداحی آقای سید مهدی میرداماد 🖤 🆔 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨🌷﷽🌷✨ 💎حضرت محمد (ص) میفرمایند: ☘ به هر كس، راستگويى در گفتار، انصاف در رفتار، نيكى به والدين و صله رحم الهام شود، اجلش به تأخير مى افتد، روزيش زياد مى گردد، از عقلش بهره مند مى شود و هنگام سوال مأموران الهى پاسخ لازم به او تلقين مى گردد 📖اعلام الدين ص 265 ❤️اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ 💚وآلِ مُحَمَّدٍ 💜وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
‼️ازدواج با دختر رشيده 🔷س 3515: آیا (موقت یا دائم) با ای که صلاح و مصلحت زندگی خود را میداند و به هم رسیده است، نیاز به دارد؟ ✅ج: بنابر احتیاط واجب اجازۀ پدر یا جد پدری او لازم است و بدون آن بنا بر احتیاط واجب عقد صحیح نیست. @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
إِن يَنصُرْكُمُ اللّهُ فَلاَ غَالِبَ لَكُمْ ✨وَإِن يَخْذُلْكُمْ فَمَن ذَا الَّذِي يَنصُرُكُم ✨مِّن بَعْدِهِ وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكِّلِ الْمُؤْمِنُونَ(۱۶۰) ✨اگر خداوند شما را يارى كند، ✨هيچ كس بر شما غالب نخواهد شد ✨و اگر شما را خوار كند، پس چه كسى است ✨كه بعد از آن بتواند شما را يارى كند؟ ✨بنابراين مؤمنان فقط بايد بر خداوند توكّل كنند(۱۶۰) 📚سوره مبارکه آل عمران ✍آیه ۱۶۰ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
بذر"مهربانی را" بی محاسبه بر زمین دل ها بپاش؛ "بی شک" جهانی "عشق" درو خواهی کرد... بهترین باش، و حس خوب زندگی را درک کن و این حس را به دیگران تزریق کن در مسیر روياهايت حرکت کن! آن جوری که تصور می کرده ای زندگی کن. و اصلا شک نکن به نشدنش چون خدایی وجود داره که تصورقدرتش غیر ممکنه جسارت اینو داشته باش اهداف بزرگ داشته باشی و شجاعتشو داشته باش که بهش برسی. 👇👇👇👇 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
اقدام زیرکانه و جالب از شهید چمران با قوطی کنسرو !! وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت "دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. منم پرسیدم آخه قوطی خالی کنسرو به چه درد میخوره!! بعد خود شهید چمران پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی رودخانه اروند. عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می ریختند! شهید مصطفی چمران @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
بگذار آدمها تا میتوانند " سنگ " باشند ؛ مهم این است که تو از نـژاد " چشمه ای " ؛ پس جاری باش و اجازه نده سنگ ها مانع حرکت تو شوند ؛ آنها را با نوازشهایت ذره ذره خرد کن و از روی آنها با لبخند عبور کن. ❤️🔅❤️
⚠️هميشه بايد مراقب سه چيز باشيم:↯↯ ➊⇜وقتي تنها هستيم 🔅مراقب افكار خود🔅 ➋⇜وقتي با خانواده هستيم 🔅مراقب اخلاق خود...🔅 ➌⇜و زماني كه درجامعه هستيم 🔅مراقب زبان خود...🔅
رمان قسمت 29 سریع از رختخواب پایین آمد و همزمان نازنین را صدا زد -نازنین ...نازنین زهرا....مادر ...  سفره بنداز این دوتا شام نخوردن نیما بلند شد و برای کمک بازوی مادر را گرفت.مادر و پدرش سن آنچنان بالایی هم نداشتند اما رفتن و مرگ نابهنگام نریمان در یک تصادف هولناک کمر شکن بود.مادر اکثر مواقع احساس مریضی می کرد.فاخته برای کمک بیرون رفت. سر سفره نشسته بودند و فقط صدای قاشق و چنگال و تعارفات مادر می آمد.کنار فاخته نشسته بود و دائم می  گفت بخورد. در آخر نوبت نیما شد -کم غذا شدی مادر....یه ذره دیگه بکش دهانش پر بود و با دست اشاره کرد که نمی خورد. نگاه حسرت بار مادرش روی صورتش نشست -چقدر خوب میشد امشب اینجا بمونین.فاخته هم که چهارشنبه  و پنجشنبه مدرسه نداره لقمه در دهانش ماسید. برنامه فاخته را مادرش  می دانست و او هیچ چیز  بارش نبود.چقدر دل اینها خوش بود!!!کجا بمانند و کجا بخوابند.حتما اینها فکر می کردند نیما و فاخته خوشبخت کنار هم شب را صبح می کنند.لقمه اش را با زحمت قورت داد -من فردا کلی کار دارم....فاخته می  خواد بمونه بمونه نگاه فاخته را روی خودش احساس کرد اما ترجیح داد نگاهش نکند.نه که دوست نداشته باشد ان حال خوبی که به او دست می داد را نمی خواست.مادر آرام اشکش را پاک کرد.نیما غر زد -حالا برا چی  گریه می کنی.خب من خونه خودم راحت ترم.اومدیم یه سر بزنیم فقط بلند شد. -اینجا هم خونه خود ته دیگه.گفتم بمونی پنجشنبه ای بریم سر خاک.چند وقته نرفتم نفسش را محکم بیرون فرستاد -باشه می  مونیم. ..فقط خواهشا گریه نکن رفت و سرش را بوسید.کلا باید یک زوری بر سرش  باشدانگار، وگرنه اموراتش  نمی گذرد.فاخته به همراه نازنین به آشپزخانه  رفتند .آقا جان پای  اخبار بود. نیما مادر را کمک کرد به اتاقش برود.روی تخت نشست.دست مادرش روی گونه اش نشست -لاغر شدی نیما. پوزخند زد.اصلا چرا نگرانش بودند -با فاخته خوبی مادر دوباره پوزخند زد -گرفتی منو.....چه خوبی دلت خوشه.....آره در حد تحمل خوبه......یه چند ماهی تحملش می کنم حالا مادر سرفه کرد و دستپاچه به پشت  سرش نگاه کرد.فاخته با سینی چای همانجا خشکش زده بود. لعنت براین شانس که نیما داشت.یادش نبود در باز است -بیا مادر .. بیا..  فاخته جان از تو همون کمد  برای خودتون رختخواب بردار بند ازین پایین تخت نیما کلافگی نیما  را فاخته می  دید.وقتی می گفت تحمل می کند چطور می خواست کنارش بخوابد.نیمای بی احساس نمی فهمید با همان یک کلمه چه آتشی به جان فاخته می اندازد.سینی را آرام روی پاتختی گذاشت .به سمت کمد رفت اما ایستاد و به چشمان مادر جان نگاه کرد.دلش آغوش مادرانه می  خواست نه نیمایی که دائم او را به سطل آشغال قلبش می انداخت -مادر جان -جانم دختر قشنگم -میشه من پیش شما بخوابم نیما هم با حرف فاخته ایستاد و خشک شد.هر چه نگاهش کرد فاخته به سمت او بر نگشت.همان سهم کوچک از نگاهش را هم از نیما دریغ کرد. دمغ از نخوابیدن فاخته کنارش،روی تخت یک نفره اتاقش دراز کشید و به نقطه ای روی سقف سفید خیره شد.فاخته را می خواست و نمی خواست.نگاهش می کرد دلش برای ناز چشمانش پر می کشید اما مغزش به شدت او را پس می زد.از اینکه امشب اینجا نبود پنچر بود شاید اگر فاخته برخلاف خواسته او امشب را با او می گذراند بلکه فرجی می شد و جرقه ای پیش می آمد اما افسوس....فاخته هم تمایلی به او نشان نمی داد.به پهلو شد و جهنمی نثار افکارش کرد و چشمانش را بست. نمی دانست چند ساعت از شب می گذرد اما دستی محکم تکانش می داد.کلافه یکی از چشمانش را باز کرد.مادر گریان بالای سرش ایستاده بود .سریع روی تخت نشست -چی شده مامان.. چرا گریه می کنی -پاشو بیا مادر..  فاخته....بچه ام .    پاشو بیا ...پاشو مثل فشنگ از جا پرید  و به اتاق مادر رفت.فاخته را دید.عروسکی خوابیده در کابوس.تمام تنش عرق  کرده بود و می لرزید و نا مفهوم چیزهایی می گفت وحشتزده رفت و در کنارش نشست.آرام به گونه اش زد -فاخته....فاخته دست روی پیشانی تبر دارش گذاشت.آه دلربای کوچکش در تب می سوخت .کمی محکمتر به گونه اش زد و دست به بازویش گرفت و تکانش داد و بلندتر و اینبار با ترس صدایش زد -فاخته...فاخته ادامه دارد.... @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان 🌿🌸🌸🌸🌸🌿
‍ شب سردتون گرم ازمحبت وعشق رمان قسمت ۳۰ مادر بر صورتش زد -یا ابا الفضل چش شد این بچه بلند شد و و به اتاقش رفت.سریع کاپشن و سوئیچ ماشین را برداشت و دو باره به اتاق مادر رفت.فاخته همانطور می لرزید و هذیان می گفت. -مامان میرم ماشینو روشن کنم.یه پتو آماده کن الان می یام. پاهایش را آرام از لگن برداشت و لگن را روی زمین گذاشت.مادرش آرام در را باز کرد.چادر نمازش هنوز به سرش بود -حالش چطوره مادر داشت پاهایش را آرام روی تخت دراز می کرد.نگاهی به چهره زرد و زارش انداخت و بعد به مادرش نگاه کرد -فعلا خنکه .تبش اومد پایین. حوله را هم از روی پیشانیش برداشت.دست روی پیشانیش گذاشت خنک بود.با چه حالی او را به درمانگاه برد. از ترس داشت می  مرد. اصلا فکر اینکه فاخته را در این حال ببیند و روح از بدن خودش برود را نمی کرد.فاخته بدون اینکه خودش بداند گوشه ای در قلبش آرام نشسته بود.لگن را برداشت و از اتاق بیرون آمد.مادر لگن را از دستش گرفت و به چهره بیخواب پسرش نگاه کرد -دلشو نشکون مادر !!خدا رو خوش نمی یاد....به غیر ما هیچ کس رو نداره.یه محبت کوچولو چیزی ازت کم نمی کنه اما دلش بشکنه.... غمگین به مادرش چشم دوخت -من منظور بدی از حرفام نداشتم.اما زمان لازم دارم مامان....قبولش برام سخته دست به بازوی پسرش کشید -از مردونگی به دوره خون به دلش کنی با حرفات.یه کم بیشتر فکر کن. چشمی گفت و دوباره وارد اتاق شد.فاخته آرام خوابیده بود.رفت و آرام کنارش دراز کشید.به چشمان بسته اش خیره شد.چه کسی گفته صورت با آرایش زیباست ....کمی نور و کمی معصومیت چهره فوق العاده ای میساخت.او که دوست داشت بر خلاف معیار های مذهبی خانواده اش با دختری امروزی ازدواج کند حالا دراز کشیده بود و محو دختری بود که بدون آن معیارها ،بسیار افسون می کرد. همانطور که به پهلو دراز کشیده بود و تماشایش میکرد .انگشت دستش را که روی سینه اش گذاشته بود را آرام گرفت.دستان کوچک و انگشتان لاغرش در دستان مردانه اش جا گرفت. -فردا که چشماتو باز کنی،به من نگاه نکنی.....من احمق چی کار کنم.فقط یه جرات می خوام. ..جرات می خوام فاخته...... طاق باز شد و آنقدر به دیوار خیره شد تا خوابش برد چشمانش را باز کرد و وقتی به پهلو شد و نیما را دید که دمر در خوابی  عمیق کنار او دراز کشیده ،بلند شد و نشست.همینجور داشت به ریتم آرام نفسهایش نگاه می  کرد که در باز شد و مادر  جان با یک سینی و لبخندی دلنشین وارد شد -سلام به روی ماهت عزیزم بهتری متعجب نگاه کرد -بهترم؟؟؟ با همان سینی نشست روبروی فاخته و سینی را روی پایش گذاشت. -دیشب تا صبح تو تب سوختی مادر....نیما بردت دکتر ....تا صبح فقط اینجا پاشویه ات کرد تا بالاخره تبت پایین  اومد. همین الان خوابش برد بچه ام -الان فقط یه  کم سرگیجه و ضعف دارم. این چیزا که میگین یادم نمی یاد.پس حسابی  درد سر ساز شدم دستش را در دستانش گرفت -سرت سلامت عزیزم....خستگی رو می خوابی رفع میشه. ...بخور تا یه کم جون بیاد تو تنت بلند شد و آرام از اتاق بیرون رفت و در را آرام بست.به چهره خوابیده نیما نگاه کرد.تا صبح بالا سرش نشسته بود....همان نیمایی که دیشب از بودنش به مادرش گله می کرد.مانده بود کدام روی نیما را بپذیرد ...شب زنده داریش..یا تنفر از فاخته.آه کشید...کاش کمی جرات پیدا می کرد به نیما بگوید به این زندگی مایل است.فاخته از همان اول هم از نیما خوشش آمده بود.همان اندازه که نیما برای او جذاب بود فاخته برای نیما نخواستنی ترین دختر روی زمین بود.نیما در جایش کمی  تکان خورد و بالش را بیشتر در زیر سرش بالا آورد اما بیدار نشد.سینی را کناری گذاشت بلکه بیدار شود و یکبار هم شده با هم چیزی  بخورند.هیچوقت یاد نداشت پدرشان با آنها غذا بخورد .فاخته و مادرش همیشه تنها بودند.در دفتر آبی خاطراتش همیشه آرزوی سفره ای پهن  و یک شام عاشقانه را داشت.حالا در سیاهه زندگیش آرزو به دل یک غذا خوردن معمولی بود.خودش هم دوباره دراز کشید و خیره به مرد خوابیده در کنارش با رویاهای رنگارنگ در کنار نیما دوباره چشمانش را بست. ادامه دارد.... @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان 🌸🌸🌿🌿🌸🌸