4_6044329410058782260.mp3
14.01M
✨هنوز هم من✨
❤️#قسمتنهم🖤
🌺«امیدوارمازشنیدناینکتابلذتببرید»😊
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارت149
همراه کیان رفتم . از هر توصیه ای که بود ، چه امنیتی ، چه اخلاقی ، چه حتی اداری ، دریغ نکرد تا خیال خودش رو
اینجوی راحت کنه ولی انگار نشد . مضطرب بود . جلوی در اتاقی ایستاد و گفت :
_سوگل ...
فوری گفتم :
_کیان می دونم ،صدبار همه چی رو گفتی .
سرشو کج کرد و چشماش رو ریز:
_نا امیدم نکن .
لبخند زدم :
_برو خیالت راحت.
-می دونی که حرفاتون رو می شنوم .
کلافه گفتم :
_می دونم ... برو .
دستگیره ی در به سمت پا یین کشیدم و با بازشدن در ، کیان ازم فاصله گرفت و رفت . منم در اتاق رو پشت سرم بستم و
نگاهم سمت میزی رفت که هیبت یک زن نشسته پشت میز ، از دور پیدا بود . جلو رفتم . مصمم تر از همیشه و شاید کمی
با دلخوری ، مقابل نگاهش ایستادم و صندلیم رو از کنار میز ، برداشتم و عقب کشیدم . نشستم رو ی صندلی و نگاهم سمت
چشمانش بالا رفت .نگاهش مهربان تر از همیشه بود . مهربان ی که تردید داشتم باور کنم یا نه . اما حتی لحظه ای در چهره
ی جدی من ، تغ ییر ی حاصل نشد که گفتم :
_سلام .
لبخند زد و گفت :
_سلام می دونستم میآی دیدنم ... مطمئن بودم ، من دخترم رو می شناسم .
-آخرین بار یادمه گفتی من دخترت نیستم .
-باید اون طوری می گفتم تا بتونم از چنگ شوهرت فرار کنم .
پوزخند زدم و حتی یک کلمه از حرفش را باور نکردم که ادامه داد:
-می خوام باور کنی که من بهت صدمه نمی زدم .... اون بمب ، یه ماکت از یه بمب واقعی بود ... باورکن .
-باور کردم ... همون ماکت ، و همون ضربه ای که به من زدی باعث شد دو روز تو ی بیمارستان باشم ، الان کاملا محبت
مادری تو رو درک کردم .
دستاشو رو ی میز گذاشت و با سر پنجه هاش اشاره کرد که دستم رو بهش بسپارم ولی امتناع کردم که ادامه داد:
-مجبور شدم سوگل ... اگه من باهات درگیر نمی شدم کریم باهات درگیر می شد ... من فقط هولت دادم ... از خودم دفاع کردم فقط .
باز با اشاره ی سر پنجه هاش ، دستانم را طلبید .خام شدم . تحت تاثر اشک دویده شده روی صورتش ، شاید . یا آن غم توی
نگاهش. دستام رو روی میز گذاشتم . سرانگشتای دستم رو گرفت و فشار داد بعد یک دستش رو روی دست من گذاشت و
همون طور که چشماش تو ی چشمان من می لرزید از ترس یا غم یا دلهره گفت :
_به من اطمینان کن ، خواهش می کنم .
همون لحظه کاغذ کوچکی رو کف دستم حس کردم .
که سرش رو تکون داد:
_خواهش می کنم سوگل همین یه بار ...باشه ؟
کاغذ کوچکی کف دستم جا داده بود که هنوز کاغذ رو نگرفته ، با دو دستش با انگشتانم رو روی کاغذ بست و دستمو مشت
کرد و باز با خواهش گفت :
_خواهش می کنم ... لااقل به حرمت نام مادر.
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارت150
کاغذ کوچک کف دستم رو محکم فشردم و از اتاق بیرون اومدم. باز انگار وارد برزخ شدم . بین دو راهی گفتن یا نگفتن .
انگار هر وقت تا مرز پایان این ماجرا میرسیدم باز همه چی از اول شروع میشد . تمام خاطرات رو دور تند از سرم گذشت. از پیامد دروغ هایی که به کیان گفتم تا ماجرا ی بمب و دستگیر ی . این ها عوارض نگفتن بود. اما من واقعا خسته شده بودم. هنوز قدم هایم آرام بود و با تفکر که صدای ُکپ ُکپ نشستن قدم هایی بلند روی سنگ ها ی راهرو رو شنیدم :
_سوگل .
ایستادم کیان بود . برنگشتم و فقط ایستادم .جلوی رویم ظاهر شد و چشم تو چشم من خیره .
-به جواب سوالت رسیدی ؟
باید می گفتم ؟!
این سئوال چند لحظه ای سلول های تفکر مغزم رو درگیر کرد و بعد ، در عرض چند ثانیه طرد شد و متروک . مصمم
کف دستم رو مقابل چشمان کیان باز کردم :
_اینو کف دستم گذاشت .
حد فاصل ابروانش به صفر رسید :
_این چیه ؟!
بعد منتظر پاسخم نموند و کاغذ را برداشت و مقابل چشمانم باز کرد:
" به وکیلم زنگ بزن ، همونی که توی نامه شمارشو دادم "
ریز و بد خط نوشته بود . با خودکاری که انگار به زور جوهرشو واسه همون چند تا کلمه رسونده بود.سرم سمت صورت کیان بالا اومد که عصبی مچ دستم رو گرفت و همراه خودش کشید .سمت اتاقش می رفتم . در اتاقش رو که باز کرد ، کلی
خاطره از روزها ی آشنایی مان و همکاری مشترکمون ، به ذهنم رسید . در و بست و زل زد توی چشمام . اون قدر عصبی که تکیه زدم به همون در بسته و سرم رو عقب کشیدم از ترس.
-واسه چی گرفتیش آخه ؟
-من چه می دونستم چیه ...گذاشت کف دستم و من فقط گرفتمش ... حالا مگه چی شده ؟
عصبی چند قدمی توی اتاق زد و باز مقابل من ایستاد . هنوز اخم توی صورتش نشون از ناراحتیش داشت که گفتم :
_کیان ... پشیمونم نکن از اینکه بهت گفتم .
تصورم این بود که با گفتن این جمله حتما آروم می گیره . درکم می کنه ، بر اعصابش مسلط میشه اما فریاد زد:
-ها چیه ...می خواستی باز دروغ بگی و یواشکی زنگ بزنی به وکیلش ؟ باز میخواستی یه گند دیگه بزنی واقعا ؟!
باورم نمی شد . باز همان کیان قبلی شده بود . همان عینک بد بینی و بی اعتمادی رو زده بود. خسته از این کابوس ناتمام گفتم :
_اگه می خواستم دروغ بگم ، کف دستمو پیشت باز نمی کردم ... نه ، تو دیدی ، نه ،دوربین های اتاق ... پس میتونستم نگم
، پس حالا لطفا چرت نگو.
بعد بی معطلی دستگیره ی درو پایین کشیدم و درو باز کردم و رفتم .دلم می گفت . با التماس که بیا ... دنبالم بیا ... بازوم
رو بگیر ... مقابل خودت منو نگه دار . خیره شو توی چشمام و بگو :
_اشتباه در موردت فکر کردم سوگل .
ولی نیامد ، نایستاد و نگفت و من با اعصابی داغون برگشتم خونه .
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارت151
با همه ی ناراحتی ام از قضاوت عجولانه ی کیان ، اما شام مورد علاقه اش رو درست کردم . گرچه خاطره ی خوشی از
این غذا نداشتم ولی خب . بوی ماکارانیم تموم خانه رو گرفت . میز رو باز با سلیقه چیدم . با سلیقه تر از همیشه . یه پیاله ترشی ، یه ظرف سالاد کاهو ، سس قرمز ، یه نوشابه مشکی که کیان سر رسید .
سر ساعت . نه زود نه دیر . ولی اینبار زنگ زد . نه مثل همیشه کلید انداخت و نه اونقدر زنگ رو فشار داد که صدای
ممتد زنگ ، نشان از ادامه ی عصبانیتش باشد.
تک زنگی زد و حلما با ذوق در را باز کرد . سعی کردم عا ی ترین رفتار رو داشته باشم . یه لحظه نگاهم سمت لباس هام رفت . یه بلوز آستین کوتاه خاکستری تنم بود با شلوارک سفید . موهام هم بسته بالای سرم . نفس بلندی کشیدم تا از شر استرس ادامه ی بحث ظهر خلاص شوم که در باز شد .فوری چرخیدم سمت ظرفشویی . گیر همان تک بشقاب درون
سینک شدم تا بشورم . هیچ منطقی پای این کارم نبود . که اگر بود باید قائدتا صبر می کردم با ظرف های شام میشستم .
اما به هرحال مشغله کاری داشتن را بهتر دانستم تا اینکه مجبور شوم با کیان چشم تو چشم شوم .
-سلام .
زیر لب جواب دادم .
اونقدر زیر لب که حتی صدای سلام گفتن حلما از من بلندتر شد :
_سلام بابایی ... برام چی خریدی ؟
-بفرما ... اینم واسه شما ؟
-چی پشتت قایم کردی ؟
-شما برو اول ببین توی جعبه ی شانسی ات چیه تا بعد بهت بگم .
-باشه .
و صدای گرپ گرپ دویدنش آمد . قلبم تند و تند شروع کرد به طبل زدن . حالا من بودم و کیان ، بی مزاحمت حلما و
صدایش نزد یکتر شد:
_سلام کردم انگار.
کمی بلندتر از قبل گفتم :
_علیک السلام .
جلوتر آمد و من بشقاب را با فشار کم آب با تامل می شستم که شنیدم گفت :
_به به چه میزی ! چه بوئی !
و جلوتر آمد تا کنار گوش من . سرش را عمدا از کنار گوشم جلو کشید و آرام نجوا کرد :
_خبریه امشب ؟
حرارت نفسش از کنار گوشم رد شد . مور مورم شد . لرز خفیفی کردم و گفتم :
_برو کنار کیان .
و اینبار تکیه زد به سینک ظرفشویی و نگاهی به بشقاب توی دستم کرد. با سر انگشتان دستش ، اهرم شیر رو پا یین داد و
گفت :
_آب شهر تهران رو تموم کردی ... دوساعته پای ظرفشویی واستادی آب بازی می کنی ؟
از حرصم بشقاب رو توی حلقه ای استیل آب چکان گذاشتم و به ژست خودش ، مقابلش ، تکیه زدم به ظرفشو یی :
_آره اصلا ...که چی ؟ مامور آبی شما ؟!
یه طرف لبش بالا رفت و دستش از پشت کمرش هویدا شد . شاخه گلی سرخ متصل به یک ربان قرمز.
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارت152
انتظار یک شاخه گل نداشتم .نگاهم روی پیچش برگ های مخملی و قرمز گل سرخ بود که گفت:
_تند رفتم ... قبول دارم ... اشتباه از من بود.
همان چند کلمه مثل پاک کردن حافظه ام در عرض چند ثانیه اثر داشت .خواستم شاخه گلش رو بگیرم که کمرش را صاف
کرد و دستانش را باز و بی وقفه مرا تنگ سینه اش فشرد:
_سوگل ... من زیادی حساسم ... دست خودم نیست ...تو حساسم کردی ... تازه از استرس اون بمب لعنتی و بیمارستان خلاص شدم ... به خدا دیگه نه مغزم ، نه قلبم هیچ کدوم توان فکر و اضطراب این مسئله رو ندارند ... به جان تو ، یا سکته
مغزی می کنم یا قلبی ...تمومش کن این جریانو.
سرم نزدیک سینه اش جای گرفته بود که گفتم :
_من چه طوری تمومش کنم ؟! ... تو هرچی بگی همونه ... من که اومدم حقیقت رو بهت گفتم ... دفعه ی قبلی هم که خودت گفتی برم تو ی خونه ی مادرم ... حالا چرا می اندازی گردن من؟!
به جا ی جواب فقط حصار دستانش رو تنگ کرد . بعد از چند ثانیه از من جدا شد و دستی به موهایم کشید .گویی چند تار
موی مزاحم کنار شقیقه هایم آمده بود:
_با فروغی حرف زدم ... میگه راهی نیست ... شاید مدرکی بود واسه تکمیل پرونده ... قرار شد تحت نظر خودمون بری ... ما نامحسوس تعقیبت می کنیم .
سرم بالا آمد سمت صورتش. نگاهم را خریدار شد. اما دلشوره گرفتم از ادامه ی این جریان و نگاهم راز این دلشوره را
برملا کرد:
_نگران نباش ... به قرآن نمیذارم این دفعه بلائی سرت بیاد ... تمومش می کنم سوگل .
همراه با سنگینی نفسی بلند چرخیدم سمت سینک ظرفشویی و فشار سنگین روی شونه هام رو ، روی کف دستام خالی
کردم و دو طرف سینک رو محکم گرفتم . سرم پایین افتاد و کیان عصبی از نگرانی و دلشوره ام بلند گفت :
_چکار کنم میگیی ؟
دلم می خواست همه چی مثل یه خواب ، با بیدار شدن تمام میشد . اما نمیشد . اشک توی چشمام نشست و شونه هام لرزشی کرد:
_سوگل !
-خسته شدم کیان ...خسته شدم ... چرا تموم نمیشه ؟ چرا؟
دستشو روی شونه ام گذاشت و فشرد:
_به جان حلما ، بخاطر تو ایندفعه تمومش می کنم ... یه پرونده ی تکمیل شده میذارم رو میز قاضی تا مادرت نتونه فرار کنه ... قول میدم ان شاالله ، خدا کمکمون می کنه و همه چی تموم میشه .
فشار سر انگشتان دستش ، نگاه منتظرش ، و حتی اضطرابی که شاید ُمسری بود و از من به او انتقال یافته بود ، همه و همه باعث شد ، راست قامت بایستم و باز مصمم بگویم :
_باشه..
و خدا می دانست که چه حالی داشتم فقط.
ادامه دارد....
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
🕊🌹🕊
گفتم ڪه از فراغت عمریست بے قرارم
گفت از فـــراق یاران من نیز بے قرارم
گفتم به جز شما من فریاد رس ندارم
گفتا به غیر شیعه من نیز ڪس ندارم
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
✨شبت بخیر واژه ی نجات✨