eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ و باز صدای زانیار از پشت در بسته ی آمد: _خانم فائزی ... اگه بلایی سر خانم سوری بیاد ، شما فورا دستگیر میشید ... راه فراری ندارید ...پس خودتونو تسلیم کنید . لوله ی اسلحه اش رو گذاشت روی شقیقه ام و منو کشید سمت در . درو باز کرد و گفت : _خوب نگاه کن آقای محترم ...شاید دلت بخواد جلوی چشمات مغزشو بریزم تو دهنش . زانیار قدمی عقب رفت چند نفری با لباس ویژه و اسلحه به دست ، پشت سرش بودند که با دستور زانیار عقب رفتند . ساعد دست فائزی زیر گردنم نشست وسرم بلاجبار بالا رفت . بعد منو همراه خودش کشید سمت راهرو و در حالیکه لوله ی گرد ، صدا خفه کن اسلحه اش هنوز روی شقیقه ام بود گفت: _آرام از پله ها پا یین میریم ... یه ماشین می خوام .... -اشتباه می کنید ... این آخر راهه ... بهتره خانم سوری رو ..... صدای فریاد بلند فائزی برخاست : _خفه شو ... اینجا من حرف میزنم نه تو... روی پله ی اول بودیم و اسلحه دست زانیار ، هنوز فائزی رو نشونه گرفته بود. چشمام به اخم توی صورت زانیار بود و بی اونکه جا ی پام رو ببینم داشتم از پله ها پایین می اومدم که فکری به سرم زد .شاید آخرین راه بود . عمدا پاشنه ی کفشم رو لبه ی پله گذاشتم تا با انداختن وزنم ، بلغزد و لغزید . افتادم و در عرض یک ثانیه دو صدای شلیک در فضا ی کوچک راهرو پخش شد . یکی خفه و کوچک و دیگری بلند و رسا . با فاصله ی یک یا دو ثانیه ، پخش زمین شدم که سر بلند کردم و رد خون روی بازوی زانیار رو دیدم .نگاهم رفت سمت فائزی .چشماش از تعجب گرد شده بود .تکیه زده به دیوار کنار پله ها و آروم سقوط کرد روی زمین و رد خون ی که از سینه اش می رفت روی دیوار کشیده شد . زانیار با دست اشاره کرد و چند سرباز دور فائزی رو گرفتند. دست چپش رو گرفت روی بازوش و از پله ها پایین اومد . با اون حال و اون جراحت خم شد : _خوبید ؟ -من خوبم ...شما تیر خوردی ! -چیزی نیست ...به کیان قول دادم که شما رو سالم بهش تحویل میدم. لبخندی زدم که حتی خودم نفهمیدم علتش چیست . تیر توی بازوی زانیار بود . یا محبتی که در حقم کرده بود و یا قولی که به کیان داده بود. صدای رفت و آمد چند مامور اورژانس بین حرفهایمان ، وقفه انداخت. گویی حال فائزی وخیم تر از زانیار بود. بیهوش بود که با برانکارد از ساختمان خارجش کردند که صدایی آشنا از پله ها شنیده شد : _سوگل . هنوز کف زمین بودم . از ترس یا استرس یا هیجان ، پاهایم سست بود. کیان پله ها را دویده بود که با دیدن من خشکش زد. فوری از جا برخاستم و گفتم : _خوبم ... زانیار بازوش رو محکم فشرد و گفت : _تحویل شما جناب سروان . کیان دو پله ی باقیمانده را بالا آمد و دستی روی شانه ی زانیار زد و گفت : _خیلی آقایی . زانیار به شوخی گفت : _ولی تو خیلی عوضی هستی . کیان خندید و بلند گفت : _برو تا از خونریزی نمردی ... برو پسر پرو ... برو. زانیار از پله ها پایین رفت و کیان یک قدم جلوتر آمد . نگاهم کرد و دستی به صورتم کش ید : _خوبی واقعا؟ -آره ... خوبم . لبخند پر شوری زد و گفت : _همسر کارگاه خودمی. و نتوانست خودش رو کنترل کند و همان موقع ، مقابل نگاه سربازها ی تیم ویژه که هنوز می آمدند و می رفتند ، مرا در آغوش کشید : _تموم شد سوگل ... تموم. ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ نگاه متعجب من به کنار ، دهان باز از تعجب کیان ، منو به خنده انداخت ، که صدای ناله ی زانیار بلند شد : -وای وای دارم می میرم از درد. نازنین فوری لیوان دمنوش آماده ای که توی دستش بود رو روی میز جلوی دست زانیار گذاشت و گفت : -شنیدم آویشن برای زخم و عفونت و این چیزا خوبه ... اینو حتما بخورید . زانیار با همان دستی که توی بازوبند طبی فرو رفته بود ، خم شد سمت لیوان که نازنین گفت : _داغه ... باز صدای ناله ی زانیار بلند شد : _وا ی نه ... من دیگه طاقت ندارم . نازنین کلافه و نگران نگاهشو به کیان دوخت : _می گم چرا دکتر یه مسکن قوی ننوشته ؟ استامی نوفن 325 که خیلی ضعیفه ! کیان همون طوری که هنوز با دهان باز به ادا و اطوار زانیار خیره شده بود گفت : _خب شاید لازم نبوده . زانیار فوری فریاد زد: _من تیر خوردم یا تو؟ ... چطور لازم نبوده ؟! کیان با خونسردی جواب داد: _تا جایی که من یادمه ، وقتی تیر توی بازوت بود ، خوش و خرم بودی ، حتی خم به ابرو هم ندادی و بهم گفتی ، اینم قولی که بهت دادم ، حالا که تیر رو در آوردن ، چته که مثل زن زائو هی داد و قال می کنی ؟! لبمو گزیدم و به قصد تَنَبُه گفتم : _کیان ...زشته . کیان توجهی نکرد و زانیار تکیه اش رو از روی مبل برداشت و به جلو خم شد : _اونوقت داغ بودم نفهمیدم الان درد دارم . خنده ام گرفت که نگاه شاکی زانیار سمتم اومد . فوری خنده ام رو با کف دستم پوشش دادم و گفتم : _ببخشید . نازنین عصبی جواب داد: _آره بخند سوگل جان ... شوهر شما که تیر نخورده ، صحیح و سالم کنارت نشسته . کیان ابرویی بالا انداخت و پرسید : _آهان ... یعنی الان شوهر شما تیر خورده ؟! نازنین متعجب شد و موند توی حرفی که زده بود. کم کم خجالت هم به حالت چهره اش اضافه شد. که من باز بلند خندیدم که نازنین به جا ی اونکه جواب کیان رو بدهد رو به من گفت : _سوگل خانم من با شما حرفی ندارم . با خنده گفتم : _حق داری آخه من حرفی نزدم ، کیان گفت . زانیار عصبی باز تکیه زد به مبل : _ولشون کن شما .... اینا چشم ندارن ببینن. کیان باز کوتاه نیومد و جواب داد : _ببخشید چشم ندارم چی رو ببینم ؟!تیری که خوردی رو ؟! یا اینکه یه آخ میگی ، نازنین خانوم دورت می چرخه ؟! زانیار دور از چشم نازی چشم و ابرویی اومد و کیان با همون چشم و ابرو کوتاه اومد و گفت : _بلند شو سوگل .....ما بریم بلکه این دوتا یه صیغه ی محرمیت بخونن و تمام دیگه . گفتن این حرف کیان مصادف شد باصدای اعتراض نازنین و خنده ی بلند من . ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ «سه ماه بعد» صدای بلند زانیار و نازنین با اونهمه خونسردی ، هم منو کلافه کرده بود ، هم کیان رو . -نازنین جان ، پتو برداشتی ؟ -آره ... به شما گفتم چادر مسافرتی بردار برداشتی ؟ -بله عزیزم . کیان درحالیکه کلافه به جلو خم شده بود و ساعد دستاش رو روی پاهاش گذاشته بود و سرش رو کلافه از اونهمه خونسردی این زن وشوهر پایین ، زیرلب گفت : _ خدایا ... چه اشتباهی کردیم این دوتا رو بهم رسوندیم .... ما تا فردا هم نمیرسیم . عصبی فریاد زدم : _بس کنید دیگه . زانیار و نازنین وسط خونشون ایستادند و یه طوری متعجب نگاهم کردند که انگار اصلا نمی دونستند چرا عصبی شدم . -چی شده سوگل جون ؟ چرا داد میزنی ؟ -چرا داد میزنم ؟ سه ساعت پیش زنگ زدم گفتم حاضرید ، گفتی آره ، بلند شدیم اومدیم اینجا ، گفتی بیایید تویه فلاکس چایی کنم بریم ، الان سه ساعته دارید وسایل سفرتون رو می بندید ... خب چرا از اول نگفتی حاضر نیستید ؟ نازنین خونسرد یه نگاهی به زانیار کرد و گفت : _ما حاضر نیستیم ؟ زانیار بدتر از نازنین چنان بی خیال بود که آنهمه بی خیالیش روانیم کرد: _حاضریم ... بریم ... همین الان بریم . کیان هم از جا برخاست و حلما رو صدا زد که نازی گفت : -آخ آخ زانیار ... پیک نیک رو پر نکردیم . کیان عصبی کف دستش رو زد وسط پیشون یش و من باز فریاد زدم : _بابا پیک نیک نمیخوایم ... ای خدا ... چه غلطی کردیم گفتیم با هم بریم مسافرت . نازی با دلخوری چشماشو ریز کرد : _ببخشید سوگل جون ولی ما با تجهیزات کامل مسافرت میریم که بهمون خوش بگذره . کیان بلند جواب داد: _خوبه پس ما میریم ، شما تجهیزاتتون که کامل شد ، بیایید ... بریم . و بعد راستی راستی رفت سمت ماشین . فقط یه نگاه به نازنین انداختم و گفتم : _آره اصلا اینجوری بهتره . زانیار سبد پیک نیک توی دستش رو زمین گذاشت و با یه نفس آسوده گفت : _آره نازنین جان بهتر شد اصلا ...حالا لیستت رو چک کن با خیال راحت میریم ...عجله ای نمیشه . نازنین فوری لیست برگه ی آچار توی دستش رو نگاه کرد. پشت و روی صفحه یاه شده بود که سری تکون دادم و زیرلب نجوا کردم : _تا اونو بخواید چک کنید ما رفتیم و برگشتیم . همی ن هم شد . ما رفتیم به زیارت امام رضا که کیان نذر کرده بود . تا رسیدیم مشهد ، زانیار زنگ زد که کجایید ، که ما راه افتادیم ، کیان هم با خونسردی گفت : -ببین اصلا عجله نکن اصلا ... هشتاد بیشتر ، سرعت نیای ... ما فلشر زدیم ، ما رو می بینید . از خنده غش کرده بودم که کیان قطع کرد و با خنده گفت : _بذار سه ساعت هم اونا برن سرکار. «پایان» ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
«السلام عليك يا تالي ڪتاب الله و ترجمانه» ۞سـلـام بر تو اى تـلـاوت‏ ڪننده كتـاب خـدا و تفسيــر ڪننده اش. ✨🍃سلام مولای مهربانم سلام آرزوی هر روز و هر لحظه ما دوباره جمعه است و کوله بار انتظارت را به روے شانه خود مے کشانیم 💙 سر راهت نشستیم تا بیایے هنوزم دفتر عشق تو باز است و چشم و دیده مان بر نام زیباے تو ثابت مے آیے ...‌ مے آیے مے زنے بر زندگے مان رنگ شادی 🕊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
AUD-20210728-WA0047.mp3
4.31M
إنّـا لِلحُسَیْن و إنّـا لَـهُ لَجازِعون... ؎۩صوت زیارت عاشـــورا ؎۩سلام بر حسین ع... ❥︎• ↷ 🍂روز آخر ✨ عاشورا حسینی تا اربعین حسینی 🥀 زیارت عاشورا ✨ 🤲🏻
lf God is your support yoU LL never Gonna Get Down:)😊 اگھ خدا تکیھ گاهت باشھ ـ هیچ وقت زمین نمیخورے ـ.... 🎈 •┈••✾•✨🖤✨•✾••┈• @tafrihgaah •┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•
رفیق'! خـدا ڪلی اسـٰامی داره اما اسـم الرحمن بین همہ اسـم هاش جـزء اسمـٰاء خاصہ (: چجوری دیگھ بگہ من بخشنده‌ام 🚶🏿‍♂؟! ⸤ ! ⚠️ ⸤ ⸣ •┈••✾•✨🖤✨•✾••┈• @tafrihgaah •┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•
به اندازه سنت♥️✨ بگو الهم عجل الولیک الفرج🤲🏻💌 یادت نره هاا😉💕 🌷🦋
وَ أَنتَ لا تَعرِفُ ماذا فَعَلتَ بِقَلبِ ... وَ تو نِمیدانی که با قلبِ «عج» چه کرده ای!💔 ببخش مولای من...
نیت‌کردم⁴⁰روزروزه‌بگیرم‌ودعاےِ توسل‌بخونم..بعداز⁴⁰روزهرکسے‌آمد جوابم‌مثبت‌باشھ..شب‌سے‌ونهم‌یاچهلم ‌بودکھ‌ابراهیم‌آمدخواستگارۍ،آمده‌بود که«بلھ»‌رابگیرد..^^💌 گفتم: من‌مهریھ‌نمیخوام، خانوادم‌‌راشماراضے‌ڪنید..💯!' خیلے‌راحت‌گفت: من‌وقت‌این‌ڪارهاروندارم!!🚶🏻‍♂ ازحرفش‌عصبانۍ‌شدم.. گفتم: شماڪه‌وقت‌ندارید، چرامیخوایدازدواج‌ڪنید؟!😒 گفت: درستھ‌وقت‌ندارم‌ ولےتوڪل‌کھ‌دارم..((:🍃 🎙- 🥀