eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
♥️🍃•••﴿ٺَـبـَسُّم‌ْ‌دِݪْـفَـࢪیٖـبْ﴾•••🍃♥️ •●❥ ═━━━━✥♥️✥━━━━═ •●❥ هیچ وقت فکر نمیکردم مردی به خوبی بابام پیدا شه...همیشه میگفتم مثل بابام دیگه پیدا نمیشه اما... شما خیلی مردی آقاعلی. من به بابام افتخار میکنم، مطمئنم ثنا هم بزرگ شه همین حس و نسبت به شما داره. _______________ «دو روز بعد» بعد از رفتن عزیزخانم و آقا یونس، علی اجازه گرفته بود که کارهای عقد را زودتر انجام دهد. او هم اجازه داده بود. حالا که ماندنش قطعی شده بود، دلیلی نداشت بیشتر از این با نامحرم بودنش او را معذب کند. راهی بود که روزگار جلویش انداخته بود و مقاومت معنایی نداشت. و حالا که دو روز گذشته بود و آزمایشات مربوطه را انجام داده بودند، محضر برای فردا صبح بهشان نوبت داده بود و او فردا همین موقع همسر شرعی و قانونی علی میشد. نگاهی به ثنا که با آرامش خوابیده بود انداخت و کتاب قصه اش را بست و روی میز گذاشت. صدای نسبتا بلند علی را از هال شنید که ظاهرا با موبایلش حرف میزد. بوسه ای روی موهای ثنا کاشت و از اتاقش خارج شد. علی نگاهی به لیلی انداخت و به مادرش گفت: _ نمیشه دورت بگردم، باور کن لیلی هم راضی نیست! •●❥ ═━━━━✥♥️✥━━━━═ •●❥ ♥️❥••《‌‌⇦⇨》 《 هࢪ گونه کپے بࢪداࢪی با نام نویسنده از ࢪمان مـمنوع‼️ 》
♥️🍃•••﴿ٺَـبـَسُّم‌ْ‌دِݪْـفَـࢪیٖـبْ﴾•••🍃♥️ •●❥ ═━━━━✥♥️✥━━━━═ •●❥ در حالی که با شنیدن نامش از زبان علی کنجکاو شده بود، ادب را کنار گذاشت و با کنجکاوی روی مبل نشست تا بفهمد قضیه چیست. عزیزخانم که قصد کوتاه آمدن نداشت، به آرامی گفت: _ اونم به خاطر توعه که مخالفه! مگه میشه دختر دلش جشن عروسی نخواد؟ فکر خودتو نکن پسرم که ازدواج دومته، اون دختر خونه‌س! به خدا ظلمه! خدا قهرش میگیره. مستاصل و کلافه دستی به صورتش کشید و جواب داد: _ آخه یه شبه چطوری سور و سات جشن و به پا کنم؟ لیلی با شنیدن کلمه جشن از جا برخاست و با تعجب به علی چشم دوخت. عزیزخانم که انگار به هدفش رسیده بود، با لبخند گفت: مگه قراره چیکار کنیم مادرجان؟ یه مهمونی کوچیک میگیریم! تو فقط لیلی رو امروز ببر لباسشو بخره، آرایشگاه هم که دوست آبجیت هست. بقیه کارهاش هم با من، تو نگران نباش. به ناچار سری تکان داد و کوتاه گفت: _ چشم، فعلا خدانگهدار. همین که مکالمه را قطع کرد لیلی با ناراحتی جلو رفت و گفت: _ قضیه جشن چیه؟ علی کلافه و عصبی نگاهش کرد. باید از کدامشان بیشتر عصبی میبود؟ محمودی که این لقمه را برایش گرفته بود؟ لیلی که پذیرفته بود؟ •●❥ ═━━━━✥♥️✥━━━━═ •●❥ ♥️❥••《‌‌⇦⇨》 《 هࢪ گونه کپے بࢪداࢪی با نام نویسنده از ࢪمان مـمنوع‼️ 》
♥️🍃•••﴿ٺَـبـَسُّم‌ْ‌دِݪْـفَـࢪیٖـبْ﴾•••🍃♥️ •●❥ ═━━━━✥♥️✥━━━━═ •●❥ مادری که بیخبر از همه جا میخواست برایشان جشن عروسی بگیرد؟ و یا نذر خودش؟ لعنتی... چرا از هر زاویه ای که نگاه میکرد، خودش بیشتر از همه مقصر میشد؟ لیلی که پاسخی از جانب علی دریافت نکرد با کلافگی قدمی جلوتر رفت و گفت: _ به من مربوط میشه؟ حداقل اگه مربوط نمیشه بگین که منتظر جواب نباشم! عصبی دستی به صورتش کشید و بدون آنکه به لیلی نگاه دیگری بی اندازد پاسخ داد: _ فرداشب...مادرم میخواد که یه جشن جمع وجور بگیریم! ناخواسته بلند و عصبی خندید. جشن بگیرند برایش؟ برای کدام حال خوشش؟ اصلا جشن چی؟ علی که متوجه واکنش عصبی لیلی شده بود، لبهایش را کمیتر کرد و آرام گفت: _ دیدین که خواستم مقاومت کنم! خنده اش به آنی قطع شد و اینبار با حرص جواب داد: _ و نتونستین! علی دستی میان موهایش کشید و مانند او پاسخ داد: _ نه! خیلی اصرار... لیلی با ناراحتی بین حرفش پرید و گفت: •●❥ ═━━━━✥♥️✥━━━━═ •●❥ ♥️❥••《‌‌⇦⇨》 《 هࢪ گونه کپے بࢪداࢪی با نام نویسنده از ࢪمان مـمنوع‼️ 》
پارت های دیشب
وخداازدرون سینه ها اگاه است!
5.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاعلی باَبی انتَ و اُمی ونَفسی واَهلی ومالی و اسرَتی😍❤️
5.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کل عام و انتم غدیریون کل عام انتم بخیر💚🍃
و شیعه آبرو دارد از نگاه علی....