آخرین حرف حضرت مُسلم بالای قصر دارالاماره:
پروردگارا، بین ما و بین مردمی که ما را فریب دادند
و به ما دروغ گفتند و ما را خوار کردند، حکم کن..!
#استوری
#روز_اول_محرم
کوفیان در دلشان کینه زهــــراست نیا
مسلمت را بنگر بی کس و تنهاست نیا
دختـــــرم را بغلش کن که کنیزی نرود
نامسلمانـــی این شهـــر هویداست نیا
#مسلم_بن_عقیل
#محرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
برگرد آقا کوفه جای آمدن نیست
مخروبههای شهر جای یاسمن نیست
#محرم
#روز_اول_محرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
برگرد؛ اینجا صحبت از قتل است و غارت
پایان کار خیمهات جز سوختن نیست…🖤
#محرم
#حضرت_مسلم
8.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- عَلے نَدید وَفاء اَز اَهالےِ ایـن شَهر
- نِشَستہای بہ اُمیدِ وَفا چِرا مُسلِم...
حَضرتِمُسـلِمبْنعَقيـلعَلَيهِالْسَـّـلاٰم💔
#روز_اول_محرم🕯
هدایت شده از لاویــ𝓵𝓪𝓿𝔂𝓪ــا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت459♡
چشمامو بستم و التماس قلبم رو کردم که لااقل بزنه . داشتم از روی موتور می افتادم و قلبم نمی زد که نمی زد .
سرم رو پایین گرفتم و زیرلب گفتم :
_بهش قول دادم فردا ببرمش بیرون .
-سر قولت بمون ، آخر شب که آوردیش خونه ، باقی مهلت صیغه رو ببخش .
گنگ و گیج بودم که گفتم :
_چشم .
چرا چشم ؟چرا ؟ شاید دیگه باورم شده بود که الهه منو نمی خواد .
حق با آقا حمید بود .
موندن من فقط همون یه ذره عزتی که برام مونده بود رو به باد میداد .
چقدرخودم رو باید مقابل الهه میشکستم ؟
مگه من مرد نبودم ؟
مگه غرور نداشتم ؟
اینهمه خاری و خفت اصلا ارزش داشت ؟
واسه کسی که حتی ذره ای عشق رو توی نگاهش نمیشد دید ؟
آقا حمید دستی به شونه ام زد و گفت :
_بهترین تصمیم رو گرفتی .
همون لحظه الهه هم اومد .
با اومدنش قلبم رو به تپش انداخت . با اون چادر لبنانی که انگار فقط رو سر اون زیبایی داشت . نگاهش کردم .
کاش لااقل به اندازه ای که به فکر آرش بود ، به فکر منم بود .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت460♡
آه کشیدم که الهه جلو اومد و با لبخند گفت :
_سلام ... بازم موتور؟ آخ جون .
آقا حمید عقب رفت و گفت :
_برید به سلامت.
الهه سوار شد که گفتم :
_مراقب باش چادرت زیر چرخ نره .
-نه مراقبم .
راه افتادم . دستاش روی شونه ام بود و من داشتم آخرین التماس های قلبم رو می شنیدم . سرش کنار صورتم اومد:
_آقای اخمالو ... جواب سلامم ندادی ها .... حواست هست ؟
درست می گفت . فوری گفتم :
_ببخشید سلام ... سرم درد می کنه یادم رفت .
-خوبی حسام ؟
الهه .... نه ... خرابم . دارم ازت می بُرم ... دارم دلم رو ازت می کنم .
به زحمت گفتم :
_آره .
-شاخه گل امروزم کو؟
شاخه گل ! یادم رفت :
_ببخشید دیرشد نگرفتم .
-خیلی بدی .... من می خوام .
-چشم .... فردا برات دوتا می خرم .
-شام دعوتی چی شد ؟
-فردا می آم میبرمت همون رستوران پارک جمشیدیه .
جیغ کوتاهی کنار گوشم کشید و بوسه ای روی صورتم زد:
_این واسه اون شامه....
کاش می گفت این واسه مهربونیت ، واسه دل عاشقت ، واسه خودت ولی نگفت .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
#اَلسَّلامُعَلَیْکَیااَباعَبْدِالله•°♡
•° شِعر دَر دَست ندارَم
وَلي از رویِ اَدَب
اَلسَلام اِۍ همِه ۍِ
دار و ندارِ زِینب (س)🖤🍃
" اَلسَّلامُعَلَیْڪَیاحُـسَـیْنبنِعَـلۍٖ"