enc_16980762041136689855714.mp3
5.33M
هسـتمگدایعشقِتو
آقایِسامرا❤️
#میلاد_امام_حسن_عسکری😍
#امام_حسن_عسکری
غُـروبِ آفتـاب ثابـت میکنـه کـه پایان هَـم میتـونه قشنـگ بـاشه (:💛✨
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
‹ کاش میشد خودتو پرت کنی وسط بعضی از عکسها؛🎻🍂!›
‹ کاش میشد خودتو پرت کنی وسط بعضی از عکسها؛🍂!›
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت643♡
با آرامش خاصی گفت :
_تموم شب رانندگی نکردم که حالا با غر زدن های تو برگردم برم ...
در ضمن ، هنوزم دنبال کارای عقدمم ...
همین جا ... می خوام تو رو هم ببرم که ببینی .
شوکه شدم . چقدر می خواست اذیتم کنه !
صدام باز کل ماشین رو به هوا برد :
_دروغ میگی ...
تو فاطمه رو نمیآری اینجا جلوی چشم من عقدش کنی .
باز خندید .
عصبانیتم به نهایت رسید که با کیفم محکم زدم به بازویش و گفتم :
_دروغگو ... چرا حرصم میدی ؟
-دروغ نگفتم ...
الان عقد می کنیم ولی لفظی ، تو حرم ، سه هفته بعد شاید یه ماه بعد ، عقد رسمی.
-خیلی بی شعوری حسام ...
نگه دار میخوام پیاده شم .
فوری قفل درو از روی دزدگیر سوئیچ ماشین زد تا نتونم درو باز کنم .
یه دستم به دستگیره بود که فریاد زنان با کیفم تا تونستم به سر و صورتش زدم :
-نگه دار بیشعور ...
خیلی عوضی هستی ...
بهت میگم نگه دار ...
به قرآن فاطمه رو ببینم یه چیزی بهش میگم ... حالا ببین ...
آبرو تو میبرم .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت644♡
فقط می خندید .
انگار نه انگار داشت کتک می خورد .
خسته و کلافه از شنیدن خنده هاش و ماشینی که توقفی نداشت و وارد پارکینگ حرم شده بود ، نشستم سر جام و باز اشکام روی صورتم دوید :
-نمی بخشمت حسام ... به خدا نمی بخشمت .
با لبخند گفت:
_قسم نخور ...
شاید مجبور شدی ببخشی.
حرصی فریاد زدم :
_نه پشیمون نمیشم .
وارد پارکینگ شدیم که گفت :
_شوخی بسه ، از امام رضا حیا کن دختر ...
آروم بگیر.
اسم امام رضا که اومد تمام شکایت هایم به یادم افتاد.
تو دلم داشتم دونه دونه شکایت هایم رو ردیف می کردم برای گفتن ، که حسام ماشینو پارک کرد و گفت :
_پیاده شو .
پیاده شدم . جلوتر از من راه افتاد .
قفل ماشین رو زد و من از رویارویی با فاطمه دلشوره ای گرفتم عجیب .
از ایست بازرسی که رد شدیم و از پله های برقی بالا رفتیم ، یکراست وارد صحن جامع رضوی شدیم . پرسیدم :
_فاطمه کجاست ؟
جوابی نداد .
قدم هاش تندتر از من بود و عجله اش برای عقد ، داشت دیوانه ام می کرد .
دنبالش دویدم و گفتم :
_با توام ...کدوم صحن ؟ کجا میری ؟
-صحن ایوون طلا .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾