eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ با آرامش خاصی گفت : _تموم شب رانندگی نکردم که حالا با غر زدن های تو برگردم برم ... در ضمن ، هنوزم دنبال کارای عقدمم ... همین جا ... می خوام تو رو هم ببرم که ببینی . شوکه شدم . چقدر می خواست اذیتم کنه ! صدام باز کل ماشین رو به هوا برد : _دروغ میگی ... تو فاطمه رو نمیآری اینجا جلوی چشم من عقدش کنی . باز خندید . عصبانیتم به نهایت رسید که با کیفم محکم زدم به بازویش و گفتم : _دروغگو ... چرا حرصم میدی ؟ -دروغ نگفتم ... الان عقد می کنیم ولی لفظی ، تو حرم ، سه هفته بعد شاید یه ماه بعد ، عقد رسمی. -خیلی بی شعوری حسام ... نگه دار میخوام پیاده شم . فوری قفل درو از روی دزدگیر سوئیچ ماشین زد تا نتونم درو باز کنم . یه دستم به دستگیره بود که فریاد زنان با کیفم تا تونستم به سر و صورتش زدم : -نگه دار بیشعور ... خیلی عوضی هستی ... بهت میگم نگه دار ... به قرآن فاطمه رو ببینم یه چیزی بهش میگم ... حالا ببین ... آبرو تو میبرم . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ فقط می خندید . انگار نه انگار داشت کتک می خورد . خسته و کلافه از شنیدن خنده هاش و ماشینی که توقفی نداشت و وارد پارکینگ حرم شده بود ، نشستم سر جام و باز اشکام روی صورتم دوید : -نمی بخشمت حسام ... به خدا نمی بخشمت . با لبخند گفت: _قسم نخور ... شاید مجبور شدی ببخشی. حرصی فریاد زدم : _نه پشیمون نمیشم . وارد پارکینگ شدیم که گفت : _شوخی بسه ، از امام رضا حیا کن دختر ... آروم بگیر. اسم امام رضا که اومد تمام شکایت هایم به یادم افتاد. تو دلم داشتم دونه دونه شکایت هایم رو ردیف می کردم برای گفتن ، که حسام ماشینو پارک کرد و گفت : _پیاده شو . پیاده شدم . جلوتر از من راه افتاد . قفل ماشین رو زد و من از رویارویی با فاطمه دلشوره ای گرفتم عجیب . از ایست بازرسی که رد شدیم و از پله های برقی بالا رفتیم ، یکراست وارد صحن جامع رضوی شدیم . پرسیدم : _فاطمه کجاست ؟ جوابی نداد . قدم هاش تندتر از من بود و عجله اش برای عقد ، داشت دیوانه ام می کرد . دنبالش دویدم و گفتم : _با توام ...کدوم صحن ؟ کجا میری ؟ -صحن ایوون طلا . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌آدم‌هاۍ صبور یك خصوصیت عجیب دارن بی‌نهایت لبخند میزنن این لبخند شاید در نگاھ اول احساس‌گذشت بده اون‌ها حرف‌هـٰارو مرور میکنن زخم‌ها رو باز میبینن و همچنان لبخند میزنن انگار چیزۍ مقدس‌تـر از لبخند .. براشون نیست🍀💚
« متفاوت بودن هیچ اشکالی ندارد. برابری هنگامی آغاز می‌شود که ذهن‌هایمان را باز کنیم و تفاوت‌هایمان را بپذیریم »
مهم نیست ظاهرتان چگونه است ! مهربانی ؛ شما را زیباترین فرد تاریخ میکند ″💜👌🏻″
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 پدر با چشم به مادر اشاره کرد که قبول کند . مادر نگاهی با تردید به من و بعد هومن انداخت و گفت : _باشه. و همراه پدر از اتاق بیرون رفتند . با بسته شدن در ، هومن جای پدر ، کنار تخت نشست . چشمانم رابسته بودم ولی هنوزم میلرزیدم . -راستش رو بگو . چشم گشودم که پرسید : _پدرام بلایی سرت آورده ؟ با لرز چشم بستم و گفتم : _نه . -پس چرا هنوز کابوسش رو میبینی ؟ بغض کرده از یادآوری آن شب سرد در کانکس با پدرامی که می خواست نیت شومش را سرم خالی کند گفتم : -خاطره ی بدی بود ... از یادم نرفته .از خودم بدم میآد ...خیلی . و اشک چشمانم جاری شد که صدای عصبی هومن رو شنیدم: _کثافت آشغال ... اون خراش روی صورتش کم بود ، باید یه انگشتش رو کامل می بریدم و میذاشتم کف دستش . پتو رو روی سرم کشید و اشک چشمانم را از نگاه هومن مخفی کردم . کم کم در سکوت اتاق خوابم برد و خوابیدم تا صبح . صبح با صدای مادر بیدار شدم : _نسیم جان ...دخترم . پتو را از روی شانه ام کنار زد و نگاهی به صورتم انداخت و دستی به پیشانیم کشید و نفس راحتی سر داد: _خب الهی شکر ، بهتری ؟ -بله . مادر لبخندی زد و گفت : _هومن تا نزدیکای صبح پیشت بود . تبت هم پایین اومده ... رفت چند ساعتی خوابید و رفت دانشگاه ... الهی شکر این حادثه اگر چه خیلی بد بود ولی باعث شد رابطه ی تو و هومن بهتر بشه. ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕