eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
یارو پشت ماشینش نوشته بود جوانیم فدایت، بعد یطورى رانندگى میکرد که مشخص بود قصد داره جوانى ما رو هم فداش کنه 🥺😂 .
‌ ﺻﺐ ﭘﺎﺷﺪﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﻡ، ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ. ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺳﺮ ﺻﺒﯽ ؟! ﮔﻔﺖ ﺣﺘﻤﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯﻡ ﯾﻪ ﻏﻠﻄﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺩﯾﮕﻪ !! 😕 ﺷﺐ ﮐﻪ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ 😂
زمان دبیرستان یه رفیق داشتم تا از خونه قهر میکرد سریع با پول و مسافرت خارجی راضیش میکردن برگرده خونه... بعد من یه بار قهر کردم و رفتم خونه مادربزرگم، یکی دو شبم نرفتم خونه، مامانم زنگ زد گفت هنوزم فرصت داری برگردی فعلا بابات متوجه نبودنت نشده! 😐😂 فکر کن دو روز نبودن منو حس نکرده بود😂
پسره خواب بوده . . . یهو نامزدش با لگد زدتش و گوشی رو کوبونده تو سرش گفته بگیر Alarm جونت داره زنگ میزنه! سیستم عامل گوشی از شدت خنده از اندروید به جاوا تبدیل شد😂😂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★🎁 آروم گودی کمرم را با کف دستش مالش میداد که پرسید : -الان چطوری ؟ -نه ... خوب نیستم . -میخوای زنگ بزنی دکترت ؟ نفسم رو محکم از سینه بیرون دادم و گفتم : _حالا زوده ... بذار یه کم دیگه بگذره . روی دست راستش نیم خیز شد بالای سرم و از بالای صورتم ، نگاهم کرد. چقدر توجهش رو دوست داشتم . آرامش بخش بود ، اما درد کمرم با این همه توجهش خوب نمیشد : _الان چطوری ؟ باخنده گفتم : _حسام ! هر یک دقیقه که تغییری حاصل نمیشه . حسام الهه حالش زیاد خوب نبود که دستور به استراحتش دادم و برگشتم توی پذیرائی که تلفن خانه زنگ زد . فوری دویدم گوشی رو برداشتم که صدای زنگ تلفن بیدارش نکنه: _الو . علیرضا بود: _سلام ...خوبی ؟ -سلام ...الهی شکر . -میگم هستی میگه شب می خوایم سُلاله رو ببریم پارک ، شما هم میآیید ؟ -نه فکر نکنم . علیرضا باز گفت : _بیایید دیگه ...خوش میگذره . -الهه یه کم ناخوشه ... شاید مجبورشم ببرمش دکتر. -گوشی گوشی . علیرضا تک تک حرفا مو برای هستی توضیح داد که هستی گوشی رو از علیرضا گرفت و انگار باز رسیدم به نقطه ی اول ... باز همه چیز را توضیح دادم که هستی گفت : _بذار الان خودم میآم پایین ببینمش . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ گوشی رو که قطع کردم با خودم گفتم : " خوبه شما طبقه بالایی و زنگ میزنی .... خب چهار تا پله بیا پایین . و اومد . در خونه رو باز کردم که پرسید: _کجاست ؟ -توی اتاق ... بذار استراحت کنه ... کمرش درد می کنه . هستی بی توجه به من رفت سمت اتاق و گفت : _خب شاید وقتشه . دنبالش رفتم . هستی وارد اتاق شد و من پشت سرش . نشست روی تخت ، روبه روی الهه و گفت : _چی شده ؟ الهه با بی حالی جواب هستی رو داد: -هیچی ... یه کم خسته شدم فقط . هستی یه نگاه به من انداخت که فوری مفهومش رو فهمیدم وگفتم : -من همه ی کارو رو کردم ... الهه فوری گفت : _نه کار نکردم ولی انگار خسته شدم . با یه نفس بلند گفتم : _خانم من نویسنده شده ... از صبح نشسته داره خاطرات می نویسه . هستی با یه لبخند گفت : _واقعا !! چه جالب بده منم بخونم . فوری سمت برگه ها حمله کردم و برگه ها رو برداشتم قبل از اونکه آبرو و حیثیت ما رو به باد بده و گفتم : _نخیر خصوصیه . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ هستی ابرویی بالا انداخت : _وا ... اگه خصوصیه چرا نوشته ؟ خب نوشته که یکی بخونه دیگه .. الهه با همون بی حالیش گفت : _بده بخونه حسام چیز بدی نداره . ابروهام رو بالا دادم و با یه اخم گفتم : _نه ... من راضی نیستم ، حالا اصلا بحث سر اینها نیست ... سر حال شماست . هستی باز به الهه خیره شد: _من که میگم برو دکتر ... تو که دوست داری زایمان طبیعی داشته باشی ، یه وقت شاید درد زایمانت باشه . الهه بی حال جواب داد : _اگه تا بعدازظهر خوب نشدم میرم . هستی از روی تخت برخاست وگفت : -پس پارک کنسل می شه ؟ گفتم شام درست کنم بریم بیرون . الهه به زور روی تخت نشست و گفت : _خب باشه میآیم . صدایم از تعجب بلند شد : _الهه ! زل زد توی چشمام و گفت : -حالم خوب میشه حسام . باز شیطنت و لجبازیش گل کرده بود که کف دستم رو گرفتم جلوی چشمام و زیرلب از دستش فقط لااله الاالله گفتم . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★حسام بالاخره الهه با لجبازیش کار خودش رو کرد . با اونهمه بی حالیش ، اصرار روی اصرار که بریم پارک . رفتیم . اما کاملا واضح و روشن بود که مثل روزهای قبل نیست . درد داشت اما چون خودش اصرار کرده بود ، انکار می کرد . بعد از شام ، خستگی رو بهانه کرد و زودتر از علیرضا و هستی به خونه برگشتیم . حتی چند بار در طول مسیر حالش رو پرسیدم ولی هربار گفت : _مثل قبل . خسته بودم و فردای اونروز روز کاری بود. من که لباس عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و اصلا متوجه نشدم که چقدر طول کشید تا خوابم برد ، شاید یک دقیقه هم نشد ، که یه وقت با صدایی شبیه ناله از خواب بیدار شدم . نیمه های شب بود و لای چشمام باز شد . الهه داشت دور تخت راه می رفت و ناله می زد . هوشیار تر شدم و فوری نشستم روی تخت : _چی شده ؟ با صدایی شبيه گریه گفت : _خیلی درد دارم حسام . عصبی داد زدم : _خب واسه چی بیدارم نکردی ؟ -دلم نیومد. مثل فنر از جا پریدم و از شدت عصبانیت از دست اینهمه سهله انگاریش ، غر زدم : -دیوونه ام کردی به قرآن ... از صبح هی میگم استراحت کن ، میگی خوبم ... بلند شدی رفتی پارک ، حالا هم که معلوم نیست از کی درد داری و منو بیدار نکردی . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ تند و تند دکمه های پیراهنم رو می بستم که نشست لبه ی تخت تا جوراب هایش را پا کند اما کمی سختش بود . فوری جلوی پایش زانو زدم و درحالیکه با حرص جوراب را از دستش می گرفتم گفتم: _بعدا سر فرصت به حسابت میرسم . جوراب هایش رو که پا کردم ، از جا برخاست . ازشدت درد نمی توانست حتی راه برود. دنبال روسری اش بودم که گفت : -حسام می خوای هستی رو بیدار کن... -هستی رو واسه چی ؟ -تو فردا باید بری سرکار .... شاید چیز خاصی نباشه و تو بیخودی از کارت بیافتی ... هستی هم بیاد که اگه چیزی نبود ، من با هستی برگردم و تو بری سرکارت. انگار یه قابلمه آب جوش ربخته باشند روی سرم . باز داد زدم : _الهه! ... من شوهرتم ، باید باهات بیام بیمارستان نه هستی ... فوقش فردا سرکار نمیرم ، بس کن . روسری اش رو سرش کردم و چادرش رو خودش . رفتیم سمت در . کفش هایش طبی بود ولی بند دار . خم شدم و بند کفش هایش را بستم که باز گفت : _حسام تو رو خدا منو ببخش ... خیلی اذیتت می کنم. -بسه الهه ... با این کارا و رفتارات دیوونه ام کردی . تمام طول راه ساکت بود و آروم می گریست . نمی دونم گریه اش از درد بود یاحرف های من . اما به هر حال طاقت دیدن اشک هایش رو نداشتم . دستم رو دراز کردم و دستش رو میان دستم محکم فشردم : _الان می رسیم الهه جان . -حسام ... اگه ... مکثی کرد و باز ادامه داد: _من مُردم ... فریاد زدم : _...دیوونه ... محکم دستش رو پس زدم و با همون غیض و عصبانیت گفتم : _تو واقعا دیوونه شدی امشب . کلافه ام کرده بود . یه دلشوره به جون من و خودش انداخت که داشت عقلم رو زایل کرد . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ صدای عصبی پرستار بد اخلاق منو متعجب کرد: _آدم متحجر ... می خواستی بذاری تو خونه زایمان کنه که الان آوردیش بیمارستان ؟! ... -من !!! -من من نکن واسه من ... برگه هارو امضا کن . خشکم زد . اصلا نذاشت حرف بزنم . الهه رو بستری کردم و توی سالن نشستم . اما آرام و قرار نداشتم . یه لحظه به سرم زد به عمه هم خبر بدم . اما بد ساعتی بود. تردید داشتم اما بعد که ، ساعت نزدیک اذان صبح شد ، مصمم تر شدم و زنگ زدم . طولی نکشید که در عرض نیم ساعت ، آقا حمید و عمه هم به بیمارستان آمدند. پشت در اتاق زایمان منتظر بودیم که پرستاری صدا زد : _همراه ریاحی . فوری همه بلند گفتیم : _بله . پرستار نگاهی به من و آقاحمید و عمه انداخت و گفت : _همسرش فقط. جلو رفتم و گفتم : _بله . -همسرتون باید سزارین بشند ... لطفا تشریف بیارید و برگه ها رو امضا کنید تا ببریمش اتاق عمل . -میشه قبل از رفتن به اتاق عمل ، ببینمش . پرستار لحظه ای نگاهم کرد وگفت : _فقط در حد چند لحظه . -ممنون . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ برگه ها رو امضا کردم و دنبال پرستار رفتم . صدای ناله های بلندی توی سالن بزرگ اتاق زایمان می آمد . دلم ریخت . طاقت شنیدن نداشتم . پشت سر پرستار وارد اتاقی شدم که الهه آنجا بود . از دیدن الهه با آنهمه دردی که می کشید قلبم از جا کنده شد . پشیمان شدم اما جلو رفتم و دستی به صورتش کشیدم : _الهه ... الهه ... الان دیگه تموم میشه عزیزم . دستم رو محکم گرفت و درحالیکه از شدت درد محکم می فشرد گفت : _اگه.... باز آن اگه ای که اعصاب و روانم را بهم می ریخت . نذاشتم حرفشو بزنه و گفتم : _دارن میبرنت اتاق عمل ... صلوات بفرست ... باشه عزیزم ؟ بوسه ای وسط پیشانیش زدم و پرستار بلند گفت : _آقا لطفا تشریف ببرید بیرون ، باید مریضتون رو زودتر ببریم اتاق عمل . -چشم ... چشم . باز بوسه ای به صورتش زدم و گفتم : -من میرم تو سالن ... باشه ؟ جوابی نداد . درد توانی برای جواب دادن برایش نگذاشته بود . برگشتم به سالن انتظار که عمه جلو دوید : _حسام جان ، حال الهه چطور بود؟ آهی کشیدم و گفتم : _براش دعا کنید عمه جون . عمه لبشو گزید و من توانم رو از دست دادم . نشستم روی صندلی . دقیقه ها وثانیه ها هم لج کرده بودند که بمانند تا زمان نگذرد . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾