هدایت شده از 「بہسـٰــآزِ؏ـشّْـ♡ـق🎶🎼」
خوشبحال انارها و انجیر ها
دل تنگ که میشوند
می ترکند💔🚶♀
6.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از پا درآوردند شما را، اما بی خبر بودند
جان تازه می بخشد شهادت...✨
۲۶آبان ماه سالگردشهــادتشهیدمدافعامنیت
شهیددانیــالرضازاده
وشهیدحسینزینالزاده...
#شهید_دانیال_رضازاده
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
بـہنـامــآنڪہعـشقࢪاآفࢪیـد♥️! '
📓🖇رمـان "درڪَُذر زمـان"♥️
✍🏻به قلم : "بــانو مࢪضـیہ یـڪَانـہ"
🖇ژانر:عاشقانہ_مذهبۍ❤☺
🖋عاشقانه ای متفاوت و زیبا...
#پیشنهاد_مطالعہ
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
⏳》#درڪَُذرزمـان
📜》#ورق_1
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
﷽
همه چیز از یک مسافرت ساده شروع شد .
مسافرتی که گرچه یک مسافرت عادی بود اما برای من یادآور خاطرات کودکی ام بود .
من مستانه تاجدار بودم .
پدرم ، جناب ارجمند تاجدار پسر بزرگ خانم جانم بود .
اصالت پدرم برای فیروزکوه بود و خانم جان من همان جا خانه داشت .
خانه ای که پر بود از عطر درختان سیب سرخ ، عطر بهار نارنج ، و عطر شکوفه های یاس و پر از پیچک های رونده ای که سرتاسر دیوار خانه ی خانم جان را گرفته بود .
آخرین باری که خانه ی خانم جان را دیده بودم ، کلاس هفتم یا همان راهنمایی بودم .
دختری پر شر و شور که مهیار پسر عمه ام را عاصی کرده بود .
یادش بخیر ...
عمه افروز خیلی از دستم حرص می خورد .
مدام روی ایوان بزرگ خانم جان می ایستاد و فریاد می کشید :
ـ مستانه ... دختر گیس بریده ....
پدر جدم در اومد بابا ...
ول کن بچه ام رو کشتی .
اما من گوشم بدهکار نبود .
تک فرزند بودم و همبازی جز مهیار نداشتم .
از آن جایی که خانه ی ما نزدیک خانه ی خانم جان بود و عمه هر هفته لااقل پنجشنبه و جمعه به خانم جان سر می زد ،
در نتیجه من تلافی پنج روز تنهایی ام را سر مهیار بیچاره خالی می کردم .
مهیار از من پنج سالی بزرگ تر بود و از همان روزهایی که محرم و نامحرم برایم معنا نداشت با او همبازی شدم .
✍️》بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع‹امـانتداࢪبـاشـیم›
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
چشمــ هایش شروعـ واقــعـه بـــود
⏳》#درڪَُذرزمـان
📜》#ورق_2
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
تا کلاس اول دبستان که مشکلی نبود .
اما همین که به سن تکلیف رسیدم ، مادر و پدرم مدام توی گوشم می خواندند که :
ـ مستانه خانم ...
بزرگ شدی ، خانم شدی ....
مبادا سر به سر مهیار بذاری ...
مبادا باهاش شوخی کنی ، مبادا با آفتابه دستشویی بیافتی دنبالش و آب بریزی روش .
وای آفتابه گفتم و چه خاطراتی که دوباره عطرشان در سرم زنده نشد !
خانم جان یک حوض نقلی وسط حیاطش پر می کردم و می افتادم دنبال مهیار ،
تا آخرین قطره ی آب آفتابه دنبالش می دویدم و تمام لباس هایش را خیس می کردم .
او هم فقط می خندید .
تک پسر بود و همیشه به من می گفت دوست دارد خواهر داشته باشد اما نداشت .
شاید همین تک بودن ما بود که باعث می شد من و مهیار اینقدر به هم وابسته شویم .
آنقدر که وقتی به سن تکلیف رسیدم ، از اینکه باید روسری سر می کردم جلوی مهیار و دیگر نمی توانستم مثل قبل با او همبازی شوم ، یه دل سیر گریه کردم .
هنوز یادم هست همان روز هایی که مادر با هزار حرف و حدیث روسری گل دار صورتی ام را سرم کرد و گفت :
ـ مستانه جان ...
دور و بر مهیار نچرخ دخترم ، بزرگ شدی ،
مهیار هم بزرگ شده ...
باشه ؟
✍️》بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع‹امـانتداࢪبـاشـیم›
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
منــ به امیـد وفـاى تـو به دام افـتـادم
ورنـه با سـلسـلـه زلـف چه کـار است مـرا؟
هدایت شده از روضه فکر
ناشکری، اجل معلق میاره
مرگ ناگهانی زودهنگام..
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
‹بسـماللّٰهالرحمـٰنالرحیـم🖐🏻🌿!'›
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
ای کہ از ما انتظاری
بیش از این داری ســلام..🖐🏻
السلامعلیکیاحجةاللهـفیأرضه♥️
من بالای آسمان این شهر
خدایی دیدهام که هر ناممکنی
را ممکن میسازد .
فقط کافیست زمانش برسد : )📼'🌱'