eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
. اما تولد یحیی هم به همین زودی نبود. در واقع، بعد از بشارت دادنِ زکریا به تولد یحیی، ۵ سال طول کشید تا ایشون به دنیا بیاد. می‌بینید چقدر امتحانِ انبیای الهی سخته؟! :) نشونه‌ی این تولد هم این بود که وقتی زمانش نزدیک شد، زکریا نمی‌تونست تا ۳ روز با مردم حرف بزنه، مگر به زبون رمز! و بعد از ۵ سال انتظار، یحیای وعده‌داده‌شده که قرار بود مصدّقِ مسیح و یادآور عهد به بنی‌اسرائیل باشه، بعد از ۶ ماه بارداری به دنیا اومد. امام صادق(ع) می‌فرمایند که اهل آسمون مشتاق‌تر از اهل زمین بودن و به محض دنیا اومدن یحیی، ایشون رو برای زیارت فرشته‌ها به بالا بردن، کامشون رو با آب نهر‌های بهشتی برداشتند و شادی کردن، چرا که یحیی نمونه‌ی کوچکی از حسین(ع) بود :) .
. ان‌شاءالله اگه عمری بود براتون داستان تولد پیامبر(ص) رو هم میگم . تا مثل من ذوق کنید. من خودم هروقت یادم میادش پر ذوق میشم چرا که خدا، یحیی و مریم و عیسی و ...‌ همه رو آورده‌ تا مژده‌ی اومدن احمد(ص) رو بدن:) .
خب فکر کنم تا اینجا کافی باشه، خیلی طولانی شد و ممکنه خسته هم شده باشید ... ادامه‌ش بمونه برای فردا ان‌شاءالله✨ بازم به داستان بارداری مریم(س) و تولد عیسی(ع) نرسیدیم😅 اونم به نوبه‌ی خودش پر‌ از اتفاقات جالبه
اما بزارید به عنوان حسن ختام امشب، به یه حدیث نورانی و کارگشا از حضرت امام صادق(ع) مهمونتون کنم: "کلنا سفن النجاة ولکن سفینة جدی الحسین أوسع وفی لجج البحار أسرع" همه‌ی ما اهل بیت کشتی‌های نجاتیم، ولی کشتی جدّم حسین علیه السلام وسیع‌تر و در عبور از امواج سهمگین دریاها سریعتر است. هر کس که روی عشق تو محکم حساب کرد درد جهان غم زده را کم حساب کرد... السلام علیک یا اباعبدالله الحسین❤ .
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شما با بنر رمان «درگذرزمان» عضو کانال شدید✨ موندگار باشید ♥️ لینک پارت اول رمان در‌گذر‌زمان👇🏻 https://eitaa.com/tafrihgaah/70798 خوش آمدید ✨
- بِسْمِ‌‌اللٰہ‌ِالنُفُۅس‌ِالمُطْمَئِنَھْ′🌱 . .
ای کہ‌ از ما انتظاری بیش‌ از این‌ داری ســلام..🖐🏻 السلام‌علیک‌یا‌حجة‌اللهـ‌فی‌أرضه♥️
💠 🔸رسول خدا صلی الله علیه و آله: صبر در برابر مشکلات باعث افزایش رزق و روزی است. 📚 معدن الجواهر/ص39 ✍🏼 صبر در برابر مشکلات، یکی از ویژگی های انسان های است که به خدا دارند و کسی که توکل داشته باشد، خداوند امور زندگیش و سامان بخشیدن به آن را بر عهده می گیرد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┊ . . . . . . . . . . ┊ ࿐ྀུ༅࿇༅═‎┅────────࿇༅═‎┅─ ♡➾ツ ♡➾ ツ نگاهم تا آستانه در آشپزخانه رفت. رادمهر در چهارچوب در آشپزخانه ایستاده بود. نگاهش روی میز بود که گفتم : _بفرمایید.... به‌موقع اومدید. جلوتر آمد و کیفش را روی زمین،. کنج آشپزخانه گذاشت و دستانش را درون ظرف‌شویی شست. بعد درحالی‌که چندین دستمال حوله‌ای یکبار مصرف، از جا حوله ای آشپزخانه می کند ، دستانش را خشک کرد و گفت: _پس این‌همه خرید کردید برای درست کردن یه ماکارونی! نمی‌دانم لحنش کنایه‌آمیز بود یا یک شوخی ساده.... اما خوب می‌دانستم که باید چه جوابی بدهم. حتم داشتم پیامک خرید ها برایش ارسال شده است و قطعا کمی شگفت زده. بشقابی برداشتم و درحالی‌که برای او هم ماکارانی می‌کشیدم گفتم: _ یک ماکارونی ساده نبود.... کل یخچال و فریزر را پر کردم.... یک خونه به این بزرگی، بدون یک کدبانو برای آشپزخونه می‌شه؟!.... اصلا همین‌که یخچال و فریزر کلا خالی باشه..... این بچه تا کی باید هرچی غذا می‌خواد از رستوران بخره؟!.... بالاخره نباید یک کسی براش یه غذایی درست کنه؟! عمدا خیلی جدی و با اخم نگاهم کرد: _خب هر غذایی که بخواد از رستوران سفارش بده. ♡➾••به‌قلم: C᭄ ‹امـیــن‌بـاشـیم› ────────────࿐ྀུ༅࿇༅═‎┅─ پـارت‌اول↯↯ ࿐ུ➾https://eitaa.com/tafrihgaah/82575
┊ . . . . . . . . . . ┊ ࿐ྀུ༅࿇༅═‎┅────────࿇༅═‎┅─ ♡➾ツ ♡➾ ツ خیره در آن نگاه پر جذبه و باجدیت گفتم : _خب هر رستورانی هر غذایی رو نداره.... در ضمن بوی غذایی که توی خونه می پیچه، خیلی با غذای بیرون فرق داره. او هم با همان جدیت یکی از چشمانش را برایم تنگ‌تر کرد و دستش را به کمر زد و در جوابم گفت: _ داره این رستورانی که من می‌گم همه‌چی داره.... انگار نمی‌خواست که کوتاه بیاید و من مجبور شدم در جوابش بگویم: _ خب اگر این‌طوره.... لطفاً نیمرو.... ماکارانی.... آش یا کوفته‌تبریزی.... ازش سفارش بگیرید. چشمانش با همان جدیت به من زل زده بود و کوتاه نمی آمد. نمی‌دانم داشت حرفهایم را تحلیل می‌کرد یا منتظر بود جوابی دندان‌شکن به من بدهد. وقتی سکوتش را دیدم به میز اشاره کردم و گفتم: _ حالا بهتره به‌جای سفارش غذا از رستوران.... دست‌پخت من رو بچشید. معطل نکرد پشت میز نشست. برای او هم مقداری ماکارونی کشیدم و بشقاب را به او دادم. آستین پیراهنش را بالا زد و چنگالش را از روی میز برداشت. منتظر دیدن عکس‌العملش بودم و با لبخندی که به‌زور از روی لبانم محوش می‌کردم، سرم را به زور سمت بشقاب خودم چرخاندم. چنگال را لابه‌لای رشته‌های ماکارونی فرو بردم و قبل‌از آن که چنگال را به دهانم برسانم، صدایش را شنیدم : _خوبه.... خوشمزه است.... اما این دلیل نمی‌شه که شما از حرف من حرف‌شنوی نداشته باشید.... من به شما گفتم از بیرون غذا تهیه کنید. متعجب پرسیدم : _ببخشید دقیقا کی گفتید؟! ♡➾••به‌قلم: C᭄ ‹امـیــن‌بـاشـیم› ────────────࿐ྀུ༅࿇༅═‎┅─ پـارت‌اول↯↯ ࿐ུ➾https://eitaa.com/tafrihgaah/82575