eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 پدر با چشم به مادر اشاره کرد که قبول کند . مادر نگاهی با تردید به من و بعد هومن انداخت و گفت : _باشه. و همراه پدر از اتاق بیرون رفتند . با بسته شدن در ، هومن جای پدر ، کنار تخت نشست . چشمانم رابسته بودم ولی هنوزم میلرزیدم . -راستش رو بگو . چشم گشودم که پرسید : _پدرام بلایی سرت آورده ؟ با لرز چشم بستم و گفتم : _نه . -پس چرا هنوز کابوسش رو میبینی ؟ بغض کرده از یادآوری آن شب سرد در کانکس با پدرامی که می خواست نیت شومش را سرم خالی کند گفتم : -خاطره ی بدی بود ... از یادم نرفته .از خودم بدم میآد ...خیلی . و اشک چشمانم جاری شد که صدای عصبی هومن رو شنیدم: _کثافت آشغال ... اون خراش روی صورتش کم بود ، باید یه انگشتش رو کامل می بریدم و میذاشتم کف دستش . پتو رو روی سرم کشید و اشک چشمانم را از نگاه هومن مخفی کردم . کم کم در سکوت اتاق خوابم برد و خوابیدم تا صبح . صبح با صدای مادر بیدار شدم : _نسیم جان ...دخترم . پتو را از روی شانه ام کنار زد و نگاهی به صورتم انداخت و دستی به پیشانیم کشید و نفس راحتی سر داد: _خب الهی شکر ، بهتری ؟ -بله . مادر لبخندی زد و گفت : _هومن تا نزدیکای صبح پیشت بود . تبت هم پایین اومده ... رفت چند ساعتی خوابید و رفت دانشگاه ... الهی شکر این حادثه اگر چه خیلی بد بود ولی باعث شد رابطه ی تو و هومن بهتر بشه. ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕