┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#ࢪقـعہصدوپنجاهوچهارم📜
پدر با چشم به مادر اشاره کرد که قبول کند .
مادر نگاهی با تردید به من و بعد هومن انداخت و گفت :
_باشه.
و همراه پدر از اتاق بیرون رفتند .
با بسته شدن در ، هومن جای پدر ، کنار تخت نشست .
چشمانم رابسته بودم ولی هنوزم میلرزیدم .
-راستش رو بگو .
چشم گشودم که پرسید :
_پدرام بلایی سرت آورده ؟
با لرز چشم بستم و گفتم :
_نه .
-پس چرا هنوز کابوسش رو میبینی ؟
بغض کرده از یادآوری آن شب سرد در کانکس با پدرامی که می خواست نیت شومش را سرم خالی کند گفتم :
-خاطره ی بدی بود ...
از یادم نرفته .از خودم بدم میآد ...خیلی .
و اشک چشمانم جاری شد که صدای عصبی هومن رو شنیدم:
_کثافت آشغال ...
اون خراش روی صورتش کم بود ، باید یه انگشتش رو کامل می بریدم و میذاشتم کف دستش .
پتو رو روی سرم کشید و اشک چشمانم را از نگاه هومن مخفی کردم .
کم کم در سکوت اتاق خوابم برد و خوابیدم تا صبح .
صبح با صدای مادر بیدار شدم :
_نسیم جان ...دخترم .
پتو را از روی شانه ام کنار زد و نگاهی به صورتم انداخت و دستی به پیشانیم کشید و نفس راحتی سر داد:
_خب الهی شکر ، بهتری ؟
-بله .
مادر لبخندی زد و گفت :
_هومن تا نزدیکای صبح پیشت بود .
تبت هم پایین اومده ...
رفت چند ساعتی خوابید و رفت دانشگاه ...
الهی شکر این حادثه اگر چه خیلی بد بود ولی باعث شد رابطه ی تو و هومن بهتر بشه.
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕