┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#فـصـلدوم
#ࢪقـعہهفتصدوبیستوشش📜
خم شد و سیگارش را نصفه توی جاسیگاری خاموش کرد و عصبی گفت :
_تو هم گوشاتو واکن ببین چی میگم ...
اگه اون پسر دایی عوضی ات بره سمت نسیم ..
پشت گوشتو دیدی منم دیدی ...
اگه نمی خوای یه مهر طلاق بخوره توی شناسنامه ات به اون عوضی می گی که پاشو از گلیمش دراز نکنه.
درضمن فکر نکن من خرم و نفهمیدم که تو داری بهش خط می دی ...
_من ؟!
_بله تو...
کی گفت بری قرارداد دوباره منو بذاری کف دست میلاد؟...
فکر کردی من نمی فهمم !
سکوت کردم که ادامه داد :
_نذار اون روی سگم رو نشونت بدم که تو طاقت دیدنشو نداری .
"نسیم"
خیلی وقت بود که حتی صدای هومن را از پشت تلفن هم نشنیده بودم و دور شده بودم از هر چیز.
از خاطراتم ،از یادش و حتی از عاشقی .
تمنا مقابل چشمانم قد میکشید و بزرگ میشد .
آنقدر که بتواند حرف بزند ،صدایم بزنه و تمام دنیایم شود.
اما یکدفعه ...
جمعه بود و من در خانه بودم .
همراه مادر با تمنا سرگرم که تلفن زنگ خورد .
حالا آنقدر مرز شده بود که قبل از برخاستن من یا مادر،تمنا بدود سمت تلفن .
گوشی را برداشت و با همان صدا و لحن بامزهاش گفت :
_الو ...تو کیای ؟....من؟!
من...اسمم تمناست...تو اسمت چیه ؟
نگاه من و مادر خشک شده بود.
نه تنها نگاه حتی دست و پایمان و تمنا ادامه داد:
_من دارم با مامان جونم بازی می کنم .
بعد گوشی را پایین آورد و آهسته پرسید :
_مامانی چند سالمه؟
لبخند از سوالش به لبم نشست .
مادر جواب داد:
_سه سال و نیم .
تمنا گفت :
_سه سال.
و باز ادامه داد:
_اسم تو چیه ؟
انگار قلبم کوبید .
تند و مضطرب و مادر به جای من پرسید :
_تمنا جان بده به من گوشی رو.
اما تمنا گوشی را نداد و باز گفت :
_من فقط دوتا مامان دارم ...
مامان جونم ...مامانی ....لباسم ؟
مامانی من لباسم چه رنگیه ؟
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕