┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#فـصـلدوم
#ࢪقـعہهفتصدوبیستوهشت📜
_این ها نتیجهی اشتباهات تو و هومن با همه ،این بچه چه گناهی داره که ..
_گناهش اینه که شده بچهی من ...
بچهی هومن ...
بچهی مردی که هر دو سال یکبار زنگ میزنه تا ببینه ما زنده ایم یا نه .
مادر آهی کشید و من زمزمه کردم :
_چرا زنگ زدی چرا؟!
"نگین"
گوشم نزدیک در اتاقش بود.حرصم گرفت .
تو شرکت زنگ زده بود!
با عصبانیت در اتاق را باز کردم و گفتم :
_آفرین حالا دیگه داری از تلفن شرکت ...
نگفته سمتم هجوم آورد.
چنان مرا به در کوبید که در پشت سرم بسته شد .
رنگ سرخ چشمانش مرا ترساند و فشار عضلات صورتش که قفل شده بود روی دندان هایش :
_زر بزنی خفهات می کنم ..
همهی قوانین این شرکت کوفتی واسه منه ؟!
به حقوق که می رسه ،سر و تهش رو میزنید که چی داشتم و چی داشتم و قرنطینه ی خونگی رو هم باهمه ی هزینه های تماسا ازحقوقم کم می کنید و آخرشم دوقورت و نیمتون باقیه .
به سختی از فشار دستانش روی شانههایم کاستم و گفتم :
_چته تو!شونه ام رو شکستی .
_اگه تلافی این چهار سالی رو که از عمرم گرفتید و یه جوری از زیر بند بند قراردادتون شونه خالی کردید ،سرتون در نیارم ،هومن نیستم....
حالا برو اینو به بابا جونت بگو شیر فهم بشه .
با کف دستش مرا محکم به عقب هل داد که عصبی گفتم :
_می رم می گم چی فکر کردی ...
فکرکردی صبر می کنم که اون دختره از اون سر دنیا زندگیمو خراب کنه.
_حرف مفت نزن برو پی کارت .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕