eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ اما بالاخره ساعت 8 صبح بود که پرستار صدایم زد : -همراه ریاحی . -بله . -مژده گونی ... پسرتون به دنیا آمد. فوری با خوشحالی یه اسکناس پنجاه هزار تومانی کف دست پرستار گذاشتم که گفت : -الان میآرمش ببینید . پرسیدم : _همسرم چی ؟ می خوام اونو ببینم . -اونم چشم . الهه یه پسر ! یه پسر سالم و سرحال و تپلی . به نظرم چشماش به زیبایی چشمای حسام بود و لباش شاید میشه گفت به من رفته بود . با تخت منو سمت اتاق بستری پخش زنان می بردند که حسام رو توی راهرو دیدم . دنبال تختم دوید و گفت : _سلام عزیزم . دستم را از زیر پتو دراز کردم تا دستشو بگیرم که پرستار بد اخلاق گفت : _حالا وقت این اداها نیست . حسام دنبال تختم آمد . همراه پرستاران با ملحفه منو روی تخت بخش زنان ، جا به جا کردند که پرستارها بیرون رفتند و حسام درحالیکه پتو را رویم می کشید گفت : _عزیزم ... الهی حسام بمیره که اونجوری درد کشیدنت رو نبینه. سرش جلوی صورتم بود که آروم توی گوشش زدم : _دیوونه این چه حرفیه ! خندید و یه اخم به شوخی به صورتش آورد: -تو چی ؟ ... تو با اون اگه ای که هی میگفتی و منو دیوونه می کردی . لبخند زدم . سر خم کرد و محکم گونه ام رو بوسید . دستی به موهایم کشید و گفت : _الان خوبی ؟ -بهترم . -الان همه می ریزند بالا سرت ... لبخند زدم و گفتم : _حسام جان . -جان حسام . 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★♡ -بگو بچه رو بیارند می خوام ببینمش . -پرسیدم ، گفتن میآرند تا شیرش بدی .... اگه اجازه بدی منم برم یه دسته گلی یه چیزی برای عشقم بخرم بیام . -حسام . تا کنار در رفته بود که صدا زدم ، ایستاد : _جانم . _خیلی دوستت دارم . لبخندش مثل سفره ای پهن شد روی لب هاش . دستش رو گذاشت روی سینه اش و گفت : _عزیزمی ...من بیشتر ... بعد دستشو به لاله ی گوشش گرفت و مثال همیشگی اش را برایم تکرار کرد: _غلام حلقه به گوشتم الهه ی من ... بانوی منی. خندیدم : _آخرش یه گوشواره برات میخرم . بوسه ای تو هوا فرستاد و رفت . یه نفس بلند از یه شب پردرد کشیدم و به فکر فرو رفتم . چه حسرت هایی که زود به آرزو مبدل می شوند . یه روزی از دیدن بچه ی هستی ، حسرت خوردم و حالا خودم به آرزویم رسیدم . من خوشبخت بودم . پولدار نبودم . در رفاه کامل نبودم . سفر خارج از کشور نمی رفتم ، اما تمام ثروتم ، همسری بود که دوستم داشت . هم قلبی ، هم لفظی و هم عملی . از تک تک نفس هایش ، الفاظش و رفتارش ، این حس قشنگ و آرامش بخش به من القا می شد که دوستم داره. خوشبختی من و حسام به همین بود ، که اگرچه مستاجر بودیم و هر سال به کرایه مان اضافه می شد ، اما دل خوشی داشتیم ، برای زندگی و خوشی و ناخوشی هایش ، چون هم را داشتیم . چون عشق بود. چون وابستگی مان آنقدر بود که نفس هایمان باهم گره خورده بود . در خوشی و ناخوشی . ماخوشبخت بودیم ، چون نیمه ی گمشده ی هم بودیم . 📿 پایان 📿 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 لینڪ‌پـارت‌اول↯↯ https://eitaa.com/tafrihgaah/52205 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
حرف آخر ♥️ با الهه بانو( بانوی من) 📿 حسام : شخصیتی که باهاش زندگی کردم. روحیاتش رو درک کردم و میشناختم. خیلی دور از ذهنم نبود. شخصیت حسام رو در اطرافم دیدم و شنیدم. یه شخصیت خیالی محض نبود. با حس و حالش ، شب و روزم رو سپری کردم. مذهبی بود ولی معصوم نبود ، شاید اشتباهاتی داشت که به قول خودش در ضعف ایمانش بود و صبرش در حد ایمانش. الهه : دختر شیطونی که شاید نصفی از لج و لجبازی هاش خودم بودم و نیمی از احساساتش ، تخیلم. اما با گریه هاش ، با خنده هاش ، با شادی و غمش ، نفس کشیدم. و حتی برای انتخاب غلطش و عقد با آرش ، بهش حق دادم. اما عاشق الهه ی آخر داستان شدم که پخته شد ، نجیب شد ، عاقل شد و شاید بهتر است بگویم بالغ. علیرضا : حس برادریش برای الهه رو دوست داشتم و خودم با شوخی هایش قهقهه زدم. شخصیت علیرضا برایم خیلی دوست داشتنی بود. هستی : نمونه ای از کسانی که خواهرت نیستند و ولی خواهری میکنن ... از این خواهران ، برای همه تون آرزو میکنم. و خانم ربیعی : نمونه ای از مبشر و منذرهایی که هر کدام توی زندگیمان داریم ، گاهی حرفش را میپذیریم و گاهی نه... اما خوب است به مبشر و منذرهایی که خدا سر راه تردیدهای زندگیمان قرار میدهد ، بیشتر بها دهیم. بانوی من📿 تو ، مجموعه ای از زیباترین الفاظی بودی که در قالب رمان جمع کردم. امیدوارم حق مطلبت رو ادا کرده باشم و اثرش هم مطلوب باشد. یاعلی 📿
خب دوستان بلاخره رمان الهه بانو هم پس از فراز و نشیب های بسیار تمام شد😢😍 من خودم خیلی دلم برای الهه شیطون و لجباز و حسام عاشق و یه دنده تنگ میشه♥️
امیدوارم از این رمان لذت کامل رو برده باشید🙂 دوست دارم نظراتتون رو بشنوم و بدونم چه نتیجه ای گرفتید نظراتتون👇🏻 https://daigo.ir/pm/U7lkBq منتظرتونم تو "کافه مهر"(کانال ناشناس) https://eitaa.com/joinchat/186974420C962c5a20ae
ادامه، در ذاتِ زندگی نهفته است. اصلاً رَوندِ زندگی همین است، که ادامه دهی. زمین میخوری، بلند می‌شوی و ادامه میدهی. عزیزت میمیرد، بعدِ کمی مکث، ادامه میدهی. خسته می‌شوی، اندکی بعد ادامه میدهی. می‌ترسی، باز اما ادامه میدهی! فارغ از انتخاب و توان، تا وقتی زنده‌ای، آنچه با تو همراه‌ست، ادامه است ... |🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تلاش بیهوده عشق - ویلیام شکسپیر.zip
1.4M
📓دردبیهوده‌عشق📓 یک نمایشنامه از ✍ویلیام شکسپیر • درباره ی کتاب: در این نمایشنامه شکسپیر تلاش بیهوده بازیگران و تظاهر آنها را به مقاومت در برابر کشش عشق و بالاخره شکستن آنان را در مقابل این قدرت عظیم نشان می دهد. او در لفافه ی طنز طبیعت واقعی انسان و انحراف از آن را می نمایاند.
پاییز فصل آخر سال است - نسیم مرعشی.zip
21.03M
📓پاییز‌فصل‌آخر‌سال‌است📓 یک رمان از ✍️ نسیم مرعشیدرباره‌ی کتاب : کتاب پاییز فصل آخر سال است از زبان سه زن به نام‌های شبانه، روجا و لیلا روایت می‌شود. هر کدام از این سه زن که شخصیت‌هایی خاکستری دارند و از دل همین جامعه بیرون آمده‌اند، درگیری‌های فکری خاص خود را دارند. شبانه نمی‌داند از زندگی چه می‌خواهد و حجمی از دلتنگی را هر روز همراه خود به این طرف و آن طرف می‌برد. لیلا که هنوز به ازدواج قبلی اش چسبیده است و حاضر نیست از آن دل بکند. لیلا با اینکه خودش همیشه دوست داشته در ایران بماند، همسرش را که می‌خواست مهاجرت کند، راهی کرده است و روجا، دختری که انگار مامور شده است تا آرزوهای افراد خانواده‌اش را برآورده کند و انگار در زندگی‌اش نمی‌تواند نفس راحتی برای خودش بکشد. (زیپ)