⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
🔴 نـڪـاتـے بـراے مـطـالـعـہ دروس اخـتـصـاص
🔔🔔 #زنگ_مشاوره 🔔🔔
💥 بسیاری از دانشآموزان علیرغم داشتن ساعت مطالعهی بالا پیشرفت نمیکنند.
💥 این دانشآموزان اگر به عملکرد خود بیشتر دقت کنند متوجه میشوند یکی از دلایل نرسیدن به نتیجهی مطلوب، نداشتن تمرکز است؛
💥 بنابراین انرژی و زمان زیادی مصرف میکنند اما بازده مطالعاتی آنها همچنان پایین است.
در ادامه به راهکارهایی برای تمرکز بهتر میپردازیم.
1️⃣ 💠 اول از همه باید به تغذیهی خود توجه کافی داشته باشید. گلوکز به بهتر تمرکز کردن شما کمک میکند.
2️⃣ 💠 هنگام مطالعه تلفن همراه خود را خاموش کنید یا حداقل در اتاق مطالعهی خود قرار ندهید؛ چون بسیاری از تماسها ضروری نیستند.
3️⃣ 💠 اگر عادت دارید بر روی میز و صندلی مطالعه کنید باید یک صندلی خوب انتخاب کنید و همچنین روی میز را خیلی شلوغ نکنید و فقط کتابی را که میخواهید مطالعه کنید بر روی میز قرار دهید.
4️⃣ 💠 لیستی از کارهایی که باید در طول روز علاوه بر درس خواندن انجام دهید تهیه کرده و آنها را اولویتبندی کنید. برای انجام کارهایتان زمان مشخص کنید و بر روی آنها تمرکز ویژه داشته باشید.
5️⃣ 💠 تصویری از هدفهای کوتاهمدت، میانمدت، بلندمدت را مقابل دیدتان قرار دهید و هر روز صبح آن را ببینید و برای رسیدن به آن یک لحظه از وقتتان را هدر ندهید.
اگر موفق شدید تمرکزکنید، حتماً به خودتان جایزه دهید.
•┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•
@tafrihgaah
•┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
‹ -آنچہڪہبراشدعوتشدۍدلبـرجـٰآטּ…!🌚🔗 × در این ڪانال رمان هم گذاشتہ میشود فرق دارد با ڪانال فقط ر
سین 1k😲
نمی گنجد😐
پس چرا ما ۴۸۷ نفریم😂😂😂
به اندازه سنت♥️✨
بگو الهم عجل الولیک الفرج🤲🏻💌
یادت نره هاا😉💕
#ثواب_یهویے 🌷🦋
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
✨#فالیدرآغوشفرشته✨
✨#قسمتسیام✨
+ول کن چیه دختر ؟
پاشو پاشو با هم نماز بخونیم
هر چیزی که من میگم رو تکرار کن
باشه ؟
_اوک ...
یعنی چیزه ، باشه ...
بلند شدیم و بعد از نیت ، مژده شروع به خوندن و من هم باهاش تکرار کردم ...
+بسم الله الرحمن الرحیم
_بسم الله الرحمن الرحیم
+الحمد الله رب العالمین
_الحمد .......
نمی تونستم درست متوجه بشم مژده چی میگه
+الحمد الله
_احمد الله
+رب العالمین
_رب العالمین
+الرحمن
_الرحمن
★★★
بعد از دادن سلام نمازم ، یه آرامشی به وجودم تزریق شد که حالمو خوب کرد
برگشتم سمت مژده که داشت با لبخند نگاهم میکرد
_چیه ؟ خوشگل ندیدی ؟
+نه ...
کسی رو به زیبایی توندیدم
حجاب خیلی بهت میاد مروا
اصلا قابل توصیف نیست
ته دلت احساس شادی میکنی ... نه ؟
_آ...آره آره
+لبخند امام زمانتو حس میکنی ، نه ؟
_امام زمان ؟
+پاشو پاشو نماز بعدیمونو بخونیم تو راه بهت توضیح میدم ...
_باشه
بعد از خوندن نماز با هم به طرف اتوبوس حرکت کردیم
تقریبا منتظر ما بودن...
❌کپیممنوع❌
ادامه دارد ...
🥀
🖤🥀
🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
✨#فالیدرآغوشفرشته✨
✨#قسمتسیویکم✨
هنوز به اتوبوس نرسیده بودیم که صدای زیبا و رسای شکمم من رو از رفتن بازداشت ...
_مژده...مژده
+بله عزیزم ؟
_میگم... من ... گشنمه
وقتی داشتیم نماز میخوندیم همه داشتن غذا میخوردن
از پشت سرمون صدایی اومد ...
×خانم فرهمند ...
برگشتم طرفش ، عه این که چشم عسلی خودمونه ...
با فکر کردن به تفکراتم خندم گرفت، چشم عسلی خودمون ، عجبا
سریع گفتم :
_بله ؟
چند تا ظرف به طرفمون گرفت
×بچه ها گفتن توی غذا خوری نیستید گفتم شاید محو راز و نیاز با معشوقید...
الان هم حتماَ گرسنه هستید
بفرمایید...
غذاها رو از دستش قاپیدم
_خیلی ممنونم ، ان شاءاللّٰه یه همسر خیلی خوب گیرتون بیاد .
با این حرفم با تعجب سرشو بالا آورد ولی زود انداخت پایین
حس کردم زیر زیرکی داره میخنده و به زور خودشو نگه داشته
سریع خداحافظی کرد و رفت ...
منم مثل چی پریدم تو اتوبوس و با ولع شروع کردم به خوردن قیمه که خیلی خوب جا افتاده بود .
داشتم دو لپی میخوردم که با دیدن مژده که زل زده به من ، به زور غذامو قورت دادم و رو بهش توپیدم
_بین شما رسمه یکی که غذا میخوره رو دید بزنید؟
ریز خندید و گفت :
+نه ، ولی خیلی با اشتها میخوری
آدم خوشش میاد نگاهت کنه
با خنده گفتم :
_چشاتو درویش کن خانم
من صاحب دارما
+صاحابت کیه خوشگله ؟
با دیدن چشمای شیطونش پقی زدم زیر خنده ...
❌کپیممنوع❌
ادامه دارد ...
🥀
🖤🥀
🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارت157
و باز صدای زانیار از پشت در بسته ی آمد:
_خانم فائزی ...
اگه بلایی سر خانم سوری بیاد ، شما فورا دستگیر میشید ... راه فراری ندارید ...پس خودتونو تسلیم کنید .
لوله ی اسلحه اش رو گذاشت روی شقیقه ام و منو کشید سمت در . درو باز کرد و گفت :
_خوب نگاه کن آقای محترم ...شاید دلت بخواد جلوی چشمات مغزشو بریزم تو دهنش .
زانیار قدمی عقب رفت چند نفری با لباس ویژه و اسلحه به دست ، پشت سرش بودند که با دستور زانیار عقب رفتند .
ساعد دست فائزی زیر گردنم نشست وسرم بلاجبار بالا رفت . بعد منو همراه خودش کشید سمت راهرو و در حالیکه لوله ی گرد ، صدا خفه کن اسلحه اش هنوز روی شقیقه ام بود گفت:
_آرام از پله ها پا یین میریم ... یه ماشین می خوام ....
-اشتباه می کنید ... این آخر راهه ... بهتره خانم سوری رو .....
صدای فریاد بلند فائزی برخاست :
_خفه شو ... اینجا من حرف میزنم نه تو...
روی پله ی اول بودیم و اسلحه دست زانیار ، هنوز فائزی رو نشونه گرفته بود. چشمام به اخم توی صورت زانیار بود و
بی اونکه جا ی پام رو ببینم داشتم از پله ها پایین می اومدم که فکری به سرم زد .شاید آخرین راه بود . عمدا پاشنه ی کفشم رو لبه ی پله گذاشتم تا با انداختن وزنم ، بلغزد و لغزید . افتادم و در عرض یک ثانیه دو صدای شلیک در فضا ی کوچک
راهرو پخش شد . یکی خفه و کوچک و دیگری بلند و رسا . با فاصله ی یک یا دو ثانیه ، پخش زمین شدم که سر بلند
کردم و رد خون روی بازوی زانیار رو دیدم .نگاهم رفت سمت فائزی .چشماش از تعجب گرد شده بود .تکیه زده به دیوار
کنار پله ها و آروم سقوط کرد روی زمین و رد خون ی که از سینه اش می رفت روی دیوار کشیده شد . زانیار با دست
اشاره کرد و چند سرباز دور فائزی رو گرفتند. دست چپش رو گرفت روی بازوش و از پله ها پایین اومد . با اون حال و
اون جراحت خم شد :
_خوبید ؟
-من خوبم ...شما تیر خوردی !
-چیزی نیست ...به کیان قول دادم که شما رو سالم بهش تحویل میدم.
لبخندی زدم که حتی خودم نفهمیدم علتش چیست . تیر توی بازوی زانیار بود . یا محبتی که در حقم کرده بود و یا قولی که
به کیان داده بود.
صدای رفت و آمد چند مامور اورژانس بین حرفهایمان ، وقفه انداخت. گویی حال فائزی وخیم تر از زانیار بود. بیهوش بود که با برانکارد از ساختمان خارجش کردند که صدایی آشنا از پله ها شنیده شد :
_سوگل .
هنوز کف زمین بودم . از ترس یا استرس یا هیجان ، پاهایم سست بود.
کیان پله ها را دویده بود که با دیدن من خشکش زد. فوری از جا برخاستم و گفتم :
_خوبم ...
زانیار بازوش رو محکم فشرد و گفت :
_تحویل شما جناب سروان .
کیان دو پله ی باقیمانده را بالا آمد و دستی روی شانه ی زانیار زد و گفت :
_خیلی آقایی .
زانیار به شوخی گفت :
_ولی تو خیلی عوضی هستی .
کیان خندید و بلند گفت :
_برو تا از خونریزی نمردی ... برو پسر پرو ... برو.
زانیار از پله ها پایین رفت و کیان یک قدم جلوتر آمد . نگاهم کرد و دستی به صورتم کش ید :
_خوبی واقعا؟
-آره ... خوبم .
لبخند پر شوری زد و گفت :
_همسر کارگاه خودمی.
و نتوانست خودش رو کنترل کند و همان موقع ، مقابل نگاه سربازها ی تیم ویژه که هنوز می آمدند و می رفتند ، مرا در
آغوش کشید :
_تموم شد سوگل ... تموم.
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارت158
نگاه متعجب من به کنار ، دهان باز از تعجب کیان ، منو به خنده انداخت ، که صدای ناله ی زانیار بلند شد :
-وای وای دارم می میرم از درد.
نازنین فوری لیوان دمنوش آماده ای که توی دستش بود رو روی میز جلوی دست زانیار گذاشت و گفت :
-شنیدم آویشن برای زخم و عفونت و این چیزا خوبه ... اینو حتما بخورید .
زانیار با همان دستی که توی بازوبند طبی فرو رفته بود ، خم شد سمت لیوان که نازنین گفت :
_داغه ...
باز صدای ناله ی زانیار بلند شد :
_وا ی نه ... من دیگه طاقت ندارم .
نازنین کلافه و نگران نگاهشو به کیان دوخت :
_می گم چرا دکتر یه مسکن قوی ننوشته ؟ استامی نوفن 325 که خیلی ضعیفه !
کیان همون طوری که هنوز با دهان باز به ادا و اطوار زانیار خیره شده بود گفت :
_خب شاید لازم نبوده .
زانیار فوری فریاد زد:
_من تیر خوردم یا تو؟ ... چطور لازم نبوده ؟!
کیان با خونسردی جواب داد:
_تا جایی که من یادمه ، وقتی تیر توی بازوت بود ، خوش و خرم بودی ، حتی خم به ابرو هم ندادی و بهم گفتی ، اینم قولی
که بهت دادم ، حالا که تیر رو در آوردن ، چته که مثل زن زائو هی داد و قال می کنی ؟!
لبمو گزیدم و به قصد تَنَبُه گفتم :
_کیان ...زشته .
کیان توجهی نکرد و زانیار تکیه اش رو از روی مبل برداشت و به جلو خم شد :
_اونوقت داغ بودم نفهمیدم الان درد دارم .
خنده ام گرفت که نگاه شاکی زانیار سمتم اومد . فوری خنده ام رو با کف دستم پوشش دادم و گفتم :
_ببخشید .
نازنین عصبی جواب داد:
_آره بخند سوگل جان ... شوهر شما که تیر نخورده ، صحیح و سالم کنارت نشسته .
کیان ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_آهان ... یعنی الان شوهر شما تیر خورده ؟!
نازنین متعجب شد و موند توی حرفی که زده بود. کم کم خجالت هم به حالت چهره اش اضافه شد. که من باز بلند خندیدم که
نازنین به جا ی اونکه جواب کیان رو بدهد رو به من گفت :
_سوگل خانم من با شما حرفی ندارم .
با خنده گفتم :
_حق داری آخه من حرفی نزدم ، کیان گفت .
زانیار عصبی باز تکیه زد به مبل :
_ولشون کن شما .... اینا چشم ندارن ببینن.
کیان باز کوتاه نیومد و جواب داد :
_ببخشید چشم ندارم چی رو ببینم ؟!تیری که خوردی رو ؟! یا اینکه یه آخ میگی ، نازنین خانوم دورت می چرخه ؟!
زانیار دور از چشم نازی چشم و ابرویی اومد و کیان با همون چشم و ابرو کوتاه اومد و گفت :
_بلند شو سوگل .....ما بریم بلکه این دوتا یه صیغه ی محرمیت بخونن و تمام دیگه .
گفتن این حرف کیان مصادف شد باصدای اعتراض نازنین و خنده ی بلند من .
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارتآخر
«سه ماه بعد»
صدای بلند زانیار و نازنین با اونهمه خونسردی ، هم منو کلافه کرده بود ، هم کیان رو .
-نازنین جان ، پتو برداشتی ؟
-آره ... به شما گفتم چادر مسافرتی بردار برداشتی ؟
-بله عزیزم .
کیان درحالیکه کلافه به جلو خم شده بود و ساعد دستاش رو روی پاهاش گذاشته بود و سرش رو کلافه از اونهمه خونسردی این زن وشوهر پایین ، زیرلب گفت :
_ خدایا ... چه اشتباهی کردیم این دوتا رو بهم رسوندیم .... ما تا فردا هم نمیرسیم .
عصبی فریاد زدم :
_بس کنید دیگه .
زانیار و نازنین وسط خونشون ایستادند و یه طوری متعجب نگاهم کردند که انگار اصلا نمی دونستند چرا عصبی شدم .
-چی شده سوگل جون ؟ چرا داد میزنی ؟
-چرا داد میزنم ؟ سه ساعت پیش زنگ زدم گفتم حاضرید ، گفتی آره ، بلند شدیم اومدیم اینجا ، گفتی بیایید تویه فلاکس چایی کنم بریم ، الان سه ساعته دارید وسایل سفرتون رو می بندید ... خب چرا از اول نگفتی حاضر نیستید ؟
نازنین خونسرد یه نگاهی به زانیار کرد و گفت :
_ما حاضر نیستیم ؟
زانیار بدتر از نازنین چنان بی خیال بود که آنهمه بی خیالیش روانیم کرد:
_حاضریم ... بریم ... همین الان بریم .
کیان هم از جا برخاست و حلما رو صدا زد که نازی گفت :
-آخ آخ زانیار ... پیک نیک رو پر نکردیم .
کیان عصبی کف دستش رو زد وسط پیشون یش و من باز فریاد زدم :
_بابا پیک نیک نمیخوایم ... ای خدا ... چه غلطی کردیم گفتیم با هم بریم مسافرت .
نازی با دلخوری چشماشو ریز کرد :
_ببخشید سوگل جون ولی ما با تجهیزات کامل مسافرت میریم که بهمون خوش بگذره .
کیان بلند جواب داد:
_خوبه پس ما میریم ، شما تجهیزاتتون که کامل شد ، بیایید ... بریم .
و بعد راستی راستی رفت سمت ماشین . فقط یه نگاه به نازنین انداختم و گفتم :
_آره اصلا اینجوری بهتره .
زانیار سبد پیک نیک توی دستش رو زمین گذاشت و با یه نفس آسوده گفت :
_آره نازنین جان بهتر شد اصلا ...حالا لیستت رو چک کن با خیال راحت میریم ...عجله ای نمیشه .
نازنین فوری لیست برگه ی آچار توی دستش رو نگاه کرد. پشت و روی صفحه یاه شده بود که سری تکون دادم و
زیرلب نجوا کردم :
_تا اونو بخواید چک کنید ما رفتیم و برگشتیم .
همی ن هم شد . ما رفتیم به زیارت امام رضا که کیان نذر کرده بود . تا رسیدیم مشهد ، زانیار زنگ زد که کجایید ، که ما
راه افتادیم ، کیان هم با خونسردی گفت :
-ببین اصلا عجله نکن اصلا ... هشتاد بیشتر ، سرعت نیای ... ما فلشر زدیم ، ما رو می بینید .
از خنده غش کرده بودم که کیان قطع کرد و با خنده گفت :
_بذار سه ساعت هم اونا برن سرکار.
«پایان»
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
#سلام_امام_زمانم
«السلام عليك يا تالي ڪتاب الله و ترجمانه»
۞سـلـام بر تو اى تـلـاوت ڪننده كتـاب خـدا و تفسيــر ڪننده اش.
✨🍃سلام مولای مهربانم
سلام آرزوی هر روز و هر لحظه ما
دوباره جمعه است و
کوله بار انتظارت را به روے شانه خود
مے کشانیم 💙
سر راهت نشستیم تا بیایے
هنوزم دفتر عشق تو باز است و چشم
و دیده مان بر نام زیباے تو ثابت
مے آیے ...
مے آیے مے زنے بر زندگے مان رنگ شادی
#امام_زمان_عج
#زیارت_آلیاسین
#أللَّھُـمَ_عَجِّلْ_لوَلیِڪْ_ألْـفَـرَج_وَ_فَرَجَنا_بهِ 🕊