┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#ࢪقـعہصدوپنجاهم📜
پرسشش آنقدر جدی بود که سکوت لازم شوم .
سکوتم را که دید باز گفت :
-بهت میگم بلند شو برو خونه ، چله ی زمستون اومدید وسط حیاط که چی بشه .
برخاستم و با همان پتویی که روی شانه هایم بود سمت خانه رفتم .
وقتی وارد خانه شدم فهمیدم که چقدر یخ زده ام .
تمام تنم کرخ شده بود و داشت از گرمای مطبوع خانه ، انگار دوباره جان میگرفت .
همون موقع پدر با سیخ های جگر وارد شد و در حالیکه از شدت سرما نفسش را در هوای گرم خانه فوت می کرد گفت :
_بیایید که سرد شد .
و بعد یک سیخ به دستم داد و گفت :
_توخالی خالی بخور نسیم جان.
سیخ جگر در دستم بود و یه بغضی ناشناس توی گلویم و یه حسی توی قلبم که داشت ، با چنگک های نامرئی اش قلبم را می خراشید .
شاید باید از این خانه می رفتم ؟
نگاهم به محبت دستان پدر بود که در سرمای حیاط ، به خاطر من جگرها را کباب کرده بود .
همه سرمیز نشستند و من روی مبل .
پدر طرفم آمد :
_چرا نخوردی نسیم جان ؟
بعد با دستش یه تیکه از جگرها را از سیخ بیرون کشید و دهانم گذاشت :
_بخور دیگه ...
طعم جگر زیر زبانم بود و حالم بد .
سرم درد می کرد و انگار این درد به تمام بدنم هم سرایت کرده بود .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#ࢪقـعہصدوپنجاهویکم📜
سیخ را روی میز گذاشتم و گفتم :
-دست شما درد نکنه.
-نسیم جان ...
تو که همون یه سیخم نخوردی !
-خوابم ... میآد ...
سرمم درد میکنه ، نمیتونم چیزی بخورم .
مادر آهی کشید و با نگاه نگرانش مرا تا بالای پله ها همراهی کرد.
دراتاقم ، زیر پتو دراز کشیدم روی تخت و چشمانم را بستم .
گلویم شروع کرد به سوختن و حس کردم تمام تنم درد میکند . داشتم سرما می خوردم .
از سرمای کانکس یخ زده شروع شد تا نشستن توی حیاط ، و امیدی که دیگر به ادامه ی این زندگی پر نفرت نداشتم .
خواب بودم که حس کردم دستی محکم دهانم را گرفت .
چشمانم به دو حلقه ی سیاه خیره ماند و صدای کریهی را توی گوشم شنیدم :
_اومدم دنبالت کوچولو .
پدرام بود .
ترسیده خواستم فریاد بزنم ولی فشار دستش آنقدر زیاد بود که نتوانم .
دست و پا می زدم و تقلا می کردم که راه فراری پیدا کنم که نشد .
گرمای دستش را روی تن تبدارم حس کردم که یک لحظه دستش از دور دهانم برداشته شد و من با تمام وجودم فریاد کشیدم :
_کمک ... نذارید منو ببره ... تو رو خدا.
و همزمان روی تخت نشستم . چشمم در اتاق چرخید زیر نور کم آباژور ، پدرام مخفی شده بود.
جایی که در تیررسم نبود.
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
‹بسـماللّٰهالرحمـٰنالرحیـم🖐🏻🌿!'›
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
ای کہ از ما انتظاری
بیش از این داری ســلام..🖐🏻
السلامعلیکیاحجةاللهـفیأرضه♥️
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
از لحاظ روحی، احتیاج دارم: گوشیو لپتاپو همه چیو بیخیال شم... با یه چمدون کتاب...📚 یه پتو و متکا...😴
ولی صدای استاد و سفتی صندلی مزخرف، منو از این رویای قشنگ پرت میکنه بیرون...
یه جایی دقیقا ته کلاس!😑🥺
به قول فرنگیا، دقیقا روی خط پنالتی...
#دانشجوطوری!