eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 پرسشش آنقدر جدی بود که سکوت لازم شوم . سکوتم را که دید باز گفت : -بهت میگم بلند شو برو خونه ، چله ی زمستون اومدید وسط حیاط که چی بشه . برخاستم و با همان پتویی که روی شانه هایم بود سمت خانه رفتم . وقتی وارد خانه شدم فهمیدم که چقدر یخ زده ام . تمام تنم کرخ شده بود و داشت از گرمای مطبوع خانه ، انگار دوباره جان میگرفت . همون موقع پدر با سیخ های جگر وارد شد و در حالیکه از شدت سرما نفسش را در هوای گرم خانه فوت می کرد گفت : _بیایید که سرد شد . و بعد یک سیخ به دستم داد و گفت : _توخالی خالی بخور نسیم جان. سیخ جگر در دستم بود و یه بغضی ناشناس توی گلویم و یه حسی توی قلبم که داشت ، با چنگک های نامرئی اش قلبم را می خراشید . شاید باید از این خانه می رفتم ؟ نگاهم به محبت دستان پدر بود که در سرمای حیاط ، به خاطر من جگرها را کباب کرده بود . همه سرمیز نشستند و من روی مبل . پدر طرفم آمد : _چرا نخوردی نسیم جان ؟ بعد با دستش یه تیکه از جگرها را از سیخ بیرون کشید و دهانم گذاشت : _بخور دیگه ... طعم جگر زیر زبانم بود و حالم بد . سرم درد می کرد و انگار این درد به تمام بدنم هم سرایت کرده بود . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 سیخ را روی میز گذاشتم و گفتم : -دست شما درد نکنه. -نسیم جان ... تو که همون یه سیخم نخوردی ! -خوابم ... میآد ... سرمم درد میکنه ، نمیتونم چیزی بخورم . مادر آهی کشید و با نگاه نگرانش مرا تا بالای پله ها همراهی کرد. دراتاقم ، زیر پتو دراز کشیدم روی تخت و چشمانم را بستم . گلویم شروع کرد به سوختن و حس کردم تمام تنم درد میکند . داشتم سرما می خوردم . از سرمای کانکس یخ زده شروع شد تا نشستن توی حیاط ، و امیدی که دیگر به ادامه ی این زندگی پر نفرت نداشتم . خواب بودم که حس کردم دستی محکم دهانم را گرفت . چشمانم به دو حلقه ی سیاه خیره ماند و صدای کریهی را توی گوشم شنیدم : _اومدم دنبالت کوچولو . پدرام بود . ترسیده خواستم فریاد بزنم ولی فشار دستش آنقدر زیاد بود که نتوانم . دست و پا می زدم و تقلا می کردم که راه فراری پیدا کنم که نشد . گرمای دستش را روی تن تبدارم حس کردم که یک لحظه دستش از دور دهانم برداشته شد و من با تمام وجودم فریاد کشیدم : _کمک ... نذارید منو ببره ... تو رو خدا. و همزمان روی تخت نشستم . چشمم در اتاق چرخید زیر نور کم آباژور ، پدرام مخفی شده بود. جایی که در تیررسم نبود. ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‹‌بسـم‌اللّٰه‌الرحمـٰن‌الرحیـم🖐🏻🌿!'›
ای کہ‌ از ما انتظاری بیش‌ از این‌ داری ســلام..🖐🏻 السلام‌علیک‌یا‌حجة‌اللهـ‌فی‌أرضه♥️
سلام سلامممم خانواده خفن تفریحگاه🏕 عیدتون مبارکککک...🎉
از لحاظ روحی، احتیاج دارم: گوشیو لپتاپو همه چیو بیخیال شم... با یه چمدون کتاب...📚 یه پتو و متکا...😴 یه چیز خوشمزه😋 پاشم برم توی یه کلبه وسط جنگل...🏞 با زیرصدای بارون🌧، زیر پتو کتاب بخونم😍
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
از لحاظ روحی، احتیاج دارم: گوشیو لپتاپو همه چیو بیخیال شم... با یه چمدون کتاب...📚 یه پتو و متکا...😴
ولی صدای استاد و سفتی صندلی مزخرف، منو از این رویای قشنگ پرت می‌کنه بیرون... یه جایی دقیقا ته کلاس!😑🥺 به قول فرنگیا، دقیقا روی خط پنالتی... !
𝆺𝅥𝆹𝅥♥️🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا