eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
+ برات خبراى خوبی دارم ،قراره بیشتر از چیزی که از دست دادی گیرت بیاد . تنها چیزی که نیاز داری صبر وطاقته 💌🌱 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 همچنان از ترس می لرزیدم که در اتاقم به شدت باز شد ، هومن بود که فریاد زدم : _ببرش ... از اینجا ببرش ... اومده دنبالم ، یه جا قایم شده ... -کی ؟ -پدرام ... پدرام ... همزمان پدر و مادر و خانم جان هم به اتاقم سرازیر شدند: _چی شده عزیزم ؟ باز در حالیکه با هر دو پنجه ام به پتو چنگ میزدم وخودم را کنج تختم مخفی کرده بودم گفتم : _اومده منو ببره ...نذارید ... تو رو خدا نذارید . پدر چراغ اتاق را روشن کرد: _کسی نیست نسیم جان ... کابوس دیدی عزیزم . مادر جلو آمد و مرا که هنوز حرف پدر که هیچ ، چشمان خودم را هم باور نداشتم ، در آغوش گرفت و با غیض گفت : _خدا لعنت کنه باعث و بانیش رو . هومن اِی بلندی به اعتراض گفت : _ا .ِ.. شما هم ... همه چی تموم شده دیگه واسه چی لعنت میکنی؟ مادر عصبی گفت: _چرا لعنت نکنم؟ ببین چه بلایی سر دخترم آوردن ، شب ها هم دیگه خواب راحت نداره. و بعد دستی به موهایم کشید و گفت : _چقدر داغی تو نسیم‌جان .... منوچهر بیا ببین ....به نظرم تب داره ها. پدر هم جلو آمد و دستی به پیشانی داغم کشید : _آره تب داره ... یه تب بر ، بهش بده تا بخوابه . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 مادر مرا روی تخت خواباند و رفت که پدر نگاهی به من انداخت ، نفس بلندی کشید و رو به سمت خانم جان و هومن گفت : _شما برید بخوابید ... من و مینا پیشش میمونیم . خانم جان رفت ولی هومن ماند. هنوز از ترس می لرزیدم که پدر لبه ی تخت نشست و دستی به موهایم کشید : _خواب دیدی دخترم ...نترس . هومن جلوتر آمد و بی مقدمه گفت : _لرزش از ترس نیست ، تب و لرز داره شاید . پدر سری تکان داد: _آره ...حتما. مادر با یک لیوان آب و یک قرص از راه رسید که پدر گفت : _میگم بیا ببریمش بیمارستان ... تب و لرز داره . -بذار یه قرص بخوره ، خوب نشه میبریمش ، بچه ام تازه از بیمارستان مرخص شده ... باز اسم بیمارستانو جلوش نیار . سرم را بلند کرد و قرص را روی زبانم گذاشت . قرص را با آب قورت دادم که مادر گفت : _برید بخوابید شما ... من بیدارم . اما نه پدر و نه هومن ، هیچ کدام نرفتند .هومن کلافه تر از بقیه بود که گفت : _من بیدارم میخواید شما برید بخوابید. -نه پسرم تو برو ... فردا کلاس داری ... من بیدارم . -تا الانشم بیدار بودم ، شما برید بخوابید ، اگه تبش پایین نیومد ، بیدارتون میکنم . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|• بچه‌هایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨ _تو کانال VIP پنجاه پارت جلوتریم🪻✨ _روزانه پارت داریم🪻✨ _تبادل و تبلیغات نداریم🪻✨ _پارت های سورپرایز و هدیه زیاد داریم🪻✨ _قیمت ۴۰ هزار تومن 💸✨ برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇 →@F_82_02
♥️ تو vip به پارت هیجانی رسیدیم😍 ببینین هومن چطور حرص نسیم رو درمیاره😂😢 _برای عضویت تو کانال vip 😌👇 مبلغ ۴۰ هزار تومن به شماره کارت 💳 _ واریز کنید و عکس از فیش ارسالی رو به آیدی زیر بفرستید: @F_82_02 برای دریافت شماره کارت و چنل VIP پیام بدید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
و خدایی هست ؛ مهربانتر‌ از حد‌ تصور🌱💚
محکم باش! پشت تمام آرزوهامون خدا واستاده (:
چِقَدرِ زیبایَندِ آنانِ کِه ازِ ریشِه خوبَند!🤍🍃