⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
+ برات خبراى خوبی دارم ،قراره بیشتر از چیزی که از دست دادی گیرت بیاد .
تنها چیزی که نیاز داری صبر وطاقته 💌🌱
#پیآمیازطرفخدا🌱
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#ࢪقـعہصدوپنجاهودوم📜
همچنان از ترس می لرزیدم که در اتاقم به شدت باز شد ، هومن بود که فریاد زدم :
_ببرش ... از اینجا ببرش ...
اومده دنبالم ، یه جا قایم شده ...
-کی ؟
-پدرام ... پدرام ...
همزمان پدر و مادر و خانم جان هم به اتاقم سرازیر شدند:
_چی شده عزیزم ؟
باز در حالیکه با هر دو پنجه ام به پتو چنگ میزدم وخودم را کنج تختم مخفی کرده بودم گفتم :
_اومده منو ببره ...نذارید ...
تو رو خدا نذارید .
پدر چراغ اتاق را روشن کرد:
_کسی نیست نسیم جان ...
کابوس دیدی عزیزم .
مادر جلو آمد و مرا که هنوز حرف پدر که هیچ ، چشمان خودم را هم باور نداشتم ،
در آغوش گرفت و با غیض گفت :
_خدا لعنت کنه باعث و بانیش رو .
هومن اِی بلندی به اعتراض گفت :
_ا .ِ.. شما هم ... همه چی تموم شده دیگه واسه چی لعنت میکنی؟
مادر عصبی گفت:
_چرا لعنت نکنم؟ ببین چه بلایی سر دخترم آوردن ، شب ها هم دیگه خواب راحت نداره.
و بعد دستی به موهایم کشید و گفت :
_چقدر داغی تو نسیمجان ....
منوچهر بیا ببین ....به نظرم تب داره ها.
پدر هم جلو آمد و دستی به پیشانی داغم کشید :
_آره تب داره ...
یه تب بر ، بهش بده تا بخوابه .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#ࢪقـعہصدوپنجاهوسوم📜
مادر مرا روی تخت خواباند و رفت که پدر نگاهی به من انداخت ، نفس بلندی کشید و رو به سمت خانم جان و هومن گفت :
_شما برید بخوابید ...
من و مینا پیشش میمونیم .
خانم جان رفت ولی هومن ماند.
هنوز از ترس می لرزیدم که پدر لبه ی تخت نشست و دستی به موهایم کشید :
_خواب دیدی دخترم ...نترس .
هومن جلوتر آمد و بی مقدمه گفت :
_لرزش از ترس نیست ، تب و لرز داره شاید .
پدر سری تکان داد:
_آره ...حتما.
مادر با یک لیوان آب و یک قرص از راه رسید که پدر گفت :
_میگم بیا ببریمش بیمارستان ...
تب و لرز داره .
-بذار یه قرص بخوره ، خوب نشه میبریمش ،
بچه ام تازه از بیمارستان مرخص شده ...
باز اسم بیمارستانو جلوش نیار .
سرم را بلند کرد و قرص را روی زبانم گذاشت .
قرص را با آب قورت دادم که مادر گفت :
_برید بخوابید شما ... من بیدارم .
اما نه پدر و نه هومن ، هیچ کدام نرفتند .هومن کلافه تر از بقیه بود که گفت :
_من بیدارم میخواید شما برید بخوابید.
-نه پسرم تو برو ...
فردا کلاس داری ... من بیدارم .
-تا الانشم بیدار بودم ، شما برید بخوابید ،
اگه تبش پایین نیومد ، بیدارتون میکنم .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•
بچههایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال VIP پنجاه پارت جلوتریم🪻✨
_روزانه پارت داریم🪻✨
_تبادل و تبلیغات نداریم🪻✨
_پارت های سورپرایز و هدیه زیاد داریم🪻✨
_قیمت ۴۰ هزار تومن 💸✨
برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇
→@F_82_02
#نســــــــیم♥️
تو vip به پارت هیجانی رسیدیم😍
ببینین هومن چطور حرص نسیم رو درمیاره😂😢
_برای عضویت تو کانال vip 😌👇
مبلغ ۴۰ هزار تومن به شماره کارت
💳 _
واریز کنید و عکس از فیش ارسالی رو به آیدی زیر بفرستید:
@F_82_02
برای دریافت شماره کارت و چنل VIP پیام بدید.
enc_16980762041136689855714.mp3
5.33M
هسـتمگدایعشقِتو
آقایِسامرا❤️
#میلاد_امام_حسن_عسکری😍
#امام_حسن_عسکری