هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
#اَلسَّلامُعَلَیْکَیااَباعَبْدِالله•°♡
•° شِعر دَر دَست ندارَم
وَلي از رویِ اَدَب
اَلسَلام اِۍ همِه ۍِ
دار و ندارِ زِینب (س)🖤🍃
" اَلسَّلامُعَلَیْڪَیاحُـسَـیْنبنِعَـلۍٖ"
💠#نجات
🔸امام على عليه السلام:
اگر خواهان نجات هستيد، غفلت و سرگرمى را دور افكنيد و به كوشش و جدّيت چنگ زنيد
✨إن كُنتُم لِلنَّجاةِ طالِبينَ فارفُضوا الغَفلَةَ و اللَّهوَ ، و الزَموا الاجتِهادَ و الجِدَّ
📚غررالحكم حدیث3741
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#فـصـلدوم
#ࢪقـعہششصدوشصتویک📜
عید آن سال تماماً در خانه گذشت .
برخلاف سال های قبل حتی خانه ی خانم جان وآقاجان هم نرفتیم .
تنها حادثه ی مهم عید آنسال ، ازدواج بهنام و سیما بود.
که آنهم فقط مادر رفت و هومن نه خودش رفت و نه گذاشت من بروم.
چرایش را نه من متوجه شدم نه هومن نه حتی مادر ...
بعد از تعطیلات عید و باز شدن دانشگاه ، باز بحث سر کلاس و درس شروع شد.
هومن نمیگفت ولی می دانستم که بعد از اتمام ترم ، طبق قراردادش به سوئد می رود و من خوشحال بودم که لااقل در دانشگاه هم با او بودم تا بتوانم به او خیره شوم و چشمانم را یک دل سیر از دیدنش ، پر کنم .
گاهی از این نگاه خیره ام ، وسط درس دادنش ، بی اراده لبخند می زد و در حالیکه کف دستم را زیر چانه ام می زدم تا جلوی دیگران مشهود نباشد ، وقتی نگاهش به من می رسید ، بوسه ای برایش می فرستادم که یکدفعه موجب لبخندش می شد و آنرا با سرفه ای بی دلیل می پوشاند.
بارها به من هشدار داد که سرکلاس ، به قول خودش عشقولانه در نکنم ولی نمی شد .
دیدنش وسوسه ام می کرد تا از همان ثانیه های تدریس هم نهایت استفاده را ببرم .
آنقدر که تا کلاس تمام می شد اولین نفر سراغش می رفتم و کنار میزش میایستادم و به بهانه ی کتابی که در دستم بود و سئوالی که داشتم ، آهسته زیر گوشش می گفتم :
_ استاد یه بوسه به من میدید ؟
خنده اش را به سختی مهار می کرد و درحالیکه با انگشت اشاره اش ، بی جهت خطوط کتاب را نشانم می داد، می گفت :
- برو بشین بچه پرو ... شب بوسه بارونت میکنم .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#فـصـلدوم
#ࢪقـعہششصدوشصتودو📜
ذوق زده میشدم و بلند میگفتم :
_ واقعا .
و نگاه همه سمت من می آمد که فورا با گفتن
"خب خدا رو شکر من درست نوشتم "
همه چی را جمع می کردم و اخم هومن را برای خودم می خریدم .
حالا بحث و دعوایی نبود.
یا من از یادم رفته بود که قرار است برای 10سال مرا تنها بگذارد یا او فراموش کرده بود. عاشقانه هایمان تازه با بهار گل کرده بود .
و من حتی از یاد برده بودم که آخرین باری که قرص ضد بارداری ام را خورده ام ماه بهمن بود. حتی منتظر اتفاق تازه ای هم نبودم .
انگار بودن کنار هومن تمام زندگیم شده بود، بی سئوال و جواب از گذشته و آینده .
اما اواخر خرداد، درست در جلسات آخر ترم ، بعد از آنکه چند روزی تاخیر در عادتم ظاهر شد ، حقیقتی تلخ یا شیرین آشکار شد .
برای اطمینان آزمایش دادم و جوابش سه روز بعد حاضر شد.
مثبت بود و من باردار بودم .
شادی و غم با هم به دلم نشست .
جواب آزمایشم را از هومن مخفی کردم و تنها یکبار تصمیم گرفتم غیر مستقیم این حقیقت را به او بگویم .
آنروز شاید آخرین جلسه ی کلاسش با ما بود.
اوایل تیرماه قرار بود خودش نکات مهم کتاب را در کلاسش ، اعلام کند .
و دقیقا همانروز ما دیرتر از هر روز از خواب بیدار شدیم .
- بلند شو دیرمون شد.
کسل بودم .
این عادت تازه از عوارض بارداری بود.
روی تخت نشستم و بی مقدمه گفتم :
_حالم خوب نیست ، میشه من نیام ؟
یه لحظه از تکاپوی پوشیدن لباس افتاد و نگاهم کرد :
_ چرا ؟!
با خنده گفتم :
_نمی دونم شاید باردارم .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•
بچههایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال ویایپیرمان تموم شده و از اول تا آخر بدون هیچ فاصلهای پشت سر هم گذاشته شده✨
_قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨ برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇 →@F_82_02
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
. برای خوندن ادامه این رمان جذاب و مهیج به قلم سرکار خانم یگانه عضو کانال زیر بشید👇🏻 https://eitaa
.
پارت های جدید رمان #بر_بال_فرشته
تو کانال به ساز عشق بارگذاری شد😍
نمیخوایید که این رمان جذاب و مهیج رو
از دست بدید 😉
بچهها اگر قراره از هر حرفای من، دووورترین معنا و منظور ممکن رو که من موقع نوشتن تا صدسال هم بهش فکر نمیکردم برداشت کنید و بیاید تفش کنید تو صورتم، لفت بدین.
جدا میگم خواهشا لفت بدین
هم خودتون راحت میشید هم منه بدبخت.😫
مثلا میای میگی بچهها چقدر همبرگر خوشمزه است طرف پیام میده یعنی میخوای بگی دیزی خوشمزه نیست؟؟؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!
😐😐🥲🥲😂😂
شما با این طرز فکرت و با این حجم بددلی و سوءظن اگه ازدواج کنی به ماه نکشیده هم خودتو نابود میکنی هم زن/شوهر بیچارهت رو.
طرف بی مقدمه اومده به من میگه جای نماز خوندن بر هنیه، به بچههای سیستان بلوچستان برسید اونام سنیان :/🔥