eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
•°♡ •° شِعر دَر دَست ندارَم وَلي از رویِ اَدَب اَلسَلام اِۍ همِه ۍِ دار و ندارِ زِینب (س)🖤🍃 " اَلسَّلامُ‌عَلَیْڪ‌َیا‌حُـسَـیْن‌بنِ‌عَـلۍٖ"
💠 🔸امام على عليه السلام: اگر خواهان نجات هستيد، غفلت و سرگرمى را دور افكنيد و به كوشش و جدّيت چنگ زنيد ✨إن كُنتُم لِلنَّجاةِ طالِبينَ فارفُضوا الغَفلَةَ و اللَّهوَ ، و الزَموا الاجتِهادَ و الجِدَّ 📚غررالحكم حدیث3741
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 عید آن سال تماماً در خانه گذشت . برخلاف سال های قبل حتی خانه ی خانم جان وآقاجان هم نرفتیم . تنها حادثه ی مهم عید آنسال ، ازدواج بهنام و سیما بود. که آنهم فقط مادر رفت و هومن نه خودش رفت و نه گذاشت من بروم. چرایش را نه من متوجه شدم نه هومن نه حتی مادر ... بعد از تعطیلات عید و باز شدن دانشگاه ، باز بحث سر کلاس و درس شروع شد. هومن نمیگفت ولی می دانستم که بعد از اتمام ترم ، طبق قراردادش به سوئد می رود و من خوشحال بودم که لااقل در دانشگاه هم با او بودم تا بتوانم به او خیره شوم و چشمانم را یک دل سیر از دیدنش ، پر کنم . گاهی از این نگاه خیره ام ، وسط درس دادنش ، بی اراده لبخند می زد و در حالیکه کف دستم را زیر چانه ام می زدم تا جلوی دیگران مشهود نباشد ، وقتی نگاهش به من می رسید ، بوسه ای برایش می فرستادم که یکدفعه موجب لبخندش می شد و آنرا با سرفه ای بی دلیل می پوشاند. بارها به من هشدار داد که سرکلاس ، به قول خودش عشقولانه در نکنم ولی نمی شد . دیدنش وسوسه ام می کرد تا از همان ثانیه های تدریس هم نهایت استفاده را ببرم . آنقدر که تا کلاس تمام می شد اولین نفر سراغش می رفتم و کنار میزش میایستادم و به بهانه ی کتابی که در دستم بود و سئوالی که داشتم ، آهسته زیر گوشش می گفتم : _ استاد یه بوسه به من میدید ؟ خنده اش را به سختی مهار می کرد و درحالیکه با انگشت اشاره اش ، بی جهت خطوط کتاب را نشانم می داد، می گفت : - برو بشین بچه پرو ... شب بوسه بارونت میکنم . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 ذوق زده میشدم و بلند میگفتم : _ واقعا . و نگاه همه سمت من می آمد که فورا با گفتن "خب خدا رو شکر من درست نوشتم " همه چی را جمع می کردم و اخم هومن را برای خودم می خریدم . حالا بحث و دعوایی نبود. یا من از یادم رفته بود که قرار است برای 10سال مرا تنها بگذارد یا او فراموش کرده بود. عاشقانه هایمان تازه با بهار گل کرده بود . و من حتی از یاد برده بودم که آخرین باری که قرص ضد بارداری ام را خورده ام ماه بهمن بود. حتی منتظر اتفاق تازه ای هم نبودم . انگار بودن کنار هومن تمام زندگیم شده بود، بی سئوال و جواب از گذشته و آینده . اما اواخر خرداد، درست در جلسات آخر ترم ، بعد از آنکه چند روزی تاخیر در عادتم ظاهر شد ، حقیقتی تلخ یا شیرین آشکار شد . برای اطمینان آزمایش دادم و جوابش سه روز بعد حاضر شد. مثبت بود و من باردار بودم . شادی و غم با هم به دلم نشست . جواب آزمایشم را از هومن مخفی کردم و تنها یکبار تصمیم گرفتم غیر مستقیم این حقیقت را به او بگویم . آنروز شاید آخرین جلسه ی کلاسش با ما بود. اوایل تیرماه قرار بود خودش نکات مهم کتاب را در کلاسش ، اعلام کند . و دقیقا همانروز ما دیرتر از هر روز از خواب بیدار شدیم . - بلند شو دیرمون شد. کسل بودم . این عادت تازه از عوارض بارداری بود. روی تخت نشستم و بی مقدمه گفتم : _حالم خوب نیست ، میشه من نیام ؟ یه لحظه از تکاپوی پوشیدن لباس افتاد و نگاهم کرد : _ چرا ؟! با خنده گفتم : _نمی دونم شاید باردارم . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|• بچه‌هایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال وی‌ای‌پی‌
رمان تموم شده و از اول تا آخر بدون هیچ فاصله‌ای پشت سر هم گذاشته شده✨
_قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨

برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇
→@F_82_02
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز صوت حزین نبود، بسیار محکم و مقتدر بود.
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
. برای خوندن ادامه این رمان جذاب و مهیج به قلم سرکار خانم یگانه عضو کانال زیر بشید👇🏻 https://eitaa
. پارت های جدید رمان تو کانال به ساز عشق بارگذاری شد😍 نمیخوایید که این رمان جذاب و مهیج رو از دست بدید 😉
بچه‌ها اگر قراره از هر حرفای من، دووورترین معنا و منظور ممکن رو که من موقع نوشتن تا صدسال هم بهش فکر نمی‌کردم برداشت کنید و بیاید تف‌ش کنید تو صورتم، لفت بدین. جدا میگم خواهشا لفت بدین هم خودتون راحت می‌شید هم منه بدبخت.😫 مثلا میای میگی بچه‌ها چقدر همبرگر خوشمزه است طرف پیام میده یعنی می‌خوای بگی دیزی خوشمزه نیست؟؟؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟! 😐😐🥲🥲😂😂 شما با این طرز فکرت و با این حجم بددلی و سوءظن اگه ازدواج کنی به ماه نکشیده هم خودتو نابود می‌کنی هم زن/شوهر بیچاره‌ت رو.
طرف بی مقدمه اومده به من میگه جای نماز خوندن بر هنیه، به بچه‌های سیستان بلوچستان برسید اونام سنی‌ان :/🔥
سطح آی‌کیو: 🍄 میزان ارتباط این دو مطلب به هم:🧔🏻(گودرز) و 🥀