•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•
بچههایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال ویایپیرمان تموم شده و از اول تا آخر بدون هیچ فاصلهای پشت سر هم گذاشته شده✨
_قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨ برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇 →@F_82_02
هرگز تسلیم نشوید، امروز سخت است و فردا سخت تر، اما پس فردا روز روشنی برای تان خواهد بود.
⏳》#درڪَُذرزمـان
📜》#ورق_478
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
با شوق خندید و دستش را سمتم دراز کرد تا با کمک دستش برخیزم. دستش را رد نکردم و نشستم و گوشه ی چشم هایم را داشتم آهسته مالش میدادم که گفتم:
_حامد...
_جان حامد...
_بالاخره اسمش چی شد؟
_گفتم که... محمد دیگه... آقا محمد.
چشمی نازک کردم برایش.
_پس جواد چی؟...
من دوست دارم بذارم جواد.
_اون باشه واسه بچه بعدی عزیزم.
از اینهمه اصرارش، لجباز شدم.
_من دوست دارم اسم بچه اولم رو جواد بذارم.
سرش سمتم گردش کرد.
_لج کردی ها...
جلو رفتم و کنار سفره نشستم که لقمه ای دستم داد و من جواب دادم:
_آره... آخه...
و همان آخه در دهانم ماند و لقمه در دستم که خانه چنان لرزید که صدای فریاد حامد، مرا شوکه کرد.
_زلزله!
و خودش فوری روی سرم خیمه زد اما طولی نکشید که خانه از لرز ایستاد.
هنوز در شوک بودم که حامد با نگرانی دو دستم را گرفت و زل زد در چشمانم.
_خوبی مستانه؟... ترسیدی عزیزم؟
و هنوز جواب نداد در التهاب تپش های تند قلبم بودم که صدای بلند پیمان را شنیدم.
_حامد...
حامد سمت در رفت و من چادر نمازم را سر کردم.
دلشوره ای گرفته بودم که بی دلیل بود شاید.
_خوبید؟... زلزله رو حس کردید؟
حامد به جای من جواب داد:
_آره خوبیم...
و همان موقع گلنار با رنگی گچ شده از خانه اش بیرون زد. تنها با دست به پیمان اشاره کرد و پیمان دوید که گفتم:
_حامد... گلنار حالش خوب نبود...
رنگش صورتش خیلی سفید میزد.
✍️》بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع‹امـانتداࢪبـاشـیم›
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
از من جدا مشو که توام نورِ دیدهای
آرامِ جان و مونسِ قلبِ رمیدهای....
⏳》#درڪَُذرزمـان
📜》#ورق_479
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
حامد نگاهی به من انداخت و جواب داد:
_تو خودتم رنگت پریده عزیزم...
نگران گلناری اونوقت!...
برو لقمه ات رو بخور حالت بد میشه...
بخیر گذشت.
دوباره وارد خانه شدیم که با نگرانی به در و دیوار نگاهی انداختم و گفتم:
_میگم... اینجا محکم ساخته شده... نه؟
لبخندی زد و گفت:
_خیالت راحت عزیزم...
_بقیه ی خونه های روستا چی؟
_چند سال پیش یه سیل میاد...
کل خونه ها رو بازسازی میکنن...
نگران نباش...
فکر کنم 5 ریشتری بیشتر نبود...
آسیب جدی نزده.
لقمه ای بدستم داد.
نگاهم روی لقمه اش بود و دلم بدجوری مضطرب.
_پس واسه چی زلزله اومد، خیمه زدی روی سر من؟!
لبخندش به یک دنیا می ارزید.
نگاهش بی تابم کرد و پاسخش، قند خونم را بالا برد.
_خواستم اگه دور از جون بلایی سرمون اومد... من فدای تو بشم.
با حرص جیغ زدم:
_حامددددد!
خندید و انگشت اشاره اش را محکم به بینی اش فشرد.
_یواشتر... چه خبره!
_ببین چی میگی آخه!
لبخندش هنوز پا برجا بود که ادامه داد:
_لقمه ات رو بخور عزیزم... ضعف میکنی....
ببین احتمالا با پیمان و اهالی روستا سری به سایر روستاهای اطراف بزنیم...
فکر کنم شب دیر بیام...
میری پیش بی بی و خانم جان یا بی بی و خانم جان رو بیارم اینجا؟
✍️》بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع‹امـانتداࢪبـاشـیم›
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
چون بہ بهار سر ڪند، لاله ز خاڪ من برون
اے ڪَل تازه یاد ڪن از دل داغ دیــدهام ...!!
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
⤜ڪانال 𝗩𝗶𝗽 رمـان "درڪَذرزمان" افتتاح شد✨!'⤛
مزایاے 𝐕𝐈𝐏:
_تو ڪانال ویایپی جلـد اول رمـان تمـوم شده و جلـد دوم شـروع شـده و +۴۰۰ پارت جـلوتره✨
_ ﺭﻭﺯاﻧﻪ پـارتـگـذارے داریــم🌙
_تبـادل و تبلیـغـات نداریــم✨
_ پارت هاے سورپرایز و هدیہ زیاد داریــم🌙
_قیمت ۶۰ هزار تومن 💸✨
براے خرید بہ آیدے زیر پیام بدید↓
@F_82_02
└─────────────╮ꞋꞌꞋ✨🌙
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
- بِسْمِاللٰہِالنُفُۅسِالمُطْمَئِنَھْ′🌱 . .
💠 #محل_روزی
🔸 امام علی علیه السلام:
به راستى که خداى سبحان اراده کرده که روزی بندگان مومنش را تنها از راهی قرار بدهد که به هیچ وجه گمان آن را نداشتند.
📚 غررالحکم/ج1/ح ٣5٧٩
✍🏼 کسی که بندگی نماید و از نافرمانی خداوند پرهیز کند، خداوند نیز او را رها نمی کند.
به قول شاعر:
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود، روش بنده پروری داند
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#فـصـلدوم
#ࢪقـعہهفتصدوبیستوهشت📜
_این ها نتیجهی اشتباهات تو و هومن با همه ،این بچه چه گناهی داره که ..
_گناهش اینه که شده بچهی من ...
بچهی هومن ...
بچهی مردی که هر دو سال یکبار زنگ میزنه تا ببینه ما زنده ایم یا نه .
مادر آهی کشید و من زمزمه کردم :
_چرا زنگ زدی چرا؟!
"نگین"
گوشم نزدیک در اتاقش بود.حرصم گرفت .
تو شرکت زنگ زده بود!
با عصبانیت در اتاق را باز کردم و گفتم :
_آفرین حالا دیگه داری از تلفن شرکت ...
نگفته سمتم هجوم آورد.
چنان مرا به در کوبید که در پشت سرم بسته شد .
رنگ سرخ چشمانش مرا ترساند و فشار عضلات صورتش که قفل شده بود روی دندان هایش :
_زر بزنی خفهات می کنم ..
همهی قوانین این شرکت کوفتی واسه منه ؟!
به حقوق که می رسه ،سر و تهش رو میزنید که چی داشتم و چی داشتم و قرنطینه ی خونگی رو هم باهمه ی هزینه های تماسا ازحقوقم کم می کنید و آخرشم دوقورت و نیمتون باقیه .
به سختی از فشار دستانش روی شانههایم کاستم و گفتم :
_چته تو!شونه ام رو شکستی .
_اگه تلافی این چهار سالی رو که از عمرم گرفتید و یه جوری از زیر بند بند قراردادتون شونه خالی کردید ،سرتون در نیارم ،هومن نیستم....
حالا برو اینو به بابا جونت بگو شیر فهم بشه .
با کف دستش مرا محکم به عقب هل داد که عصبی گفتم :
_می رم می گم چی فکر کردی ...
فکرکردی صبر می کنم که اون دختره از اون سر دنیا زندگیمو خراب کنه.
_حرف مفت نزن برو پی کارت .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕