eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|• بچه‌هایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال وی‌ای‌پی‌
رمان تموم شده و از اول تا آخر بدون هیچ فاصله‌ای پشت سر هم گذاشته شده✨
_قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨

برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇
→@F_82_02
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هرگز تسلیم نشوید، امروز سخت است و فردا سخت تر، اما پس فردا روز روشنی برای تان خواهد بود.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ با شوق خندید و دستش را سمتم دراز کرد تا با کمک دستش برخیزم. دستش را رد نکردم و نشستم و گوشه ی چشم هایم را داشتم آهسته مالش میدادم که گفتم: _حامد... _جان حامد... _بالاخره اسمش چی شد؟ _گفتم که... محمد دیگه... آقا محمد. چشمی نازک کردم برایش. _پس جواد چی؟... من دوست دارم بذارم جواد. _اون باشه واسه بچه بعدی عزیزم. از اینهمه اصرارش، لجباز شدم. _من دوست دارم اسم بچه اولم رو جواد بذارم. سرش سمتم گردش کرد. _لج کردی ها... جلو رفتم و کنار سفره نشستم که لقمه ای دستم داد و من جواب دادم: _آره... آخه... و همان آخه در دهانم ماند و لقمه در دستم که خانه چنان لرزید که صدای فریاد حامد، مرا شوکه کرد. _زلزله! و خودش فوری روی سرم خیمه زد اما طولی نکشید که خانه از لرز ایستاد. هنوز در شوک بودم که حامد با نگرانی دو دستم را گرفت و زل زد در چشمانم. _خوبی مستانه؟... ترسیدی عزیزم؟ و هنوز جواب نداد در التهاب تپش های تند قلبم بودم که صدای بلند پیمان را شنیدم. _حامد... حامد سمت در رفت و من چادر نمازم را سر کردم‌. دلشوره ای گرفته بودم که بی دلیل بود شاید. _خوبید‌؟... زلزله رو حس کردید؟ حامد به جای من جواب داد: _آره خوبیم... و همان موقع گلنار با رنگی گچ شده از خانه اش بیرون زد. تنها با دست به پیمان اشاره کرد و پیمان دوید که گفتم: _حامد... گلنار حالش خوب نبود... رنگش صورتش خیلی سفید میزد. ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ از من جدا مشو که توام نورِ دیده‌ای آرامِ جان و مونسِ قلبِ رمیده‌ای....
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ حامد نگاهی به من انداخت و جواب داد: _تو خودتم رنگت پریده عزیزم... نگران گلناری اونوقت!... برو لقمه ات رو بخور حالت بد میشه... بخیر گذشت. دوباره وارد خانه شدیم که با نگرانی به در و دیوار نگاهی انداختم و گفتم: _میگم... اینجا محکم ساخته شده... نه؟ لبخندی زد و گفت: _خیالت راحت عزیزم... _بقیه ی خونه های روستا چی؟ _چند سال پیش یه سیل میاد... کل خونه ها رو بازسازی میکنن... نگران نباش... فکر کنم 5 ریشتری بیشتر نبود... آسیب جدی نزده. لقمه ای بدستم داد. نگاهم روی لقمه اش بود و دلم بدجوری مضطرب. _پس واسه چی زلزله اومد، خیمه زدی روی سر من؟! لبخندش به یک دنیا می ارزید. نگاهش بی تابم کرد و پاسخش، قند خونم را بالا برد. _خواستم اگه دور از جون بلایی سرمون اومد... من فدای تو بشم. با حرص جیغ زدم: _حامددددد! خندید و انگشت اشاره اش را محکم به بینی اش فشرد. _یواشتر... چه خبره! _ببین چی میگی آخه! لبخندش هنوز پا برجا بود که ادامه داد: _لقمه ات رو بخور عزیزم... ضعف میکنی.... ببین احتمالا با پیمان و اهالی روستا سری به سایر روستاهای اطراف بزنیم... فکر کنم شب دیر بیام... میری پیش بی بی و خانم جان یا بی بی و خانم جان رو بیارم اینجا؟ ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ چون بہ بهار سر ڪند، لاله ز خاڪ من برون اے ڪَل تازه یاد ڪن از دل داغ دیــده‌ام ...!!
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ ⤜ڪانال 𝗩𝗶𝗽 رمـان "درڪَذرزمان" افتتاح شد✨!'⤛ مزایاے 𝐕𝐈𝐏: _تو ڪانال وی‌ای‌پی‌ جلـد اول رمـان تمـوم شده و جلـد دوم شـروع شـده و +۴۰۰ پارت جـلوتره✨ _ ﺭﻭﺯاﻧﻪ پـارتـگـذارے داریــم🌙 _تبـادل و تبلیـغـات نداریــم✨ _ پارت هاے سورپرایز و هدیہ زیاد داریــم🌙 _قیمت ۶۰ هزار تومن 💸✨ براے خرید بہ آیدے زیر پیام بدید↓ @F_82_02 └─────────────╮ꞋꞌꞋ✨🌙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
- بِسْمِ‌‌اللٰہ‌ِالنُفُۅس‌ِالمُطْمَئِنَھْ′🌱 . .
💠 🔸 امام علی علیه السلام: به راستى که خداى سبحان اراده کرده که روزی بندگان مومنش را تنها از راهی قرار بدهد که به هیچ وجه گمان آن را نداشتند. 📚 غررالحکم/ج1/ح  ٣5٧٩ ✍🏼 کسی که بندگی نماید و از نافرمانی خداوند پرهیز کند، خداوند نیز او را رها نمی کند. به قول شاعر: تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود، روش بنده پروری داند
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 _این ها نتیجه‌ی اشتباهات تو و هومن با همه ،این بچه چه گناهی داره که .. _گناهش اینه که شده بچه‌ی من ... بچه‌ی هومن ... بچه‌ی مردی که هر دو سال یکبار زنگ می‌زنه تا ببینه ما زنده ایم یا نه . مادر آهی کشید و من زمزمه کردم : _چرا زنگ زدی چرا؟! "نگین" گوشم نزدیک در اتاقش بود.حرصم گرفت . تو شرکت زنگ زده بود! با عصبانیت در اتاق را باز کردم و گفتم : _آفرین حالا دیگه داری از تلفن شرکت ... نگفته سمتم هجوم آورد. چنان مرا به در کوبید که در پشت سرم بسته شد . رنگ سرخ چشمانش مرا ترساند و فشار عضلات صورتش که قفل شده بود روی دندان هایش : _زر بزنی خفه‌ات می کنم .. همه‌ی قوانین این شرکت کوفتی واسه منه ؟! به حقوق که می رسه ،سر و تهش رو می‌زنید که چی داشتم و چی داشتم و قرنطینه ی خونگی رو هم باهمه ی هزینه های تماسا ازحقوقم کم می کنید و آخرشم دوقورت و نیمتون باقیه . به سختی از فشار دستانش روی شانه‌هایم کاستم و گفتم : _چته تو!شونه ام رو شکستی . _اگه تلافی این چهار سالی رو که از عمرم گرفتید و یه جوری از زیر بند بند قراردادتون شونه خالی کردید ،سرتون در نیارم ،هومن نیستم.... حالا برو اینو به بابا جونت بگو شیر فهم بشه . با کف دستش مرا محکم به عقب هل داد که عصبی گفتم : _می رم می گم چی فکر کردی ... فکرکردی صبر می کنم که اون دختره از اون سر دنیا زندگیمو خراب کنه. _حرف مفت نزن برو پی کارت . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕