eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ حامد نگاهی به من انداخت و جواب داد: _تو خودتم رنگت پریده عزیزم... نگران گلناری اونوقت!... برو لقمه ات رو بخور حالت بد میشه... بخیر گذشت. دوباره وارد خانه شدیم که با نگرانی به در و دیوار نگاهی انداختم و گفتم: _میگم... اینجا محکم ساخته شده... نه؟ لبخندی زد و گفت: _خیالت راحت عزیزم... _بقیه ی خونه های روستا چی؟ _چند سال پیش یه سیل میاد... کل خونه ها رو بازسازی میکنن... نگران نباش... فکر کنم 5 ریشتری بیشتر نبود... آسیب جدی نزده. لقمه ای بدستم داد. نگاهم روی لقمه اش بود و دلم بدجوری مضطرب. _پس واسه چی زلزله اومد، خیمه زدی روی سر من؟! لبخندش به یک دنیا می ارزید. نگاهش بی تابم کرد و پاسخش، قند خونم را بالا برد. _خواستم اگه دور از جون بلایی سرمون اومد... من فدای تو بشم. با حرص جیغ زدم: _حامددددد! خندید و انگشت اشاره اش را محکم به بینی اش فشرد. _یواشتر... چه خبره! _ببین چی میگی آخه! لبخندش هنوز پا برجا بود که ادامه داد: _لقمه ات رو بخور عزیزم... ضعف میکنی.... ببین احتمالا با پیمان و اهالی روستا سری به سایر روستاهای اطراف بزنیم... فکر کنم شب دیر بیام... میری پیش بی بی و خانم جان یا بی بی و خانم جان رو بیارم اینجا؟ ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ چون بہ بهار سر ڪند، لاله ز خاڪ من برون اے ڪَل تازه یاد ڪن از دل داغ دیــده‌ام ...!!
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ ⤜ڪانال 𝗩𝗶𝗽 رمـان "درڪَذرزمان" افتتاح شد✨!'⤛ مزایاے 𝐕𝐈𝐏: _تو ڪانال وی‌ای‌پی‌ جلـد اول رمـان تمـوم شده و جلـد دوم شـروع شـده و +۴۰۰ پارت جـلوتره✨ _ ﺭﻭﺯاﻧﻪ پـارتـگـذارے داریــم🌙 _تبـادل و تبلیـغـات نداریــم✨ _ پارت هاے سورپرایز و هدیہ زیاد داریــم🌙 _قیمت ۶۰ هزار تومن 💸✨ براے خرید بہ آیدے زیر پیام بدید↓ @F_82_02 └─────────────╮ꞋꞌꞋ✨🌙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
- بِسْمِ‌‌اللٰہ‌ِالنُفُۅس‌ِالمُطْمَئِنَھْ′🌱 . .
💠 🔸 امام علی علیه السلام: به راستى که خداى سبحان اراده کرده که روزی بندگان مومنش را تنها از راهی قرار بدهد که به هیچ وجه گمان آن را نداشتند. 📚 غررالحکم/ج1/ح  ٣5٧٩ ✍🏼 کسی که بندگی نماید و از نافرمانی خداوند پرهیز کند، خداوند نیز او را رها نمی کند. به قول شاعر: تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود، روش بنده پروری داند
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 _این ها نتیجه‌ی اشتباهات تو و هومن با همه ،این بچه چه گناهی داره که .. _گناهش اینه که شده بچه‌ی من ... بچه‌ی هومن ... بچه‌ی مردی که هر دو سال یکبار زنگ می‌زنه تا ببینه ما زنده ایم یا نه . مادر آهی کشید و من زمزمه کردم : _چرا زنگ زدی چرا؟! "نگین" گوشم نزدیک در اتاقش بود.حرصم گرفت . تو شرکت زنگ زده بود! با عصبانیت در اتاق را باز کردم و گفتم : _آفرین حالا دیگه داری از تلفن شرکت ... نگفته سمتم هجوم آورد. چنان مرا به در کوبید که در پشت سرم بسته شد . رنگ سرخ چشمانش مرا ترساند و فشار عضلات صورتش که قفل شده بود روی دندان هایش : _زر بزنی خفه‌ات می کنم .. همه‌ی قوانین این شرکت کوفتی واسه منه ؟! به حقوق که می رسه ،سر و تهش رو می‌زنید که چی داشتم و چی داشتم و قرنطینه ی خونگی رو هم باهمه ی هزینه های تماسا ازحقوقم کم می کنید و آخرشم دوقورت و نیمتون باقیه . به سختی از فشار دستانش روی شانه‌هایم کاستم و گفتم : _چته تو!شونه ام رو شکستی . _اگه تلافی این چهار سالی رو که از عمرم گرفتید و یه جوری از زیر بند بند قراردادتون شونه خالی کردید ،سرتون در نیارم ،هومن نیستم.... حالا برو اینو به بابا جونت بگو شیر فهم بشه . با کف دستش مرا محکم به عقب هل داد که عصبی گفتم : _می رم می گم چی فکر کردی ... فکرکردی صبر می کنم که اون دختره از اون سر دنیا زندگیمو خراب کنه. _حرف مفت نزن برو پی کارت . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 چون تک تک جملاتش را شنیده بودم و حدس می زدم که با تمنا دخترش حرف زده باشه . برای همین عصبی تر شدم و فریاد زدم : _من نمی ذارم اون بلایی که سر نسیم آوردی رو سرم بیاری . "ی " آخر جمله ام را گفتم و یه سیلی خوردم که نفس زنان با خشم توی صورتم غرید : _من هر کاری دلم بخواد می کنم ... فکر کردید می تونید زیر قرار دادتون بزنید و من گوش درازم پای قرارداد بمونم ؟ نگاهم در چشمان روشنش جا خوش کرد که او با حرص ادامه داد: _من حق خودمو از این شرکت می گیرم . _تکلیف من چی می شه این وسط ؟ پوزخند زد : _تکلیف تو!هنوز نمی دونی که پدرت تو رو وسیله کرد تا بتونه منو پایبند این شرکت کنه ؟.... تکلیف روشنه ... طلاق واست بد نیست ولی اجبارت نمی‌کنم ... اگه بخوای می تونی با من برگردی ایران . از میان دندان هایم غریدم : _تو یه عوضی هستی هومن . خندید : _آره ...نسیم هم همینو می گفت ... بغضم گرفت : _چرا اینقدر دوستش داری ؟ حالت نگاهش عوض شد . حالی شد که انگار حسرت را در نگاهش دیدم و من آتش گرفتم از حرارت حسادت . _تو اگه سختی‌ای که اون کشید رو تحمل می کردی شاید تورو هم مثل اون ...می دیدم . مکثی که بین کمه ی مثل اون و می دیدم بود نشان می داد که نخواست از واژه ی عشق یا دوست داشتن استفاده کند . اشکانم روی صورتم دوید: _از این سختی بیشتر که کنار من ولی هیچ جایی توی زندگیت ندارم ؟ از این سختی بیشتر ،که حرف می زنم و جوابم می شه یه سیلی ؟ _آره...از این بیشتر... من از فضولی خوشم نمی آد ... نسیم یکبار فضولی کرد و رفت سراغ شناسنامه ام و متوجه ی عقد من و تو شد ،کتک خورد... تو که یه سیلی بیشتر نخوردی . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|• بچه‌هایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال وی‌ای‌پی‌
رمان تموم شده و از اول تا آخر بدون هیچ فاصله‌ای پشت سر هم گذاشته شده✨
_قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨

برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇
→@F_82_02
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نزدیک 5میلیون‌نفر شهادت امام‌رضا رفتن مشهد. نزدیک 4میلیون‌نفر واسه تفریح رفتن شمال. دومیا به اولیا می‌گن اقلیت و درعین‌حال معتقدن اگه اولیا خرج زیارتشونو بدن فقرا فقر ریشه‌کن می‌‌شه نه خودشون خرج تفریحشونو
. خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت....🌱 ❲➛↭@AI_graph🌸⃟🌤❳🌱