⏳》#درڪَُذرزمـان
❀ 》#فـصـلدوم
📜》#ورق_663
🌑✨ꞋꞌꞋ └─────────────╮
زندگی گاهی چنان برزخ میشود که دیگر نمیشود اسمش را زندگی گذاشت.
درست مثل زندگی من.... بعد از فوت حامد.
آنقدر ناله زدم و جیغ کشیدم که هم صدایم گرفت و هم به زور چند آرامش بخش، با همان دست شکسته در بیمارستان بستری شدم.
خواب بودم یا بیدار....
هوشیار بودم یا بی هوش....
هر چه که بود، حس حال یک مرده ای را داشتم که هیچ امیدی به زندگی ندارد.
من در دنیا زنده ها بودم و مرده ای در رویای مرگ....
که کاش مرگم می رسید و تمام میشد آن ثانیه و دقیقه هایی که اسمش زمان دنیای زنده ها بود و برای من بوی مرگ میداد.
با آنهمه آرامش بخشی که به من تزریق شد، دیگر نفهمیدم زمان چگونه گذشت.
بچه ها چگونه بی من و حامد پیش خاله رعنا ماندند...
نفهمیدم چطور بیمارستان به نیروی انتظامی خبر داد، چگونه پای برگه ی فوت و علت مرگ، نوشته شد؛
« به علت جراحت چاقو »....
و چطور حتی عمه افروز و خانم جان و آقا آصف و حتی مهیار خبردار شدند.
من فقط یک مرده ی بی حس بودم روی تخت بیمارستان و خیره به سقف اتاق که برایم خاطرات گذشته را به نمایش میگذاشت.
« مستانه جان.... مراقب.... خودت و بچه ها باش»
دلم میخواست آنقدر جیغ میکشیدم تا دنیا به حال زار من رحم کند و بایستد.
و خدا معجزه کند و بگوید :
_ای زمان به امر من به عقب برگرد.
✍️》بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع‹امـانتداࢪبـاشـیم›
✨🌑ꞋꞌꞋ └─────────────╮
شبِ تاریڪ و بیمِ موج وڪَردابی چنین هایل؛
ڪجا دانند حالِ ما، سبڪبارانِ ساحلها...!!
⏳》#درڪَُذرزمـان
❀ 》#فـصـلدوم
📜》#ورق_664
🌑✨ꞋꞌꞋ └─────────────╮
اما نشد....
زمان برای هیچ کسی نمی ایستد!
و اگر قرار به معجزه بود، خدای برای لبان تشنه ی حسین بن علی، معجزه میکرد و زمان را هیچ، آب را به کوزه های خالی شان برمیگرداند.
من بودم و یک دنیا اشک و قلبی پر درد که آرام نمیگرفت.
فردای همان روزی که اولین روز بود برای من، که بی حامد به صبح رسید! ، عمه و خانم جان به بیمارستان آمدند و من با دیدنشان با همه ی جانی که نداشتم، باز جیغ کشیدم.
_خوش اومدید.... خوش اومدید....
بیایید ببینید چی به سرم اومد....
ببینید حامدم رفت.
هر دو از همان جلوی در گریستند و من باز هوای گریه گرفتم برای گریستن.
عمه و خانم جان برایم مانتو و روسری مشکی آورده بودند و من هنوز باور نداشتم که برای عزیزترین عزیز زندگی ام مشکی میپوشم.
همراه عمه و خانم جان از بیمارستان مرخص شدم و به روستا برگشتم و با دیدن پارچه ی مشکی بالای درمانگاه باز ناله هایم از نو آغاز شد.
_حامدددددد..... الهی بمیرم من....
کاش من میمردم....
کاش میمردم و این روز رو نمیدیدم....
حامد جان..... عزیزم.... کجایی؟....
منو با دوتا بچه ی کوچیک تنها گذاشتی بی معرفت!
دور تا دور درمانگاه را اهالی روستا ایستاده بودند و با صدای گرفته و ناله های من، بلند میگریستند و من دیگر نای نفس کشیدن هم نداشتم.
حتی سراغی از بچه ها نگرفتم.
و حالم آنقدر بد بود که فقط میخواستم بگریم بلکه از سنگینی داغ حامد، روی قلبم کم شود ولی نشد.
داغ حامد مرا یک شبه پیر کرد!
✍️》بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع‹امـانتداࢪبـاشـیم›
✨🌑ꞋꞌꞋ └─────────────╮
ڪاغذ و درد مُهیاست؛ بیا باز امشب
دو سہ خط زخم بہ تنهایی شبها بزنیم...
.
تو ویآیپی درگذر زمان به جاهای فوقالعاده حساس رسیدیم
بالای ۵۰۰ پارت جلوییم 😌
هفتگی دو برابر اینجا پارتگذاری داریم🤝
شرایط عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/2972386237Cad26bed671
.
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
. تو ویآیپی درگذر زمان به جاهای فوقالعاده حساس رسیدیم بالای ۵۰۰ پارت جلوییم 😌 هفتگی دو برابر این
.
دوستان اگه الان ویآیپی رو خریداری کنید
خیلی بهنفعتونه
چرا؟
چون پارت ها تو وی ای پی خیلی جلو رفته
و اختلاف داره به +۶۰۰ پارت میرسه!!
و با رسیدن به این اختلاف، قیمت هم مسلما
میره بالاتر!!
.
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
. خب ادامهش بمونه برای فردا شب😁 .
.
خب خب ۱۹:۳۰ دقیقه بیایید اینجا
بریم اورشلیم در خونه حضرت مریم (س)😁
.
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
. خب اما میخوام برسم به جایی که قراره از شدت تعجب در داستان حضرت مریم، سر به بیابان بگذارید😁 .
.
خُب خُب رسیده بودیم به اینجا که میخواستم
شما ها رو از شدت تعجب و هیجان بفرستم بیابون 🥺
.
.
احتمالا براتون تعریف کردن که زکریا هروقت میرفت به محراب مریم، میدید که میوه و غذایی از بهشت براش آورده شده.
این حقیقته
یه حقیقت بود، واقعاً از بهشت براش میوه و غذا میاومد.
اما نکته جالب اینجاست که حضرت زکریا اصلاً از این موضوع تعجب نمیکرد!
انگار براش کاملاً طبیعی بود که مریم این نعمتها رو داشته باشه.
.
.
اگه درباره سیر و سلوک مطالعه کرده باشید، میدونین که این هدیهها و عطایا که به سالک داده میشه، اصلاً چیز خاصی نیست!
علما میگن اینا مثل نقل و نبات راهه و نباید بهشون توجه کنیم اصلا.
[اگه دوست دارید راجع به این موضوع بیشتر بدونی، کتاب "کهکشان نیستی" رو بخونین.]زکریا که در مرتبهی معرفتی بالایی بود و علم اسماء داشت، اصلاً از دیدن اون میوهها و غذاها تعجب نکرد! تعجب زکریا از چیز دیگهای بود... .
.
زکریا وارد محراب مریم شد و با چیزی روبرو شد که باورش نمیشد!
تو دنیای سیر و سلوک، به مریم رزقی داده شده بود که فراتر از سطح زکریا بود.
زکریا نمیتونست ببینه، نمیتونست متوجه بشه!
علامه طباطبایی میگن که اتاق مریم هیچوقت از این رزق خالی نبود و این رزق، یه چیز معمولی مثل میوه و غذا نبود.
ولی زکریا نمیتونست درک کنه، چرا؟
چون مریم از استاد خودش تو سلوک الی الله عبور کرده بود و از زکریا، پیامبر خدا، برتر شده بود!
به حالتی رسیده بود که زکریا نمیتونست درک کنه.
برای همین زکریا پرسید:
" یا مریم انی لک هذا؟"
_یا مریم، این از کجا برای تو اومده؟!
.
.
اما مریم که در اون مرتبهی بالا بود، دقیقاً میدونست رزقش چیه.
برای همین هم با اطمینان جواب داد:
"قالت «هو» من عندالله!
ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب."
توی قرآن همهچی دقیق و حسابشدهست.
مریم در جوابِ "هذا" که زکریا گفت (که به چیز بیجان اشاره داره)،
از "هو" استفاده کرد (که به یک مرد اشاره داره).
در واقع، رزق مریم بالاتر رفتن سطحش و بهرهبرداری از معلمی بود که فراتر از زکریا بود.
این معلم به مریم درس میداد و به همین علت، زکریا دیگه به مریم درس نداد!
بلکه توی این آیه، زکریا از مریم یاد گرفت!
یاد گرفت که
"خدا به هرکس بخواد بیحساب رزق میده."
یعنی زکریا، تو هم برو از خدا بخواه که بهت بده.
.
.
اما اون معلم کی بود؟
یه خطبهای هست از امیرالمومنین به نام خطبه البیان.
البته بعضی از علمای شیعه میگن که این خطبه منسوب به امیرالمومنین نیست و سندش ضعیفه.
اما توی این خطبه، امیرالمومنین میگن:
"انا موضح مریم!"
یعنی من توضیحدهندهی مریمم!
در واقع، همون کسی که به مریم آموزش میداد، امیرالمومنین بود.
.