eitaa logo
تک رنگ
10.3هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
86 فایل
یه وقتایی می‌شه به درو دیوار می‌زنی که یه آدم☺️ باشه تا حرفاتو براش بگی من رفیقتم، رفیق🥰 به تک‌رنگ خوش اومدی😉 #حال_خوب_من #کانال_نوجوونی ادمین: @yaranesamimi
مشاهده در ایتا
دانلود
تک رنگ
#ارسالی_از_بر_و_بچ 💞سلام به همه رفقا!💞 اگه گفتین مرجع ضمیر «ش» چیه؟؟ (1/5 نمره😂) #ما_صمیمی_هستیم 🌺
#ارسالی_از_بر_و_بچ 💞سلام یاران صمیمی!💞 ما که قصد نداریم اذیتتون کنیم!!😊 گفتیم یه آماده سازی ای انجام داده باشیم!!😋 ماجرا از این قراره... #ما_صمیمی_هستیم 🌺@yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
کارای لذت بخش💫 جمعیش بیشتر حال میده!!😍 مثل کتاب📖 خوندن!! داریم یه کتاب📚 خوشمزه🍧 رو با همدیگه میخونیم، تو و رفقات هم دعوتی...😋 نگی نگفتیم...😜 #رنج_مقدس #نرجس_شکوریان_فرد 🌺@yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
به کنار چشمه که می رسيم زنده می شوم. چقدر من از اين چشمه خاطره دارم. فقط دلم می خواهد بدانم کی همه اينجا را زير پا گذاشته است. مصطفی روی سنگ صافی می نشاندم و خودش آن سوی چشمه مقابلم می نشيند. دستش را زير آب می برد و صورتش را می شويد. آب می خورد و ناگهان هر دو دستش را زير آب می کند و می پاشد سمت من که خفه نشسته ام. تا به خودم بجنبم چند مشت آب رويم ريخته و خيس شده ام. جيغ می زنم و فرار می کنم. - مصطفی خيلی بدجنسی! سرخوشانه می خندد. - الآن سرما می خورم. بازهم می خندد. جلو می روم به گمان اينکه ديگر آب نمی پاشد. می گيردم و به زور می نشاندم سر چشمه و مشت مشت آب می زند به صورتم. نفسم بند می آيد از خنکی و زيادی آب. فايده ندارد. بايد رويش را کم کنم. بی خيال خيس شدن می شوم. شروع می کنم به خيس کردنش. می ايستد تا تلافی کنم و فقط می خندد. لرزم می گيرد. چوب جمع می کند و آتش روشن می کند. رجز هم می خواند. - فکر می کردم سفت تر از اين حرف ها باشی پری طالقانی. به همين راحتی خيس شدی. حالام مثل جوجه اردک داری می لرزی. نگاش کن. بيا خانوم کوچولو. بيا گرم شو فرشته کوهی. آخ آخ آخ. خيس ميشی خوشگل تر می شی. از توی جيبش شکلات در می آورد و می دهد دستم. از حرصم تمامش را می خورم و تعارف هم نمی کنم. به خوردنم هم می خندد و با بدجنسی شکلات ديگری در می آورد. از دستش می قاپم و دوباره می خورم. کمی عقب می کشد و شکلات سوم را در می آورد. به چهره خشمگين من می خندد. شکلات را نصف می کند و نصفش را به من می دهد. آتش خوبی شده. گرم می شوم. _ الآن روستايی ها می گن دختر بی بی عاشق شده. عروس شده تو سرما اومده اينجا آتيش روشن کرده. دلشون واسه من هم می سوزه که گير يه همچين دختر مجنونی افتادم. پاش بيفته يه کارنامه اعمال مفصلم از شيطنت هات بهم می دن که ديگه عمراً اگر قبول کنم. با تندی نگاهش می کنم ببينم می خواهد چه بگويد. می خندد و لا به لای خنده هايش می گويد: - عمراً اگه قبول کنم ديگه روی ماه تو رو ببينند. دهن هر کی بدی تو رو بگه خودم يه دور سرويس می کنم. بعد لبخند موذيانه ای می زند: - هر چند که من جواب دلمو گرفتم. کلاً نبايد با مردها در افتاد. مغلوبه می شوی. آتش کم کم فروکش می کند. کنار آتشم و نگاهم به چشمه است. با آب زنده می شوم. مصطفی از کنار آتش بلند می شود و کنار چشمه مقابل من می نشيند. دستش را زير آب می برد و می گويد: - می دونی فرق چشمه و مرداب چيه؟ نگاهم را از آب نمی گيرم اما می گويم: - هيچ وقت از جوشش نمی افته. متعفن نمی شه. آب پاکِ هرچی بخوای آلوده ش کنی نمی شه. چون اصالت داره. دوباره می جوشه. آلودگی رو می شوره می فرسته بره. اما من چشمه نيستم. اين را نگاهش می کنم و می گويم. چشمانش مات آب است و آرام زمزمه می کند: - هر قدر هم توی چشمه سنگ بندازی خاموش نمی شه. شايد بشه بپوشونیش، اما فقط لحظه است. تا حالا شنيدی کسی تونسته باشه چشمه رو بخشکونه؟ - می خوای بگی شيرين سنگيه که افتاده توی زندگيمون. - می خوام بگم بی خيال سنگ ها، چشمه باقی بمون. با شيرين امشب قرار داريم. دادگاه و شاهد و مجرم همه يک جا جمع می شن. هر چه تو قضاوت کنی؛ دلم نمی خواد انقدر زجر بکشی، حاضرم يک عمر تنها زندگی کنم، اما يک روزش مثل ديروز سرگردان نباشی. *** از ديروز پدر با شيرين قرار گذاشته است. قرارمان خارج از خانه ما و مصطفی، در خانه خادم مسجد است. شيرين همراه با ما می رسد. پدر هم عجب کارهای خاصی می کند. قداست مسجد را می گذارد وسط؛ اما در جايی که اگر حرفی هم زده شد، حرمت خانه خدا شکسته نشود. خادم در را که باز می کند، خودش می رود. شيرين که برخورد مصطفی را با ما می بيند، حالش عوض می شود. خيلی خودداری می کند مقابل پدر، اما باز هم آنچه را نبايد، می گويد. مصطفی صورتش مدام رنگ عوض می کند. آرام جواب حرف های شيرين را می دهد. نقاطی که او پر رنگ می کند پاک می کند. هر بار هم به شيرين می گويد: - من انقدر ارزش ندارم که به خاطرم اين حرف ها را سر هم می کنی. پدر ناظر بيرونی است. حرف ها را دارد می شنود. پيری زودرس گرفته است. مادر تنها دستم را فشار می دهد و آرام زير لب ذکر می گويد که حرف ها نمی گذارد بشنوم. کار به جايی می رسد که مصطفی کبود شده از عکس هایی که شيرين رو می کند، دو دستش را بين موهايش می کشد و صورتش را می پوشاند. - بسه شيرين، تو را به خدا بسه. دارد می ميرد مصطفی. مردن کار سختی نيست. جدايی روح از تن است. مصطفی دارد خودش روحش را جدا می کند. مادر طاقت نمی آورد و بلند می شود. رو به شيرين می گويد: - به خودت رحم نمی کنی، لااقل به مصطفی رحم کن! دختر جان، به دست آوردن جواهری مثل مصطفی، نياز به اين همه دروغ و حيله نداشت. خودت را اگر عوض می کردی، الآن برای تو بود. واقعاً عاشق مصطفايی که حاضری ببينی اينقدر داره زجر می کشه! 🌺 @yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
تو قرآن «قطعا» زیاد داریم... قطعا اینجوریه، قطعا اون میشه... اما اینجا قطعا نیست، «فقط» اومده!!😮 میگه سرپرست شما، «فقط» خداست 🌟 و پیامبر و مومنانی که در حال نماز زکات میدن... یعنی فقط این نیست که به حرف اینا گوش بدی، باید به حرف غیر اینا گوش ندی...❌ مگه میشه یه کشور دوتا پادشاه👑 داشته باشه؟! و تو آیه بعدم میگه پیروزی با حزب خداست!!😂 با کسایی که صاحب دلشون خدا و پیامبر و . . . راستی اونی که در حال نماز زکات میده کیه؟ یه داستان جالبی داره😍😍😍 بخونیدش... #آیه_به_آیه 🌺 @yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
💫ماه رمضون یه فرصت خیلی خیلی بزرگه...💫 مثال نامتناسبیه ولی مثل یه دشت پر از الماسه، که بگن هرچی میخوای بردار...💎😍💎😍💎 هرچی میتونی هم الماس💎 جمع کنی، ظرفیت کیف و جیب و دستت مگه چقد جا داره؟! گاهی تو یه مهونی بزرگ ظرفیت پایین آدما اجازه نمیده حداکثر بهره رو ببرن... حالا دقیقا وسط مهمونی یه کریمی میاد...💓 دیگه بقیه اش با کرامت اونه... 💚آقا جون💚 ما نتونستیم درست از این فرصتمون استفاده کنیم، خیلی چیزا رو دلمون❤️ میخواست، خیلی چیزای دیگه به ذهنمونم نرسید که دل بخواد... ولی شما میدونی ماه رمضون یعنی چی... چه فرصتیه... چه نعمتیه... مهربونی...💝 برامون جبران کن...🌈 #عید_مبارک #ماه_رمضان #امام_حسن‌(ع) 🌺 @yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
خدای نکرده اینا براتون خاطره نیس که...؟؟!!😂😂😂 #شوخی #نون_و_پنیر_و_بامیه 🌺 @yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
کارای لذت بخش💫 جمعیش بیشتر حال میده!!😍 مثل کتاب📖 خوندن!! داریم یه کتاب📚 خوشمزه🍧 رو با همدیگه میخونیم، تو و رفقات هم دعوتی...😋 نگی نگفتیم...😜 #رنج_مقدس #نرجس_شکوریان_فرد 🌺@yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
دنيا روی دور مسخره اش افتاده است. حالا متوجه می شوم که هر کس می تواند هر طور که بخواهد زندگی چند روزه اش را اداره کند. پدر با دادن جانش برای آرمان الهی و شيرين با دادن عقل و آبرويش، برای جان گرفتن از هوس بشری. اين مسخره ترين دوری است که دنيا را مجبور می کند تا بر مدار آن بچرخد. هوس و لذتش مزه تلخ دنيايی است که در دهان خيلی ها می ماند. مثل زهر است. گنداب است. دلت می خواهد آن را تف کنی، اما وقتی می بينی خيلی ها با لذت آن را می بلعند، حالت تهوع می گيری. معده پر و خالی هم ندارد. مدام عق می زنی. با اختيار هم عق می زنی تا هر چه هست و نيست، از اين شيرينی دنيا از معده ات بيرون بيايد. پدر از سکوت بهت آور شيرين استفاده می کند و به حرف می آيد: - من حاضرم ليلا را راضی کنم تا دست دلش را از مصطفی بردارد. خونی که تا به حال با سرعت طوفانی در رگ هايم می دويد به آنی منجمد می شود. لرزم می گيرد. پدر دست می گذارد روی دستم و فشار می دهد تا عکس العمل ناگهانی مرا کنترل کند. به چشم های به خون نشسته مصطفی که با حيرت بالا می آيد، محل نمی گذارد. - ولی به شرطی که تو تمام شرط های مصطفی را قبول کنی. لبخند پيروزمندانه ای روی لب های شيرين می نشيند. - خيالتان راحت. خوشبختش می کنم و همه شرط ها را هم قبول می کنم. شيرين رو می کند به مصطفای بی جانی که محکم نشسته. - هر چی بگی گوش می دم. به اين قرآن قسم. و قرآن سر تاقچه را بر می دارد و مقابل مصطفی روی زمين می گذارد. مصطفی قرآن را از روی زمين بر می دارد و می بوسد. روي پايش می گذارد. دوست دارم دوباره اختيار نفس کشيدنم را دست خودم بگيرم و در لحظه ای اجازه ندهم تا ديگر بيايد، اينقدر که حال مصطفی نه، حال و روز شيرين برايم دردناک است. شيرين انگار که من هستم. مصطفی زل می زند به صورت پدر و می گويد: - من روی حرف شما حرف نمی زنم. شرطم اينه که شيرين دست تمام اون هايی که باهاشون رابطه داشته رو بگيره بياره پيش روی پدر و مادر من و خودش. اجازه بده پرينت تمام صحبت ها و پيام هاشو بگيرم. حتی شوهر سابقش هم بدونه که شيرين زمان بودن با اون با چند نفر ديگر ارتباط داشته تا حلالش کنه. همه بايد شيرين رو ببخشن تا من بتونم زندگی جديد شروع کنم. شيرين می خواهد حرفی بزند که مصطفای سير شده از دنيا بدون آنکه نگاهش کند ادامه می دهد: - هنوز همه شروطم رو نگفتم. اگر برای تو قيامت معنايی نداره و همه چيز توی اين سر و شکم خلاصه می شه، من قيامت باورم. حقّم رو بابت تمام تهمت ها می بخشم، از حق ليلا هم می گذرم، اما از حقّم براي يک زندگی مشترک پاک نمی گذرم. بقيه اش رو بگم يا نه؟ تموم می کنی اين بازی رو يا تموم اين باری رو که داره اين وسط خالی می شه به حراج بذارم؟ پدر صدايش می زند. ساکت می شود. حالا اين شيرين است که کبود شده است. مصطفی بلند می شود تا برود. کنار در مکثی می کند و می گويد: - حاج آقا اين شرط اول و دوممه. بقيه شروطم هم بعداً اگر خواست می گم. فقط نمی دونم همسر سابقش اگر خيلی چيزها رو بفهمه و بقيه ديگه، چند سال بايد توی دادگاه ها بره و بياد. من گرمم است يا کره زمين به توليد گرما افتاده است؟ انگار که تمام تلاشش را می کند تا بنی بشر را به خاطر خطاهايش ذوب کند. می خواهد که سر به تن جن و انس خطاکار نباشد. از اينکه شاهد بدترين ماجراهاست، شرمگين است. پدر سر پايين انداخته و مغموم لب باز می کند. - شيرين خانم! زندگی اونقدر طولانی نيست که چند مدتش هم بخواهد به اين بازی ها بگذره. حتماً آلبوم عکس داری. يک دور نگاه کن. فاصله کودکيت تا جوانيت، قدر يکسال هم به نظر نمی آد. هيچ کس مثالی نداره برای اينکه بگه دنيا چه قدر زود می گذره و چه بی قدر و قيمته. تا بخواهی امروز رو دريابی فردا شده. مصطفی هم يک تکه از امروزه. من اين حرف ها رو به ليلا هم می گم. مصطفی هم يک تکه از امروزه که وقتی به دستش می آری، متوجه می شی که برای تو کمه. گاهی حتی خسته ات هم می کنه. بدی که می کنه متنفر می شی. متوجه می شی که چه قدر کسل و افسرده ای. مصطفی عشق نيست. فقط يک هم قدمه به سمت عشق. شايد تو بگی که از لج مصطفی دنبال تمام اين هوس ها رفتی. حالا ببين خودت رو، فکر و روحت رو خراب کردی، اما باز هم مصطفی رو نداری. دنيا مثل باتلاق می مونه. اگر برای رسيدن به لذت هاش زياد دست و پا بزنی، خفه ات می کنه. دير نشده هنوز، به جای اين که دنبال مصطفی بری، برو از کسی که اون رو خلق کرده، طلب بهترين راه رو بکن. شروط مصطفی رو قبول کردن يعنی تمام آبرويی که خدا برات نگه داشته، خودت از بين ببری. زندگيت رو سخت تر نکن. 🌺 @yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
بودن با بدها و بدی ها خیلی فشاااااااااااااار داره!!😖 آدمو اذیت می کنه... خیلی...😣 تو قصر فرعون🏛 با اون همه امکانات میگه خدایا از دست ستمکارا نجاتم بده... یه خونه ای تو بهشت کنار خودت بهم بده... نه اینکه فقط تو بهشت باشه، کنار خودت... تمومه دیگه!!✨✨✨ ته خواسته رو خواسته حضرت آسیه!! خدایا، خودت رو میخوام...💓💓💓 این خانومه که وقتی خدا میخواد برای خوبا نمونه بیاره، مثال🌟 ایشونو میزنه... #آیه_به_آیه 🌺 @yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
آرامش زندگی🌈 بدون آروم بودن دل نمیشه... آرامش دل♥️ همیشه و همه جا با خداست... قائده عقلی هستیه... آدما میخوان بپذیرن یا نه... هست... ثابته... عوض نمیشه... #خدای_مهربانم #آرامش 🌺 @yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
#بریده_کتاب بعدها تو راه «بلیم» به «منائوس» هم یک گروه جوان اسرائیلی برخوردم. همه سرباز بودند، تازه سربازی شان تمام شده بود. با سنجاق هایی عرقچین ها را به مویشان وصل می کردند… یکی شان از من پرسید: «کجایی هستید؟» با همان افتخار گفتم: «من ایرانی هستم.» گفت:این چیست دستت؟» گفتم: «این قرآن است» بعد بقیه را صدا زد و گفت: «بیایید! یک نفر دارد توی این کشتی قرآن می خواند!» همه شان تعجب کردند. آمده بودند من را تماشا می کردند و می گفتند: «نگاه کن! توی این کشتی قرآن می خواند!» این را مدام تکرار می کردند و با هم می خندیدند. من می رفتم بالاترین نقطه کشتی و قرآن می خواندم. جایی بود که کل جنگل آمازون، رفت و آمد کشتی ها، میمون ها و پرنده ها را می توانستم از آنجا ببینم… #تولد_در_لس_آنجلس 🌺 @yaran_samimii samimane.blog.ir🌺
#ارسالی_از_بر_و_بچ 💞سلام رفیق!💞 خب عوضش الان مطمئن شدیم که به روح اعتقاد داری!!😂 همچنین جناب حافظ میگن: چو یار ناز نماید شما نیاز کنید! یعنی انقد پیام بدین تا جواب بده!!😜😜😜 و اینکه حیف تولد در لس آنجلس نیست اینجوری بخونیش؟! یاران صمیمی در این زمینه راهکار داره:😁 مامان من برم بخونم...(دیگه نمی گی چیو که دروغ نشه!!) البته این برای وقتیه که درستو خوندی تموم شده😎 یا میخوای کتاب بخونی انرژی🌀 بگیری که بری درس بخونی!! #ما_صمیمی_هستیم 🌺@yaran_samimii samimane.blog.ir🌺