38.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ سند مکاشفهٔ 20 ساله علامه حسن زاده آملی «ره»
در این ویدیو میتوانید مشروح این مکاشفهٔ عرفانی مرحوم علامه حسنزاده آملی را به نقل از استاد منصوری لاریجانی که بعد از شهادت رهبری نقل کرده است را ببینید
و همینطور مژده ظهور و مژدهی رجعت امام خامنه ای(اعلی الله تعالی مقامه الشریف)
در خیابان بمانید❗
نتانیاهو بمیرد، بمانید❗
آمریکا بگوید جنگ تمام شد، بمانید❗
مسئولین دم از سازش بزنند، بمانید❗
وجودشما در خیابان، قدرت نظامی سپاه و قدرت رهبری امام امت است...
یکبار برای همیشه اسرائیل را نابود میکنیم و آمریکا را از منطقه بیرون میکنیم تا سایه جنگ و تحریم برداشته شود
#خیابان
📷حدوداً ۱۴ روز است که مردم در خیابانند
▪️حتی یک اتوبوس ، مغازه ، درمانگاه و سطل آشغال هم اتش نزدند.
چرا؟
▪️چون "مردم" در خیابانند؛
نه تعدادی وطن فروش و عوامل موساد تروریست قماش تجزیه طلب.
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقامجتبی از کودکی تاکنون 🌱
#امام_خامنهای
✍مهم مهم مهم مهم این کلیپ رو حتماً ببینید و تا میتونید پخش کنید.
کلیپ سادهای نیست؛ پر از درس و پیام جدیه.
ماجرا برمیگرده به صدر اسلام، جنگ اُحد.
جنگی که توش حمزه، اون شخصیت بزرگ، شهید شد؛
حضرت علی(ع) سرتاپا مجروح شد؛
خود پیامبر(ص) هم زخمی شد و تعدادی از مسلمانها شهید شدند.
پیامبر فرمودن: «برگردیم به سمت مدینه.»
دقیقاً همینجا بود که دشمن گفت:
«الان بهترین فرصته، یه حمله دیگه کنیم و کارشون رو یکسره کنیم.»
همزمان، یه عده منافق هم افتادن به جون روحیهی مردم؛
همون کاری که امروز هم میبینیم
همزمان، یه عده منافق هم افتادن به جون روحیهی مردم؛
همون کاری که امروز هم میبینیم:
ترس، رعب، ناامیدی…
«بیچاره میشید، نابود میشید، میکشنتون…»
اما دقیقاً تو همین فضا وحی نازل شد:
> «اینها فقط ابزار شیطانن برای ترسوندن شما؛
> از اونا نترسید، فقط از من بترسید، اگه ایمان دارید.»
بعد چی شد؟
پیامبر گفت همون مجروحها فقط برن جنگ و گفت:
«بلند شید، میریم.»
با همون بدنهای زخمی،
اما با توکل،
با ایمان…
رفتن، ایستادن،
و نتیجه؟
پیروزی.
حتی با غنیمت برگشتن.
پیامش خیلی واضحه:
ترسسازی همیشه هست؛
اما ایمان و ایستادگی، معادله رو عوض میکنه.
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا کی شب ها در خیابان بمانیم؟
سرده...
همه آزمایش کوفه از اون یک سال و نیم آخر شروع شد...
استاد طباخیان
ناهید به قرآن علاقه زیادی داشت. در ماه مبارک رمضان حتماً در کلاس قرآن شرکت میکرد و قرآن را ختم میکرد.
خیلی زیبا دعا و قرآن میخواند. دعاهای ائمه را با حزن خاصی میخواند و ما از خواندن او لذت میبردیم.
_ بهنقلازخواهرشهیده
#سیره_شهدا
#شهیده_ناهید_فاتحی
حفظ کردن ادب
هر روز داره سخت تر از
دیروز میشه
#عراقچی
🔰روایت ازدواج عروس رهبر شهید (همسر آقا سید مجتبی ) که شهید شدند، از زبان پدر شهیده، آقای حداد عادل
❇️ ازدواج پسر آقا (۱)
🔹 در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که میخواهیم برای خواستگاری بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود: «بچه ما فعلاً سال چهارم دبیرستان است و میخواهد کنکور بدهد.»
❓ آن خانم گفته بود: «حالا نمیشود ما بیاییم دختر را ببینیم؟»
♻️ خانم ما گفته بود: «نمیشود. اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. من نمیدانم چه کسی میخواهد بیاید!»
✳️ آن خانم گفته بود: «من خانم مقام رهبری هستم.»
🔹 خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا هر کسی آمده بود، رد کردیم. صبر کنید با آقای دکتر صحبت میکنم، بعد شما را خبر میکنم.»
🔹 بعداً تماس گرفتند که ما حرفی نداریم. با خودمان میگفتیم شاید آنها آمدند ولی نپسندیدند. پس برای اینکه دختر هوایی نشود، بهتر است هماهنگی کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند تا بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند. پس قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان. از قضا، خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود. ساعتی را خانم ما هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشستند. خانم ما گفته بود: «من دخترم را صدا میزنم و به دفتر میآورم بعد شما او را ببینید.» او را دیدند. دختر هم رفت سر کلاس. خانم آقا هم رفتند.
🔺 چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتم. ایشان گفتند: «خانم استخاره کردند. خوب نیامده.»
🔹 من بعداً گفتم: «خدا را شکر که دختر ما نفهمید؛ مبادا به روحیهاش لطمه بخورد!»
🔹 يک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند که دوباره میخواهیم بیاییم.
❓ خانم ما گفته بود: «خانم، چی شده دوباره میخواهید بیایید؟ آخر آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و خوب نیامده.»
♻️ خانم آقا گفته بود: «چون دخترتان دختر خوبی است و نمیتوانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم و خوب آمد. اگر اجازه بدهید، بیاییم.»
🔹 آن موقع، دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما، با یک قواره پارچه به عنوان هدیه تا عروس را ببینند و گفتوگو کنند. آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند، از دخترم پرسیدم: «نظرتان چیست؟» ایشان موافق بودند. به او گفتم: «خوب فکرهایت را بکن!»
🤝 بعد از چند روز رفتم پیش آقا. آقا فرمودند: «داریم خویش و قوم میشویم!»
⁉️ گفتم: «چه طور؟!»
✳️ گفتند: «اینها آمدند و پسندیدند و در گفتوگو به نتیجه رسیدهاند.» و پرسیدند: «نظر شما چیست؟»
🔹 گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست!»
✳️ آقا گفتند: «نه، بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما وضع مناسبی است، ولی [وضع زندگی] ما اینجور نیست و اگر بخواهم تمام زندگیام را بار کنم، غیر از کتابهایم
يک وانت بار میشود. اینجا هم دو تا اتاق اندرون داریم و يک اتاق بیرونی که آقایان و مسئولین میآیند و با من دیدار میکنند. من پول ندارم که خانه بخرم. يک خانه اجاره کردهایم که یک طبقه را مصطفی و يک طبقه را مجتبی زندگی میکند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهد عروس رهبر شود! يک چیزهایی در ذهنش نباشد. ما يک زندگی این جوری داریم. شما این جوری زندگی نکردهاید، نسبتاً زندگی خوبی دارید؛ خونه دارید، زندگی دارید. حالا بخواهد وارد يک زندگی این جوری شود، مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. میخواهد روحانی شود و برود قم درس بخواند و زندگی بکند و... همه را بگو تا بداند.»
✅ من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدی شديم.
🔹 آقا يک خانهای قبل از ریاستجمهوریشان داشتند توی جنوب تهران. ایشان آن را اجاره دادهاند و خرج زندگیشان را از آن در میآورند. ایشان حقوق بابت رهبری نمیگيرند و از وجوهات هم استفاده نمیکنند. خلاصه، برای مراسم عقد، مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم؟ آقا فرمودند: «اولاً، سر مهریه و هر چه به اختیار دختر شما باشد، همان را مهریه دختر بگذارید، ولی من چون برای مردم خطبه عقد میخوانم و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقد نمیخوانم -تا حالا هم نخواندم- با این حال، اگر بخواهید، میتوانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بگذارید ولی من عقد را نمیتوانم بخوانم، چون تا حالا برای مردم نخواندم پس برای عروسم هم نمیخوانم. بروید يک آقای ديگر بیاورید تا عقد را بخواند. اشکالی هم ندارد. از نظر من اشکالی ندارد.
🔹 ما گفتیم: «نه آقا، این که نمیشود. ولی باشد. حالا من صحبت میكنم با مادرش فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد.
✳️ گفتند: «میتوانید مراسم عقد را در تالار بگیرید، ولی من نمیتوانم شرکت کنم.
👈 ادامه در پست بعدی...