هدایت شده از مقاومت اسلامی قفقاز
💠 خاطرهای کمتر شنیده شده از سومین رهبر انقلاب
▪️راست راست جلوی چشم همه داشت عکس آقا سید مجتبی خامنهای را از دیوار میکند. عکس رهبر مملکت را. آن هم جلوی ورودی مسجد امام صادق، آن هم توی بلوار ۱۵ خرداد قم!
▪️رفتم جلو تشر بزنم سرش که مرد حسابی، مگر من میگذارم همچین جسارتی بکنی؟ دیدم از نماز خوانهای همین مسجد است. جوش آوردم. گفتم از شما که توقع نمیره عکس رهبری رو بکنید!
▪️منتظر بودم به اعتراضم تندی کند تا جوابش را بدهم. صورتش ولی این را نمیگفت. گفت معذرت میخوام. میخواستم ببرم برای روستامون اونجا عکس رهبر را نداریم.
▪️انگار آب سردی ریختند رویم. دوباره خواست با همان چسبها عکس را بچسباند گفتم لازم نیست. بیا چند تا عکس دیگر هم بدهم داشته باشی. چشمش پر اشک شد.
▪️گفت: «من اهل جعفریه نزدیک دولت آباد زندگی میکنم. سال ۷۵ از یک روحانی خواستم برای روستایمان روحانی مُبَلِغ بفرستند. چند روز بعد زنگ زد و گفت یک روحانی با اخلاق و فاضل به نام سید مجتبی حسینی میآید روستایتان.
▪️همان مدت کوتاه، مردم روستا باهاش انس گرفته بودند. وقتی خواست برود هر چه مردم اصرار کردند عذرخواهی کرد و گفت باید برود.
▪️دلم گرفت. زنگ زدم به همان روحانی که واسطه شده بود. گفتم دستمریزاد چه مبلغ خوبی بود، یک ریشی گرو بگذار باز هم بیاید اینجا. گفت نشناختید کی بود؟ فرزند رهبری بود. سید مجتبی حسینی خامنهای. مشغله زیادی داره و دیگه نمیتونه بیاد.»
▪️مرد هنوز چشمهاش خیس بود. گفت ۲۹ سال از آن روز میگذرد و حالا دوباره چشم ما به جمال آن سیدی که ساده و بینشان کنار مان زندگی میکرد روشن شده.
▪️حق داشت. یعنی بهش حق دادم که بدون هیچ ملاحظهای عکس را از دیوار بردارد و با خودش ببرد جعفریه تا به هم ولایتیها نشان بدهد و بگوید حالا میشناسیدش؟ نشناخته بودیم.
👤راوی: فروغ زال به نقل از مصطفی فاضلی
ـــ ـ ـ ـــ ـ ــ ـــ
☫ مقاومت اسلامی قفقاز
✖️@moqavemat_qafqaz
💬 نظرات
Haj Meysam MotieeRahbari-Velayat[09].mp3
زمان:
حجم:
2.9M
رهبر من...😭💔
پنجشنبه_های_شهدایی
💠ایران اعلام کرد: متقاضیان عبور از تنگه هرمز باید برنامه «نفتِ من» نصب کنند 😂😂
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔 آخرین توصیه آقا
✌️ نمیترسیم و روحیهمون عالیه
هدایت شده از معلم روزهای آبی
آن چهل نفر..
همیشه عادت داشتیم صدای آژیرِ آمبولانس را بشنویم و دلمان لرزه بگیرد که باز هم یکی از این دستهگلها رفت... اما این بار فرق میکرد. این بار صدایِ سنگینِ یک کامیون بود. چهلتا مردِ غیرتی، چهلتا ستارهی هوافضا که انگار این زمینِ خاکی برایِ بزرگیشان تنگ شده بود.
دشمنِ نامرد، همان که همیشه از روبرو شدن مثلِ بید میلرزد، وقتی دید زورش به بازویِ این بچهها و دلِ کوه نمیرسد، وقتی دید نمیتواند این تونلهایِ عزت را خراب کند، نامردی را تمام کرد... راهِ نَفَسشان را بست. ورودی و خروجی و هواکش، هر چه بود را زد تا آسمان را از ریههایِ این چهلتا جوان بگیرد.
فکرش را بکن... چهلتا کوهِ غیرت، تویِ آن تهِ تاریک و غریبِ زمین، وقتی که هوا ذرهذره ته کشید، چطور غریبانه نَفَسهایشان به شماره افتاد. رفیقشان که پیکرها را آورده بود، با گریهای که امانش را بریده بود میگفت: «پشتِ بیسیم پرپر میزدیم، التماس میکردیم که یک راهی باز کنیم و نجاتشان بدهیم، اما نشد... هر چه زدیم به درِ بسته خورد...»
اما میدانی کجایِ قصه آدم را آتش میزند؟ همانجا که رفیقشان میگفت آخرین باری که صدایشان را از پشتِ بیسیم شنیدیم، دیگر کسی کمک نمیخواست. از آن تهِ دالانِ خفگی، صدایِ لرزان اما قرصِ مردانی میآمد که دورِ هم حلقه زده بودند؛ داشتند روضهی حضرت زهرا (س) میخواندند و با همان تهماندهی جانشان، سینه میزدند..آنها اکسیژن نداشتند، اما ریههایشان را با نامِ مادر پر کردند.
یا زهرا (س)
خوش به حالِ آن نَفَسهایی
که با اسمِ تو تموم شد
معلم روزهای آبی
به نقل از عبدالحسین مرادی
@a_h_moradi
هدایت شده از عبدالحسین
این چند روزی که تو معراج الشهدا خدمت میکنم هیچ موقع مثل امروز اذیت نشدم ...
امبولانس هلال احمر وارد سوله معراج شهدا شد ...
خب تبعا شهید اورده بود، که باید پیکرش شناسایی و وسایلش ضبط میشد ...
ولی ایندفعه شهید سوخته هوافضا نبود ،
یا تیکه تیکه های پیکر شهید پدافندی نبود
یا بدن نم کشیده شهدای ناو دنا نبود
یا دل و روده شهید زیر اوار مونده مناطق مسکونی نبود ..
کاور باز کردم
یک شهید که هنوز بدنش گرمه
یک نوجوون که حتی یک تار مو هم روی صورتش نیست غیر اون سیبیل هایی که یه نمه بالای لب هاش سبز شده
شهید ایست بازرسی
که ترکش ها پاهاشو قطع کرده بودن
یک چهره معصومی داشت
هنوز کاور بسیجی ایست بازرسی که روی کاپشنش پوشیده بود تنش بود
خب جیب هاشو گشتیم که وسایلشو ضبط کنیم بدیم به خانواده اش
یک پرتقال نایلون پیچیده که انگار موقع سحری یا افطاری ایست بازرسی بهش داده بودن
دلم کباب شد برای این شهید
نتونستم جلوی بغضمو بگیرم
انقدر چهره اش معصوم و دلنشین بود ارام کاملا ارام انگار رفته یکم بخوابه ایشالله تو رجعت مولاش برگرده
شهید امیرمحمد نظری
✍ حی متحیر
+ تصویر: محل شهادت شهید
#عبدالحسین | عضوشوید 👇
https://eitaa.com/joinchat/2913010008C2e5ed63ab2
هدایت شده از عبدالحسین
اسمش عرفان بود ...
تو یکی از تور های ایست و بازرسی
شهید شده بود...
مادرش تو مراسم وداع
آرووووووم آروم ...
۴۸ ساعت قبل شهادت
به مادرش گفته بود
من فردا شهید میشم.
به رفقای تور هم
شب شهادتش گفته بود
اینجا رو میزنن
ولی نگران نباشید
همتون زخمی میشید
من فقط شهید میشم
و همین هم شد ...
شهادت لباسی هستش
که اندازه هرکسی نمیشه ...
شادی روح شهید
عرفان خزایی یه صلوات بفرستید ...
#معراج_شهدا
#عبدالحسین | عضوشوید 👇
https://eitaa.com/joinchat/2913010008C2e5ed63ab2
هدایت شده از عبدالحسین
یه سرباز شهید آوردن
اسمش رضا بود ...
گوشیش داشت زنگ میخورد
مسئول سالن جواب داد
مادرش بود
ذره ذره بهش فهموندن
پسرت چندساعت پیش
شهید شده و الان پیش ماست ...
مادرش تا شنید
نه گریه کرد
نه حرف دیگری زد
فقط گفت :
فدای امام رضا ...
#معراج_شهدا
#عبدالحسین | عضوشوید 👇
https://eitaa.com/joinchat/2913010008C2e5ed63ab2
دلم خواهد در این تقویم مرموز
خدا از بعد این غمهای جانسوز
سه عیدش را کنار هم بچیند
ظهور و عید فطر و عید نوروز
«اَللّهُمَّعَجِّللِوَلِیِّکَالْفَرَج»