|طریقِطلب🇮🇷|
وقتی این حرفا رو زد اولین قدم رو برداشتم برای صحبت کردن. میخواستم اول دلش خالی بشه از این دلخوریا و
از نقطهی "خانوم ما از اینجا خوشمون نیومد، برای همین خیلی وقته نیومدیم"، رسیدیم به نقطهی "میشه ساعت حلقهتون رو تغییر بدین ما هم بیایم؟"
الحمدلله کما هو أهله، هذا من فضل ربّی :)
https://eitaa.com/sayareh_golabeton/1881
تولدتون سراسر خیر و برکت خانومِ گلابتون :)
عاقبت بخیر بشین ان شاءالله 🪻
چهارشنبهای که چهارمین جلسه از هیئتمان را با دخترهایم داشتیم، بستههای رزقی آماده کرده بودند که من هم لحظات آخر از باب یادگاری یکی را برداشتم؛ حدیثی که در بستهٔ رزق من بود شگفتزدهام کرد، همان دعای همیشگیام بود که این چندوقت احساس میکنم اجابت شده، "الهی أستعملنی لما خلقتنی له، خدایا مرا آنجایی به کار بگیر که برای آن خلقم کردی".
هیئتمان ثابت شده برای روزهای چهارشنبه؛
از روزی که بالاخره این زمان قطعی شده، قند است که در دلم آب میشود و قربان صدقهی بابای مهربانِ منِ ۱۵ سالهام میروم..
|طریقِطلب🇮🇷|
هیئتمان ثابت شده برای روزهای چهارشنبه؛ از روزی که بالاخره این زمان قطعی شده، قند است که در دلم آب م
زمزمهام این شده که شما دستِ منِ ۱۵ ساله را گرفتید، حالا آن من، چهل و چندنفر دختر نوجوان و جوان دارد که محتاج نگاهند؛
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشهی چشمی به ما کنند؟
گرچه میدانم یک آن هم نگاهشان نباشد نفسمان منقطع میشود :)