نجوایِدوطلبه؛
امروز با اشک غبار قاب عکستان را پاک کردم ..
تلویزیون شکوه جمعیت را به رخم میکشد ، و به یادم می آورد که من لایق نبودم که نقطه ای درمیان این سیل عظیم عاشقان باشم ..
این چند وقت سخنان شمارا ورق میزنم و دلتنگی ام بیشتر میشود ، این روزها سعی میکنم با سخنان شما خودم را آرام کنم و زندگی را ادامه دهم ، زندگی را آنطور که شما دوست داشتی ادامه دهم ، قوی باشم تا خانوادهِ خوبی تحویل جامعه دهم ؛ چون شما فرمودی :
هر خانوادهای یکی از سلولهای پیکرهِ اجتماع است . وقتی اینها رفتار درست داشتند ، بدنهِ جامعه ، یعنی پیکرهِ جامعه سالم خواهد بود .
| #نجوایِدل
و ما در حال زندگی کردن زمانی
از تاریخ هستیم ، که همیشه از
فکر کردن به اون لحظه ميترسیدیم .
نجوایِدوطلبه؛
این روزها صحبت های شمارا میخوانم که دلِ تنگم کی آرام بگیرد ، اما نمیشود ، نمیشود ..
این صحنه را که دیدم ، انگار تازه باور کردم نبودتان را ، انگار تازه فهمیدم دیگر هیچوقت لبخندتان را نمیبینم ..
در حرم قدم میزنم ، هر جا سر بلند میکنم شمارا میبینم ، حرم را غمِ غریبی در آغوش گرفته ، خداکند که هرچه زودتر جواب این پرچم های خونین داده شود ، خداکند که زودتر آن کسانی که شمارا از ما گرفتند محکوم به نابودی شوند .
#انتقام