ای که همه نگاه من خورده گره به روی تو ،
تا نرود نفس ز تن دست نکشم ز کوی تو .
در قطار صندلیهایمان را عوض کردیم ،
تو پنجره را میخواستی و من نگاه کردن به تو را .
تورا جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانی ،
مگر جان بی تو می ماند در این تندیس انسانی ؟
مرا معماری چشمت مهندس کرد و میدانم
که باید در کنار گونه هایت بوسه بنشانم .