اگه جهان در گذشته حالتش فوقالعاده داغ و چگال بوده این حتما که به این معنا نیست که از هیچ مطلق به وجود اومده. نظریه مهبانگ بیشتر درباره تحول جهان از حالت اولیه بسیار داغ و چگاله نه اینکه با قطعیت توضیح بده چرا اصلا چیزی وجود داره. تازه وقتی از قبل از جهان حرف میزنیم خودمون رو درگیر یه تناقض میکنیم چون قبل و بعد مفاهیمی وابسته به زمانن و زمان هم بخشی از ساختار جهانه. پس شاید سوال درست این نباشه که قبل از جهان چی وجود داشته شاید این باشه که اصلا چرا وجود داشتن، بجای هیچ بودن، ممکن شده؟
اما مشکل از جایی شروع میشه که میخوایم اون هیچ رو تصور کنیم. ذهن ما هر چیزی رو که تصور میکنه به شکلی در محدوده وجود قرار میده حتی تاریکی مطلق خلا بی نهایت یا فضای خالی هم در ذهن ما یه جور بودن محسوب میشن بینهایت هم نمیتونه معادل هیچ مطلق باشه چون بی نهایت درباره نامحدود بودن یا پایان نداشتنه، نه نبودن
وقتی میگیم هیچ مطلق دیگه حتی نمیتونیم از فضا و زمان و امکان و قانون یا ظرفیت به وجود اومدن حرف بزنیم چون هرکدوم از اینا به نوعی یه مفهوم یا وضعیت رو مفروض میگیرن
از طرف دیگه اگه خدا رو موجودی واجبالوجود و بی نیاز بدونیم دیگه نمیتونیم اونو مثل یکی از اجزای جهان در نظر بگیریم چیزی که برای بودنش به ماده و مکان و زمان یا مجموعهای از شرایط وابسته باشه چون هر چیزی که وجودش به چیزی دیگه وابسته باشه برای توضیح وجود خودش به همون چیز نیاز پیدا میکنه. اگه خدا هم به شرایطی بیرون از خودش نیاز داشته باشه دیگه اون بی نیازی مطلقی که جزو صفات اصلی خداست معنای خودش رو از دست میده. پس یه جورایی میشه گفت خدا نه بخشی از جهان مادیه و نه موجودی که برای ادامه وجودش به زمان نیاز داشته باشه اصلا اساسا نوع وجودش با چیزایی که در جهان تجربه میکنیم متفاوته
اینجا یه تفاوت مهم هم وجود داره اینکه بگیم خدا بیرون از زمانه حتما به این معنی نیست که توی یه مکان دیگه پشت جهان یا توی فاصله بی نهایت از اون قرار گرفته. چون بیرون و پشت و فاصله همشون یه مفاهیم مکانین. اگه خالق رو فراتر از مکان و زمان تعریف کرد دیگه نمیتونیم با همون چیزایی توصیفش کنیم که برای توضیح اشیای داخل جهان به کار میبریم. حتی پرسیدن اینکه خدا دقیقا کجاست یا چه زمانی وجود داشته از همون اولش سوال رو داخل یه چارچوب اشتباه قرار بده