در واقع فراماسون خیلی وقته وجود داره؛ ریشههاش تقریبا به سنتهای بنّایان و سنگتراشان قرون وسطا برمی گرده. البته چیزی که امروز به عنوان فراماسونری مدرن میشناسیم خیلی بعدتر شکل گرفت و نقطه ی عطف مهمش تاسیس گراند لژ انگلستان در سال ۱۷۱۷ (فکر کنم) بود. قبل از اون هم شواهدی از فراماسونهای غیرحرفهای و تشریفاتی وجود داره، مثلا در سال ۱۶۴۶ الیاس اشمول به عضویت یک لژ در وارینگتون در اومد که یکی از نخستین اسناد ثبت شده درباره چنین عضویتیه. یه آتیشسوزی شدید توی لندن در سال ۱۶۶۶ رخ میده که بخش بزرگی از شهر رو نابود میکنه و بعد از اون برای بازسازی لندن به تعداد زیادی بنا و سنگتراش و معمار نیاز میشه حدود ۱۳۲۰۰ خانه و ده ها کلیسا و ساختمان مهم از بین رفت و قانون بازسازی سال ۱۶۶۷ هم استفاده از آجر و سنگ رو برای ساختمانهای جدید تقویت کرد. اما این آتشسوزی رو نباید علت به وجود اومدن فراماسونری دونست چون سنت های ماسونی و شواهد مربوط به فراماسونای غیرحرفهای پیش از ۱۶۶۶ هم وجود داشتن. خلاصه این معمار ها و بناها کار خودشونو که انجام میدن، یه پیمان و اتحاد بین خودشون و سنت های صنفیشون دارن که هرچی هم شد اینا اتحاد خودشونو داشته باشن ربطی هم به سیاست نداشت و در ابتدا بیشتر بحثای مربوط به حرفه اخلاق روابط صنفی و بعدتر مسائل فلسفی و اخلاقی مطرح بود اما خب شاید در ظاهر خیلی آسون باشه اما واقعا سخته. خصوصا با اون وضعیت و جنگ هایی که اروپا داشت. اگر من با یه فرانسوی در ارتباط بودم و خودمم انگلیسی در حالی که کشور هامون توی جنگ بودن (مثلا) من خائن و جاسوس محسوب میشدم. بنابراین جلسات اونا مخفی و خصوصی میشه هرچند دلیل مخفی بودن جلسات فقط جنگ و جاسوسی نبود و نشانها و کلمات شناسایی و مراسم داخلی هم بخشی از سنتهای ماسونی بودن. خود فراماسونری مدرن هم بیشتر از اینکه صرفا یه انجمن کاری باشه به تدریج تبدیل به یک انجمن برادری و فلسفی شد اما زمانی میرسه که متوجه میشن کافی نیست و نمیشه راحت بود با وجود این مسائل. همین شد که اهدافشون شد از بین بردن نژاد پرستی و برادری و دوستی این چیزا شد. البته دقیقترش اینه که فراماسونری روی برادری مدارا کمک متقابل و کنار گذاشتن بعضی تفاوتای اجتماعی تأکید میکرد اینکه از همون ابتدا هدف اصلیش از بین بردن نژادپرستی به معنای امروزی بوده اغراق آمیزه و کاملا غلط. چون خود فراماسونری در دورهها و کشورهای مختلف محدودیتا و تبعیضهای خودش رو هم داشته. با این حال ایدهی اینکه آدمهایی از طبقات و پیشینههای مختلف در یک لژ کنار هم قرار بگیرن، یکی از جنبههای مهمش بود
و خب کم کم افراد از اقشار مختلف جذب این ایدولوژی شدن مثلا هنرمندان دانشمندان کاسبان و حتی سیاستمداران. جالبه بدونید اونا در اصل شیطان پرست نبودن و این چیزایی که میگن مربوط به تئوری توطئهست که داستان دیگه ای داره. فراماسونری جریان شیطانپرستی محسوب نمیشه و بسیاری از شاخههای سنتی خودش حتی اعتقاد به یک وجود برتر شرط عضویته البته در مورد نمادها، آیینها و روایتهای مربوط به شیطان و لوسیفر، بعدها حجم بزرگی از ادبیات ضدماسونی و تئوریهای توطئه شکل گرفت
لِژ های مختلفی به وجود میان، مثلا لژ فرانسه لژ آلمان لژ انگلیس و... اینا در اصل هرکدوم ساختار و قوانین خودشونو داشتن و دارن. برای درک بهتر عربستان ایران ترکیه هر سه مسلمونن اما اصلا یکسان نیستن. اینا هم همین حالت رو داشتن در اصل هم خدا پرست هستن و یکی از قوانینشونه به جز لژ فرانسه که آتئیست هم داره. در واقع ماجرا اینه که گراند اوریان فرانسه در سال ۱۸۷۷ شرط اعتقاد به خدا رو از قوانین خودش حذف کرد و به همین دلیل رابطش با بعضی از شاخهای سنتی مخصوصا فراماسونری انگلیسی شدیدا متفاوت شد. بنابراین دقیقتره بگیم بعضی شاخههای فراماسونری فرانسه افراد بی خدا رو هم میپذیرن نه اینکه تمام فراماسونهای فرانسه آتئیست باشن یا بقیه لژها اصلا اونا رو فراماسون ندونن
یه مدت هم این فراماسون خیلی باب میشه. به حدی که سیاست مداران و بزرگان زیادی جذبش میشن. یکی از اونا چرچیل بود حالا در نظر بگیرید این گروه که در اصول رسمی خودش سعی داشت جلسات لژ رو از بحثهای حزبی و سیاسی جدا نگه داره درون خودش سیاست مدار داشت و یکی از قانون هاشون اینکه راجب سیاست نباید حرف زد که قطعا منطقی نیست در واقع این قانون بیشتر دربارهی جلوگیری از تبدیل شدن جلسهی لژ به محل دعوای حزبی و سیاسی بود، نه اینکه اعضا حق نداشتن سیاستمدار باشن یا بیرون از لژ دربارهی سیاست حرف بزنن. چرچیل هم واقعا فراماسون بود؛ در سال ۱۹۰۱ وارد شد و یا برابری و عدالت رو خواهان باشن در حالی که یه تاجر خیلی گردن کلفت عضوشون باشه، اینم منطقی نیست. همین شد که شک ها و انحرافاتی درونش رخ داد. البته این قسمت بیشتر تحلیله. چون فراماسونری هیچوقت یک سازمان کاملا یکدست و دارای یک مرکز فرماندهی جهانی نبوده و لژها و گراندلژهای مختلف در کشورهای مختلف استقلال و قوانین متفاوتی داشتن و حتی درگیری داشتن. جالبه بدونید فراماسون تاثیرات خیلی زیادی هم روی ایران گذاشته مخصوصا در دوره قاجار و بعدتر در میون بخشی از نخبگان سیاسی و اداری و یا کناره گیری رضا خان و روی کار اومدن پسرش. و یه نکته دیگه اینکه در اصل این موضوع فراماسون و... زادگاهش از اروپاست و آمریکا و اسرائیل زادگاه فراماسونری نیستن فراماسونری مدرن از فضای بریتانیا و اروپا گسترش پیدا کرد و بعد به آمریکا و نقاط مختلف دنیا رسید. آمریکا بعدها یکی از مهمترین مراکز فراماسونری در جهان شد. و توی فراماسون هیچ زنی هم حق نداره عضو باشه. البته این هم به شکل مطلق درست نیست. در بسیاری از گراندلژهای سنتی مثل United Grand Lodge of England عضویت فقط برای مردانه ولی در کنار اون سازمانای مستقل مخصوص زنان و همچنین شاخههای مختلط هم وجود دارن مثلا در انگلستان دو سازمان مهم زنانه وجود دارن که فقط زنان رو میپذیرن بنابراین دقیقتره بگیم توی فراماسونری سنتیِ مردانه زنان عضو نمیشن نه اینکه هیچ زن فراماسونی در دنیا وجود نداره. یه فکت جالب دیگه هم اینه که چهار لژ لندن تو ژوئن ۱۷۱۷ دور هم جمع شدن و چیزی رو تشکیل دادن که بعدها به عنوان نخستین گراندلژ جهان شناخته شد. چند سال بعد، در ۱۷۲۳، Constitutions of the Free-Masons منتشر شد و به یکی از متون مهم در شکلگیری فراماسونری مدرن تبدیل شد. بعدها هم در سال ۱۸۱۳ دو جریان اصلی فراماسونری انگلیسی با هم متحد شدن و United Grand Lodge of England رو تشکیل دادن
ایلومناتی کلا با فراماسون فرق داشت. در واقع ایده اصلی ایلومناتی و ایدولوژی شون به عقب افتادگی اروپا و وضعیت اون زمان مربوط میشد. البته یه نکته این وسط هست، ایلومناتی واقعی سال ۱۷۷۶ توی باواریا به وجود اومد و بیشتر تحت تاثیر جنبش روشنگری اروپا بود. یعنی تاکید روی عقل و علم و دانش و آموزش و این چیزا. بیشتر مشکلشون با قدرت زیاد کلیسا و حکومت های استبدادی و این چیزا بود. اون زمان بیشتر اعضای اولیه ایلومناتی افراد تحصیل کرده و گردن کلفت بودن. ایدهشون هم اینبود که میخواستن قدرت مذهب از سیاست و جامعه کمتر بشه عقل و آزادی بیشتر بشه. حتی ساختار خودشونم طوری بود که افراد رو مرحله به مرحله وارد میکردن و آموزش میدادن و سعی میکردن توی جاهای مختلف جامعه نفوذ پیدا کنن. از این طرف یه دشمن درجه یک پیدا میکنن حکومت محافظه کار و شدیدا کاتولیک باواریا که با انجمن های مخفی مشکل داشت و اونا رو تهدیدی برای حکومت میدید. سال ۱۷۸۴ و ۱۷۸۵ چندتا فرمان علیه انجمن های مخفی صادر میشه و ایلومناتی هم ممنوع میشه حتی اسناد و نامه های داخلیشون هم پیدا میشه و همین عملا ضربه بزرگی بهشون میزنه. کلیسای کاتولیک هم باهاشون مخالف بود و پاپ پیوس ششم هم سال ۱۷۸۵ علیه ایلومناتی موضع میگیره
خلاصه حکومت باواریا جمعشون میکنه و ایلومناتی عملا اواخر دهه ۱۷۸۰ از بین میره بعد از اون دیگه مدرک قابل اعتمادی نداریم که همون سازمان تاریخی با همون ساختار مخفیانه تا امروز ادامه پیدا کرده باشه. چیزی که باقی میمونه اسم ایلومناتیه و انگار کلا مخفی میشن از این طرف عقیده اینا این بود که مذهب رو تا حد امکان از قدرت سیاسی کنار بزنن و جامعه رو به صورت آتئیست در بیارن و ضد روحانیت بودن و مخالف سلطه مذهبی بودن،
فراماسون وضع متفاوتی داشت. ایلومناتی ها برای گسترش عقایدشون به شبکه های موجود علاقه داشتن و حتی خودشون با فراماسونری ارتباط پیدا کردن وایسهاوپت هم سعی کرد از ساختار و شبکه فراماسونری استفاده کنه و بعضی فراماسون ها رو وارد ایلومناتی کنه. اینا دو گروه جدا بودن که عضاشون با هم ارتباط داشتن و یه جاهایی همپوشانی. اون نامه ای که میگن مضمونش این بوده که «ما خدا رو قبول داریم ولی خدا و مذهب رو قبول نداریم» هم نباید اینجوری برداشت بشه که فراماسونری و ایلومناتی رسما با هم قرارداد بستن. مخصوصا چون فراماسونری خودش یه سازمان واحد جهانی نیست و لژ ها و گراندلژ های مختلف قوانین و عقاید متفاوتی داشتن اما خب برای متحد شدن و اینکه کمک نیاز داشتن این کارو میکنن ایلومناتی ها
بعدها یه روایت خیلی بزرگ میاد که خیلی از کشورهای مسیحی رو ایلومناتی و فراماسون ها اداره میکنن. ولی اینجا باید فرق بذاریم بین ایلومناتی واقعی که سال ۱۷۷۶ به وجود اومد و چند سال بعد سرکوب شد، با ایلومناتی ای که الان هست فرق داره اما خب تاریخچهش محسوب میشه. مثل فراماسونری قدیمی و جدید
بعدها پیشرفت ها و انقلاب های اروپا که معروف ترینش انقلاب فرانسه بود تحت نظر و حمایت ایلومناتی و فراماسون جدید بود. و خب مورخ هایی هم ادعا کردن که ایلومناتی و فراماسون ها پشت انقلاب بودن
اما این پیشرفت ها هزینه خودشو هم داشت. استعمار و برده داری و گرفتن منابع از مستعمره ها و نابرابری جهانی همزمان با پیشرفت علمی و صنعتی اروپا ادامه پیدا کرد. و خب انگار با اینکه کلا چهره ایلومناتی فرق کرد اما به هدف خودش رسید
گذشت و گذشت تا رسید به زمان ترور جان اف کندی و ترور های اون زمان. جان اف کندی سال ۱۹۶۳ ترور شد و لی هاروی اسوالد به عنوان مظنون اصلی دستگیر شد، ولی قبل از اینکه محاکمه بشه توسط جک روبی کشته شد. همین خودش باعث شد از همون اول شک و تردید زیادی درباره پرونده به وجود بیاد. بعدها جیم گریسون، دادستان نیواورلئان یکی از معروف ترین آدمایی شد که درباره روایت رسمی ترور کندی شک کرد. گریسون معتقد بود قضیه فقط اسوالد نبوده و ممکنه افراد و شبکه های دیگه ای هم توی ماجرا نقش داشته باشن. ولی اینم باید گفت که گریسون اساسا نظریه ایلومناتی دنیا رو اداره میکنه رو خلق نکرده بود؛ تمرکزش بیشتر روی احتمال وجود یه توطئه در ترور کندی بود که سر همین شک ها رفت سمت ایلومناتی
از اون طرف فضای دهه های ۶۰ و ۷۰ پر بود از بی اعتمادی به دولت و جنگ سرد و ترور های سیاسی و عملیات های مخفی برای همین نظریه های مختلفی شکل گرفتن از مافیا و کوبا گرفته تا شوروی و CIA و گروه های سیاسی داخل آمریکا بعدا ایلومناتی هم به این داستان ها اضافه شد و تبدیل شد به یکی از توضیح های دست پشت پرده
مثلا بعدها مشخص شد CIA پروژه ای به اسم MK-ULTRA داشته که از دهه ۱۹۵۰ روی کنترل رفتار و داروهای روان گردان و هیپنوتیزم و روش های مختلف تغییر رفتار تحقیق میکرد. بعضی آزمایش ها حتی روی افرادی انجام شده بود که نمیدونستن دارن آزمایش میشن بخشی از اسناد هم سال ۱۹۷۳ از بین برده شد، ولی یه سری اسناد دیگه بعدا پیدا و منتشر شدن و سال ۱۹۷۷ هم مجلس سنا درباره MK-ULTRA جلسه رسمی برگزار کرد.
و این همون جاییه که ایلومناتی تاریخی کم کم تبدیل شد به ایلومناتی مدرنی که خودشو نشون نمیده دو چیز کاملا متفاوت که فقط اسمشون یکیه
و جالبه بدونید
شیطان پرستی که ایلومناتی الان داره در اصل با همین ایلومناتی قدیمی یکی نیست چون اونا آتئیست بودن. ظاهرش تغییر کرده و این قضیه آتئیستی بودن
و خب افراد زیادی رو در بر میگیره