eitaa logo
Masoumeh is speaking
142 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
418 ویدیو
4 فایل
حمل و نقل وقایع و فجایع با کیفیت HD. کما فی السابق، مدافع حقوق تمامی دایناسوران فسیل شده، سوخته شده، خورده شده، کشته شده و الباقی وابستگان آن عزیزان دل. امن باشید و امن بمانید. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ijanv87&btn=معصومه.و.دوستان
مشاهده در ایتا
دانلود
مکالمه‌ی عجیب امروز با آبجیم: - من سال پیش هشت سالم بود اومدیم اینجا؟ + نه، نُه سالت بود. - یعنی الان ده سالمه؟ چرا اینقدر زود دارم بزرگ میشم؟ آره داشتم می‌گفتم...
هدایت شده از شکارگاهِ Zed
این داستان : معصومه و آل استارهایش✨
دستتون دردنکنه که اینترنت رو حتی ناپایدار هم وصل کردید، ولی خواهشا یه نظارتی هم‌روش کنید که یه ماه دیگه دوباره قطع نشه بابت محتوا و چیزهایی که بقیه بهتر می‌دونن، طوری نشه که این چرخه هر چندماه یک‌بار ادامه پیدا کنه.
بابام دیروز خیلی رندوم وسط ترافیک به یه موتوری سلام کردن موتوریه برگشته گفته مگه من بهت سلام کردم؟ =))))) ما دسته‌جمعی و ملتی اعصاب نداریم.
هدایت شده از اشتباه.
اینکه هیچجوره برای هیچکس اهمیت نداشته باشی نمیدونم خوبه یا بد. ولی برای من بده، بدی هاش خیلی بیشتر از خوبی‌هاشه.
سیزده دلیل برای خودکشی(اگر نگارش رو در نظر نگیریم)
او اینجاست. قاتلم را می‌گویم. خیلی‌وقت است که اینجاست، گمانم چندین سال شاید هم از زمانی که با من متولد شد، از لا به‌لای لخته خون‌های غلیظم با من قد کشید و سیاه شد. من وجودش را حس می‌کردم، از همان دوره‌ی طفولیت، هرگاه غصه‌ام میشد با تمام سیاهی‌اش در آغوشم می‌گرفت اما بعد از مدتی رهایم می‌کرد. حالا او اینجاست، کمین کرده. بلندتر می‌خندم تا صدای تهدیدهایش را نشنوم، قهوه نمی‌خورم تا در انتها او را لابه‌لای لکه‌های ته‌مانده فنجانم نبینم و شب‌ها زودتر می‌خوابم تا صدای لالایی‌اش دم گوشم را که می‌گوید: «می‌دانم بیداری» را نشنوم در تاریکی با شنل سیاهش ترسناک‌تر می‌شود، راستش را بخواهید گاهی وقت‌ها به پایین نگاه می‌کنم و می‌بینم اندکی از آن سیاهی‌هایش به من منتقل شده. و گاهی که سینه‌ام تنگ می‌شود سیاهی غلیظ‌تر و سنگین‌تر می‌شود. تقصیری ندارد، گاهی دستش را به قصد و نیت مرهم روی سینه‌ام می‌گذارد و درد آن لمس اشک می‌شود. او اینجاست، درونم رخنه کرده! اما من دیگر اشکی نمی‌ریزم... به‌جایش کلیدم را در خانه جا می‌گذارم، به چایم نگاه می‌کنم و متوجه نمی‌شوم کِی سرد شد، دراز می‌کشم و احساس می‌کنم به‌جای قلب تکه آجرهایی در سینه‌ام حمل می‌کنم و یا حتی نمی‌فهمم چگونه تمام روز مشکی‌ام. حالا ما یکی شده‌ایم، البته نه به منظور هم‌دست و رفیق هم شدن. هنوز هم برخی رگ‌هایم رد قرمزی به‌جای سیاهی در مخزن دارند برای همین روز. نور در میان تاریکی می‌تابد، کسی منکر این می‌شود؟ راستش من در هر صورت بازنده‌ام، برای کشتنش، برای چاقو بردن زیر گلویش، برای هفت‌تیر خالی کردن بر روی اعصابش و در نهایت برای بُریدن نفسش باید قسمتی از خودم را بکشم تا نور از میان این زخم‌ها بتابد، مگر نه؟