وقتی انگلیسیها هلندیهارو شکست دادن، تونستن نئوآمستردام(یا همون آمستردام)رو ازشون بگیرن و اسم اون شهر و نیویورک گذاشتن
علت نامگذاریش هم بخاطر این بوده که پادشاه انگلستان این شهرو در اختیار برادرش دوک یورک گذاشته بوده و اسم این رو منطقه یورک جدید یا نیویورک گذاشتن
کاش اینقدر نسبت به خواهرم حس مادرانه نداشته باشم.
چرا اینقدر سرت تو گوشیه؟
غذاتو تا تهش بخور
فلان جا نرو
الان وقت بازی نیست
دهنم سرویس شد بابت نگرانیهایی که دست خودم نیست
من خیلی به مرگ فکر میکنم، تقریبا هروز یا یک ساعت درمیون.
بهنظرم اگر آدم یه مریضیای بگیره، اگر درمان کرد و بهتر نشد بهتره برای خودش خوش بگذرونه. نمیتونم اسم اینو بذارم ناامیدی، شاید اینجوری راحتتر بتونه با مرگ خودش کنار بیاد
البته یکمی سخته، شاید حتی نتونی انجامش بدی
تازه دلیل موجهی هم داری برای کارایی که انجام میدی، چون داری میمیری
چون حق داری لااقل یکمی زندگی کنی، حداقل این بار رو حق داری هرکی ناراحتت کرد و نادیده بگیری و رد بشی، حداقل حق داری خوش بگذرونی برای خودت.
البته من بچه که بودم یه بار یکی بهم گفت می دونی عزرائیل روزی سهبار تو چشمات زل میزنه؟ پس هروز و هرثانیه در معرض مرگیم. پس ربطی به بیماری نداره.
البته شاید بخشیش بخاطر اینکه من کم کسایی رو دیدم اطرافم که به مرگ طبیعی جونشونو از دست داده باشند، اکثرا بیمار بودند.
من دوست ندارم تو بیمارستان بمیرم، من دوست دارم اگر کارم به بیمارستان کشیده شد خوشبگذرونم. با تخت کناریم دوست بشم، تو خود بیمارستان سیگار بکشم و صدتا چیز دیگه.
من دوست ندارم توی پیری بمیرم، چون دلم نمیخواد مریض بشم، دلم نمیخواد پوستم چروک بشه، کاش اگر هم پیر شدم بتونم کاراهامو خودم انجام بدم و بچههام نخوان کاری بکنند برام.
من دوست دارم توی جوونی بمیرم.
مشکلی با مرگ ندارم، عمدتا مشکلم با بعد از مرگ و نحوه ی مردنمه.
من بدم میاد از آدمایی که یه جوری راجع به مرگ صحبت میکنند که انگار چهچیزی قراره بشه. البته حق دارند
واکنش طبیعی هر انسانی به مسئلهای اونم وقتی مردن باشه ترسه، ناخودآگاه
شایدم تقصیر جامعهاس، آدماش، اطرافیان، خانواده و صدتا چیز دیگه
نمیدونم.
من خیلی بیش از حد بهش فکر میکنم، فکر میکنم هیچوقت آدم قرار نیست آمادهش باشه هرچقدر هم که بهش فکر کنه وقتی عزرائیل رو دید نمیتونه آمادهش باشه
نمیدونم، من تاحالا نمردم.
هدایت شده از - متلاطم .
نشستم گوشۀ خیابون؛ چهرههای محزون مردم رو میبینم و به عکست نگاه میکنم، به دخترکی که تو کالسکهش پرچم میگردونه لبخند میزنم و به عکست نگاه میکنم، صدای مداحی تو فضا میپیچه، میخونه:«ای سفرهدار روضۀ زهرا، خداحافظ» و به عکست نگاه میکنم، حاجخانوم کناریم میگه شما مشهدیای؟ مصلی تهران اومدی؟ بغضی میشم و میگم نه و به عکست نگاه میکنم، آب میخورم و یاد لب تشنۀ تو و جدت میافتم و به عکست نگاه میکنم، حیدر حیدر میگم و به عکست نگاه میکنم، به پرچم عزای جدت نگاه میکنم که از همۀ پرچمها بالاتره و به عکست نگاه میکنم، صدایِ« پیکر مطهر امام شهید وارد خیابان امامرضا شد» رو میشنوم و با گریه به عکست نگاه میکنم، تندتند قدم برمیدارم که برسم به نمازی که به پیکر گلگونت میخونن برسم و گریه میکنم و به عکست نگاه میکنم، به عکست نگاه میکنم و هنوز هم که هنوزه در مرحلۀ «انکار» سوگواریام و قلبم میگه اینا همهش دروغه و تو و لبخندت هستید.
بدرود عزیزِ جانم، بدرود...
زندگی کردن باهات مثل اون ادیتایی میمونه که ساعت شیش آلارم میخوره و من اگر آدما دهنشونو ببندن، اگر واقعیت بهم سیلی نزنه، اگر صاف بشینم یهجا و به یه نقطه نگاه کنم میتونم در طی اون ثانیههای نزدیک به دراومدن صدای آلارام هزاربار باهات زندگی کنم
افسوس.