سه سپتامبر:
نامهی قبلیام را تمام نکردم، ماکار آلکسییویچ، چون دلم سنگینتر از آن بود که بتوانم بنویسم.
بعضی وقتها لحظاتی پیش میآید که خوشحال میشوم تنها بمانم، تنها بمانم و در غم خود فرو بروم، در افسردگیام، بی آنکه احساسم را با کسی قسمت کنم. و چنین لحظاتی حالا هرچه است، چیزی که مرا به طور غریزی به خودش جذب و جلب میکند و چنان نیرومند است که ساعتهای متمادی همه چیز را فراموش میکنم، به چیزهای دورو برم بیاعتنا میشوم، و از زمان غافل میشوم.
در زندگی فعلی من هیچچیز نیست، چه خوشایند، چه غمبار، که مرا به یاد دوران کودکیام، دوران طلاییام، نیندازد!
اما بعد از اینکه این لحظات سپری شدند همیشه دلم پر و سنگین میشود. انگار همهی نیرویم را از دست دادهام و خاطراتم مرا فرسوده کردهاند.
بیچارگان، داستایفسکی.
صفحه: ۱۵۲