تهش دنیای کتاب عزیزم جمع کرد رفت، زامبیا حمله نکردن به شهرمون که من برم اونجا پناه بگیرم از صبح تا شب کتاباشو بخونم.
Masoumeh is speaking
چهارشنبهی قبل از جنگ:
یعنی شیش اسفند هزار و چهارصد و چهار
اینجا ماه رمضون بود، از راه مدرسه با دوتا از همکلاسیام اومدیم اینجا، خلوتترین باری بود که دیده بودم😭
کلی چرخیدیم تو پاساژ صفائیه و بعد کلی چرخیدیم توی دنیای کتاب
تهشم دست خالی اومدیم بیرون و رفتیم افطاری توی حرم خوردیم
آخرشم منو یکی از همکلاسیام باهم برگشتیم خونه و توی اتوبوس کلی حرف زدیم، فکرکنم جزو بارهایی بود که دهنم عملا کف کرد از بس حرف زدم و دلدرد گرفتم از بس خندیدم