پسر مهمونمون وقتی اومد تو خونه رفت تو اتاقهارو کامل دید زد، وجب به وجب سالنو نگاه کرد بعدم رفت تو آشپزخونه دستشو گرفت جلوی کولر گازی گفت خوبه، خوب باد میزنه
مامانش گفت داری چیکار میکنی؟ گفت دارم یه نگاه به خونهشون میندازم
وقتی زمان حال یه عده رو میبینم و با گذشته شون مقایسه میکنم از آیندهی خودم وحشت دارم که نکنه یهروز مثل اینا بشم
هدایت شده از موسسهکارآگاهیبلانت
فقط اندکی، تخته سنگ زمان رو هل میدن.
Masoumeh is speaking
پسر مهمونمون وقتی اومد تو خونه رفت تو اتاقهارو کامل دید زد، وجب به وجب سالنو نگاه کرد بعدم رفت تو
پسره قبل از اینکه از خونمون بره رو کرد به مامانش گفت کاش دختر بودم مثلاینا(به منو ابجیم اشاره کرد)مامانش گفت چرا ؟ گفت پدرم داره درمیاد، میفهمی؟ نه تو پسر نیستی بفهمی. اگر دختر بودم نازم میکردن
خونه رو جارو زدم، گاز و تمیز کردم، ظرفازو شستم در و دیوار و سابیدم، اتاقمم دستهی گل کردم الانم دارم شام درست میکنم
با اولین خواستگار مستقیم خونهی شوهر