Masoumeh is speaking
همه عمر برندارم سر از این خمارمستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی.
روزی که بابام گفتن میخوان برن کربلا گفتم منم میام، گفتن میخوام یه روزه برم و برگردم
گفتم مهم نیست. گفتن با دوستمم، سختت نیست؟ گفتم نه، من فقط میخوام برم کربلا
بابامگفتن خب باشه، با دوستم مطرح میکنم
و جالبه وقتی با دوستشون مطرح کردن دختر دوستشون هم گفت منم میخوام بیام، و این اولین تجربهی اربعینش بود
همش میترسیدم یه اتفاقی بیوفته وسط کار برگردیم ایران، یعنی اونقدری که به برگردوندمون باور داشتم به رفتن نداشتم
وقتی از مرز رد شدیم، وقتی موکبا رو دیدم فهمیدم اینبار رو دارم استثناءان توی واقعیت زندگی میکنم و این خیال نیست
وقتی با هزاران خستگی رسیدم توی موکب و میخواستم بخوابم یه دختر کوچولوی عرب که اسمش ریحانه بود اومد باهام دوست شد، طوری محبتهاش برام غیرقابل باور بود که انگار اولین بار بود میومدم عراق و اربعین
رفت برام برای بار سوم آب بیاره، چون خیلی خسته بودم و صبح باید پا میشدیم سریع رومو کردم اونور و خودمو به خواب زدم، چندبار با صدا و لهجهی خوشگلش صدام کرد و دید جوابشو نمیدم، صورتمو بوسید و رفت
حتی نمیدونستم باید چه واکنشینشون بدم نسبت بهش.
وقتی صبح زود پاشدیم نبود.
رفتیم سمت حرم امیرالمومنین، به مواکب نگاه میکردم و میگفتم خدایا من رو از این خواب بیدار نکن، هیچوقت
یه تیکه راهرو اشتباه رفتیم و حدود نیم ساعت باید راه میرفتیم که برسیم به گیتهای بازرسی حرم، همسفریمون برای اینکه به منو دخترش بگه اینا جزوی از سفره میگفت بهتر، عوضش بیشتر تو شهر مولا قدم بر میدارید.
قدم اشتباهی پیش مولا؟ اینا همش فضیلته.
و ما میخندیدیم، اما من به حرفاش باور داشتم.
من فقط ایوون طلارو از دور دیدم، از دور دور
وقتی از توی بازار رد میشدیم که سوار ماشین بشیمبریم کربلا به مغازهها نگاه میکردم و حسودیم میشد بهشون، به عکسای اقای شهید و اقا مجتبی که به مغازههاشون زده بودن نگاه میکردم و به ایرانی بودنم افتخار میکردم.
وقتی رسیدیم کربلا، یک ساعت باید پیاده میرفتیم تا برسیمحرم.
وقتی رسیدیم دم گیت بازرسی های حرم، خیلی شلوغ بود. دست دختر همسفری مون رو محکم گرفته بودم و مدام توی دلم میگفتمکاش اذیت نشه، چون اگر اذیت بشه ممکنه خاطرهی خوبی براش ساخته نشه از اربعین
اول حرم حضرت عباس رو دیدیم، من ارادت شدیدی به حضرت عباس دارم. بی دلیل. کاملا بیدلیل عاشق حضرتعباسم.
وقتی حرمرو دیدم، گنبد رو دیدم، پردهای رو دیدم که میزدی کنار و وارد حرم میشدی و ضریحرو میبوسیدی تازه فهمیدم برام مهمه چقدر بمونم، میخواستم تا ابد همینجا بمونم
زیاد اصرارنکردم، از اول برنامه بر کم موندن بود، برگشتیم
برای بار آخر توی مسیر برگشت به مهران با دقت تمام مواکب رو میدیدم.
ترسم اینه این آخرین بارم باشه و من ندونسته باشم اینرو.
اسداللهی و رحیمیانشیرین تر از بغل مادر حرم حسین.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
اربعینای بعد مُردنم، یکی بره حرم با پیرهنم.
آبجیم دیشب ساعت دوازده شب داشت میگفت میدونی وقتی زنده به گورت کردنچجوری باید از تو قبر خودتو نجات بدی؟
Masoumeh is speaking
سناریوها تکراریان، آدما فرق دارن یکم فقط برام
آخرشم میدونم، ولی باز ترجیح میدم به فنا برم چون فکر میکنم ممکنه این بار یذره فرق داشته باشه