هدایت شده از او میخواست زنده بماند؛)
داشتم به این فکر میکردم که من توی هیچ کاری خیلی خوب نیستم ، نه توی کتاب خوندن ، نه توی نقاشی کشیدن ، نه توی نوشتن ، توی همشون متوسطم ، شاید متوسط رو به پایین.
حتی توی محبوب بودن بین اطرافیان یا آدمای نزدیکم هم همینطور.
و این توهم ماریای کمالگرا نیست ، حقیقت ماریاست.
هدایت شده از دارم دیوانه میشوم
این خوش ترین و با شکوه ترین شب تمام زندگی پنجاه سالهی من است؛ شبی که در اردوگاه میمانیم_درکنار کنار رزمندهها، در اتاقهای آنها، سرسفرهی آنها، و روی پتوهای زبر آنها میخوابیم.
[سرودخوان جنگ در خطهی نام و ننگ
نادر ابراهیمی.]