گاهی اوقات اینقدر تحمل اجتماع و آدمها برام سخت میشه که انگار اجتماعی بودن چیزی فطری نبوده برام، انگار تازه بهش عادت کردم
با پنجتا آدم حرف میزنم به پنج قرن استراحت نیاز دارم
چقدر از این آدمایی که تا میای فکرکنی وقتی مکالمهتون تموم شد چجوری باید سر صحبتو باهاش بازکنی، خودشون سرصحبتو باز میکنن خوشم میاد
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
/حدوداً یک و چهل دقیقهی نیمه شب.
تنم به لرزه میافتد یحیی. با دستهای لرزان کتابها را ورق میزنم، کلمات را میخوانم و چشمهایم به گریه مینشینند. چه کردهاند در آن زمان با علی؟ چه کردهاند آن مردم، چه بر سر دین محمد آوردهاند؟ چه کردهاند با خودشان یحیی، چه کردهاند؟
تنم به لرزه میافتد. ما- ما چه کردهایم؟ ما با علی چهکردهایم؟ ما علی را نمیشناسیم. ما هنوز چیزی از علی نمیدانیم. میشنوی یحیی؟ ما با علی چهکردهایم؟
در روزگاری که ارزشهای انسانی و انسانیت، آزادی و آزادگی، دادخواهی و عدالت، عشق یحیی، عشق در بند اسارتاست ما با آن اسطورهای که زیستهاش تعریف این ارزشها بود چهکردهایم؟
جز این که بر خود غره گشتیم و مردمان تاریخ را نکوهش کردیم که علی را، شیربیشهی توحید را، علت خلقت را نشناختید و حیفش کردهاید؟ ما علی را شناختیم؟ حرف بزن یحیی! ساکت نشستهای و نظارهام میکنی که چه شود؟ حرف بزن و خیال من را آسوده کن. ما به علی ظلم کردهایم. یحیی، ما پسر علی-امام زمانهی مان- راهم نشناختهایم. ما با خود چه کردهایم؟ نکند ماهم همان شیوهٔ بیوفایانی را پیش گرفتیم که ننگ تاریخ میدانیمشان؟ تنم میلرزد. حرف بزن یحیی، حرف بزن.
هدایت شده از غلط مصطلح
بنظرم پسرا برای اینکه طنز بنظر برسن خودشو تا ناموس پاره میکنن ولی حداقل معصومه طنز بودن تو ذاتشه