تَمامِ مَن
مثل امشب که وسط دعای توسل، شیر داغی که خادما پخش میکردن رو گرفته سمتت و نوای سوختن دستش رو سَر داده
بعد دقیقا در حین همین دعای توسل ازت میپرسن که معنی اینکه بعضیا لیواناشون رو میزنن بهم چیه؟
بعد تو باید درباره فرهنگ خارجیا بگی که موقع خوردن یه نوشیدنی میگن cheers به معنی به سلامتی.
یهو تو ذهنت میگذره که خوب این معناش که بد نمیشه و درباره زهرماریای که میخورن و بعدش این حرکت رو میزنن بهشون میگی.
آخرم درباره بدی مشروبات الکلی و...
یهو میبینی رسیده فراز آخر دعا و تو فقط دستات سمت قبلهست تازه تو یه دستت شیره و اون یکی هم شاهد ۱۳۶
تازه قبلتر هم بحث مفصلی درباره عزرائیل عزیز داشتیم که کیه و چکار میکنه؟
چون حاجخانوم داره اشتباهی میگه که عزرائیل فرماندهی اسرائیله 😂
#مکالمات_دخترک
البته یه برنامه کارشناسی شناختِ شاهد ۱۳۶ هم همونجا باید برگزار کنی که چیه، چه شکلیه و...
خداروشکر که ذرهبین کار میکنه وگرنه شرمنده خانواده میشدم.
امروز میخوام دربارهی قاسم عزیزم بنویسم،
شهید #قاسم_عزیزی
میگویم عزیز چون واقعا بعد از دیدن چهرهی مظلوم، نحوهی شهادت و مادرِ قاسم تا آخر عمرم تیکهای از قلبم مختص به این خانوادهست.
دیدار یکهویی هماهنگ شده بود و حیرون مونده بودیم که باید چی ببریم وقتی همه جا بستهست و...
توی تجمع بودیم که دایی متوجه این چالشمون شد و در نهایت گلدون پتوسِ ارتشیِ زیبا و موردعلاقهی دخترداییم برای هدیه و یادگاری انتخاب شد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱
مثل همیشه مشکل پیدا کردن آدرس دقیق خونه رو داشتیم و مونده بودیم کدوم یک از خونههاست.
بنده خدایی هم که رابطمون بود و شمارهشون رو داشت، خواب مونده بود و جواب تلفن نمیداد.
گفته بودن جلوی در خونه عکس شهید هست ولی تنها عکسی که دیدیم اول کوچه بود، خلاصه با کلی گشتن متوجه جای چسب روی یکی از دیوارا شدیم که تیکه کاغذای سفیدی بهش مونده بود.
استرس این دیدار رو خیلی داشتم. شنیده آدمایی که قبلا اومده بودن، جوانی مادر و نحوهی شهادت وحشتناک قاسم هی تپش قلبم رو بالا میبرد که الان بریم چی بگیم و چکار کنیم؟
گلدون توی دستم هم سنگینی میکرد و چندبار نزدیک بود بخاطر همین استرس از دستم بیوفته و خرد بشه.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۲
بالاخره زنگ رو زدیم و خانمی اومده بود پایین به استقبالمون، سلام کردم و چشمام از شَک دودو میزد که ایشون مادر شهیدن یا مثل بقیه جاها که رفتیم خاله یا خواهر شهید هست؟
حین بالا رفتن از پلهها دائم درگیر بودم که پارچهی عبا زیر پایم گیر نکند و گلدان مذکور سالم به طبقه بالا برسد.
وقتی داخل شدیم، مطمئن شدم که همان خانم با آن لباس خاکی و قهوهای رنگ، مادر شهید است.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۳
از در که وارد میشدی بنر و عکسهای قاسم در کنار گلها به چشم میآمد.
هر جا سرت را میگرداندی تصویر چشمهای مظلوم قاسم را میدیدی.
خانهای نقلی و ساده، بدور از هرگونه تجمل،
فرشهای سرمهای و پشتیهایی به همان رنگ، بخاری و قفس پرنده آبی_صورتی که وقتی نشستم متوجهش شدم.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۴
مادر قاسم بسیار مهربون و خونگرم بود، همون اول با صحبتها و مدل تعارف کردنش هر چه استرس داشتم دود کرد رفت هوا
کلی قربون صدقهمون رفت و هرچه اصرار کردیم تا پذیرایی نکنن و کمی کنارمون بشینن مثل تمام مادران ایرانی با لبخند و گفتن: نه بابا کاری نمیکنم که، الان میام.
کار خودش را انجام میداد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۵
نوبت به تعارف شیرینی رسید، بخاطر کوچولو بودنشون تاکید میکردن که باید دو تا برداریم، نفر قبل من یدونه برداشت
ولی من چون اصرارشون رو دیدم دو تا برداشتم (مدیونید فکر کنید از این شیرینیها دوست دارم)
تا اینکار رو کردم، ظرف شیرینی دوباره به نفر قبل تعارف شد تا اونم دو تا برداره،
همزمان سر بچهها و نگاه تهدید آمیزشون سمت من برگشت که این چکاری بود کردی😅
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۶
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این وسط صدای جیغ جیغای چیکو (عروس هلندی) بلند بود و تازه فهمیدیم داره بهمون سلام میکنه و منتظر جوابه
تا خانم عزیزی میرفت تو آشپزخونه داد میزد: "مامان جون"
آخرم انقدر سر و صدا کرد که بهمون گفت بخاطر اینکه داخل قفسه داره اذیت میکنه و اگه مشکلی ندارید بیارمش بیرون.
تازه بیرون که اومد بازیهاش شروع شد؛ بچم خیلی مهموننواز بود و میومد جلوی هر فرد و سلام میداد. اینکار رو چندین بار انجام داد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۷