eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
البته یه برنامه کارشناسی شناختِ شاهد ۱۳۶ هم همونجا باید برگزار کنی که چیه، چه شکلیه و... خداروشکر که ذره‌بین کار میکنه وگرنه شرمنده خانواده میشدم.
امروز میخوام درباره‌ی قاسم عزیزم بنویسم، شهید می‌گویم عزیز چون واقعا بعد از دیدن چهره‌ی مظلوم، نحوه‌ی شهادت و مادرِ قاسم تا آخر عمرم تیکه‌ای از قلبم مختص به این خانواده‌ست.
دیدار یکهویی هماهنگ شده بود و حیرون مونده بودیم که باید چی ببریم وقتی همه جا بسته‌ست و... توی تجمع بودیم که دایی متوجه این چالشمون شد و در نهایت گلدون پتوسِ ارتشیِ زیبا و موردعلاقه‌ی دخترداییم برای هدیه و یادگاری انتخاب شد. روایت شهید ۱
مثل همیشه مشکل پیدا کردن آدرس دقیق خونه رو داشتیم و مونده بودیم کدوم یک از خونه‌هاست. بنده خدایی هم که رابطمون بود و شماره‌شون رو داشت، خواب مونده بود و جواب تلفن نمیداد. گفته بودن جلوی در خونه عکس شهید هست ولی تنها عکسی که دیدیم اول کوچه بود، خلاصه با کلی گشتن متوجه جای چسب روی یکی از دیوارا شدیم که تیکه کاغذای سفیدی بهش مونده بود. استرس این دیدار رو خیلی داشتم. شنیده‌ آدمایی که قبلا اومده بودن، جوانی مادر و نحوه‌ی شهادت وحشتناک قاسم هی تپش قلبم رو بالا میبرد که الان بریم چی بگیم و چکار کنیم؟ گلدون توی دستم هم سنگینی می‌کرد و چندبار نزدیک بود بخاطر همین استرس از دستم بیوفته و خرد بشه. روایت شهید ۲
بالاخره زنگ رو زدیم و خانمی اومده بود پایین به استقبالمون، سلام کردم و چشمام از شَک دودو میزد که ایشون مادر شهیدن یا مثل بقیه جاها که رفتیم خاله‌ یا خواهر شهید هست؟ حین بالا رفتن از پله‌ها دائم درگیر بودم که پارچه‌ی عبا زیر پایم گیر نکند و گلدان مذکور سالم به طبقه بالا برسد. وقتی داخل شدیم، مطمئن شدم که همان خانم با آن لباس خاکی و قهوه‌ای رنگ، مادر شهید است. روایت شهید ۳
از در که وارد میشدی بنر و عکس‌های قاسم در کنار گل‌ها به چشم می‌آمد. هر جا سرت را میگرداندی تصویر چشم‌های مظلوم قاسم را میدیدی. خانه‌ای نقلی و ساده، بدور از هرگونه تجمل، فرش‌های سرمه‌ای و پشتی‌هایی به همان رنگ، بخاری و قفس پرنده آبی_صورتی که وقتی نشستم متوجهش شدم. روایت شهید ۴
مادر قاسم بسیار مهربون و خونگرم بود، همون اول با صحبت‌ها و مدل تعارف کردنش هر چه استرس داشتم دود کرد رفت هوا کلی قربون صدقه‌مون رفت و هرچه اصرار کردیم تا پذیرایی نکنن و کمی کنارمون بشینن مثل تمام مادران ایرانی با لبخند و گفتن: نه بابا کاری نمیکنم که، الان میام. کار خودش را انجام می‌داد. روایت شهید ۵
نوبت به تعارف شیرینی رسید، بخاطر کوچولو بودنشون تاکید میکردن که باید دو تا برداریم، نفر قبل من یدونه برداشت ولی من چون اصرارشون رو دیدم دو تا برداشتم (مدیونید فکر کنید از این شیرینی‌ها دوست دارم) تا اینکار رو کردم، ظرف شیرینی دوباره به نفر قبل تعارف شد تا اونم دو تا برداره، همزمان سر بچه‌ها و نگاه تهدید آمیزشون سمت من برگشت که این چکاری بود کردی😅 روایت شهید ۶
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این وسط صدای جیغ جیغای چیکو (عروس هلندی) بلند بود و تازه فهمیدیم داره بهمون سلام میکنه و منتظر جوابه تا خانم عزیزی میرفت تو آشپزخونه داد میزد: "مامان جون" آخرم انقدر سر و صدا کرد که بهمون گفت بخاطر اینکه داخل قفسه داره اذیت میکنه و اگه مشکلی ندارید بیارمش بیرون. تازه بیرون که اومد بازی‌هاش شروع شد؛ بچم خیلی مهمون‌نواز بود و میومد جلوی هر فرد و سلام میداد. اینکار رو چندین بار انجام داد. روایت شهید ۷
قاسم، چیکو رو محرم سال پیش خریده بود. اون قفس خوشگل و اسمشم انتخاب خودش بود. مامانش میگفت: _ چیکو همیشه توی خونه آزاده. وقتی قاسم میرفت تو اتاق تا آهنگ گوش بده، میرفت سراغش و هندزفری‌هاش رو از توی گوشش بیرون میاورد و قاسمم دادش میرفت هوا که ماماااان بیا اینو ببرش. _ من گل خیلی دوست دارم، اون موقعا که قاسم بود کلی پرنده و قناری داشتیم، همین بالای سرتون روی گلا می‌نشستن و میخوندن. خونمون شبیه باغ وحش بود. خواهرم هیچوقت شبا خونمون نمیموند، میگفت خیلی سروصدا دارن و آدم خوابش نمیبره. روایت شهید ۸
_ قاسم که رفت همه‌ی پرنده‌ها رو رد کردم رفتن، گلا هم دارن پژمرده میشن و دیگه خیلی حوصله نگهداریشون رو ندارم. فقط چیکو رو نگه داشتم، آخه قاسم خیلی دوستش داشت. _ قراره چندوقت دیگه جابجا بشیم و بریم یکم خارج از شهر، دلم نمیخواد دیگه داخل اراک بمونم. چند شب پیش قاسم اومده بود به خوابم، بهش گفتم فقط میخوام دو تا گل با گلدون سرامیکی با خودم ببرم، بقیه گلا رو نمیبرم. _ الان دیگه گلام جور شدن قبل از شما هم برام یه گلدون دیگه آورده بود که با اینی که شما آوردید با خودم میبرم. روایت شهید ۹