قاسم، چیکو رو محرم سال پیش خریده بود.
اون قفس خوشگل و اسمشم انتخاب خودش بود.
مامانش میگفت:
_ چیکو همیشه توی خونه آزاده.
وقتی قاسم میرفت تو اتاق تا آهنگ گوش بده، میرفت سراغش و هندزفریهاش رو از توی گوشش بیرون میاورد و قاسمم دادش میرفت هوا که ماماااان بیا اینو ببرش.
_ من گل خیلی دوست دارم، اون موقعا که قاسم بود کلی پرنده و قناری داشتیم، همین بالای سرتون روی گلا مینشستن و میخوندن.
خونمون شبیه باغ وحش بود.
خواهرم هیچوقت شبا خونمون نمیموند، میگفت خیلی سروصدا دارن و آدم خوابش نمیبره.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۸
_ قاسم که رفت همهی پرندهها رو رد کردم رفتن، گلا هم دارن پژمرده میشن و دیگه خیلی حوصله نگهداریشون رو ندارم.
فقط چیکو رو نگه داشتم، آخه قاسم خیلی دوستش داشت.
_ قراره چندوقت دیگه جابجا بشیم و بریم یکم خارج از شهر، دلم نمیخواد دیگه داخل اراک بمونم. چند شب پیش قاسم اومده بود به خوابم، بهش گفتم فقط میخوام دو تا گل با گلدون سرامیکی با خودم ببرم، بقیه گلا رو نمیبرم.
_ الان دیگه گلام جور شدن قبل از شما هم برام یه گلدون دیگه آورده بود که با اینی که شما آوردید با خودم میبرم.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۹
_ قاسمم خیلی مهربون بود یه موتور داشت و ما رو با خودش میبرد بیرون میگردوند.
هربار میبردتم بستنی فروشی میگفت مامان آدم باید با دوست دختراش بیاد اینجا ولی من شما رو میبرم.
_ یبارم گفت اینبار دیگه نمیخوام تو رو ببرم، این دفعه نوبت دوست دخترمه. منم خوشحال شدم و گفتم ببر مادر، کیه؟ که رفت خواهرشو بغل کرد و بوسید. گفت این خوشگله دوست دخترمه دیگه.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۰
از اون اول چندباری بخاطر اوضاع خونه از ما معذرت کرد
_ ببخشید رو زمین نشستیدا
_ ببخشید، دیگه ظاهر و باطن خونه ما همینه.
نمیدونم به این مادر چی گذشته و چه حرفایی زده بودن که این حرفا رو میزد، البته بعدش اشاره کرد که:
_ من خودم همیشه دوست داشتم اینجوری زندگی کنم، بعضیا نمیان خونمون میگن شما مبل ندارید ولی من برام مهم نیست.
_ برای مراسم قاسم خیلیا اومده بودن و ما مهمونا رو بردیم خونه یکی از همسایهها که وضعشون بهتر بود، آخرش که خلوت شد چندتا از فرماندهها و اینا که مونده بودن رو آوردیم خونهی خودمون، باورشون نمیشد اینجا زندگی میکنیم. تازه اینجا هم مال ما نیست و مستاجریم.
یهو اشک تو چشمام جمع شد:
_ من هیچوقت دنبال این چیزا نبودم، بخدا فقط میخواستم قاسمم باشه، همین گلیم دم در رو هم بهم میدادن میگفتن تو کوچه زندگی کن، هیچی نمیگفتم.
فقط قاسمم میبود.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۱
وسط همین صحبتها بودیم و جو بخاطر اشک مادر قاسم تغییر کرده و خنده رو لبامون خشک شده بود
که یهو چیکو اومد سمت من،
از اون اول خیلی خودم رو کنترل کرده بودم که نگم من از پرنده میترسم تا معذب نشن و چیکو هم اذیت نشه.
هی اومد جلو و با خودم میگفتم الان میره آروم باش، نفس عمیق بکش.
قبلش بچهها هرکاری میکردن تا بره روی دستشون اصلا محل نمیداد و شانس به من نزدیکتر میشد.
گفتم سلام بدم تا ول کنه و بره که تا سلام از دهنم در اومد، بالاش رو باز کرد تا بیاد بالا و شد آنچه نباید میشد.
ناخودآگاه جیغ زدم و چیکوی بیچاره زهرهترک شد.
صدای خنده بچهها و مامانجون بلند شده بود و من چون صحنهی بالا پریدن چیکو از ترس رو دیدم،
تند تند میگفتم: بمیرم الهی، ببخشید، ترسیدی؟، چیکووو، ببخشید...
ولی ناراحت شده بود و سریع رفت روی قفسش
قبلتر فهمیده بودیم که اگه ناراحت بشه. با نوک به قفس میزنه.
پشت به هممون وایستاد و تندتند به قفسش نوک میزد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۲
خلاصه که همون یه لحظهای هم که غم میخواست به حالمون غلبه کنه با این جیغ و کار من دوباره همه چی به حالت قبل برگشت.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۳
مامانجون میگفت
چیکو اگه از کسی خوشش بیاد میره سمتش
و گویا این قرعه به نام من افتاده بود که خودم به بختم لگد زدم. 🫠
_ الان رو نبینید انقدر حرف میزنه، از صداوسیما اومدن که حرف زدن و کاراش رو ضبط کنن ولی نه کاری میکرد و نه حرف میزد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۴
_ قاسمم چند روزی بخاطر تولدش از سربازی پیشمون برگشته بود که فرماندهشون زنگ زد برگرده.
خدمتش سمت استان فارس افتاده بود، یکروز قبل از شهادتش زنگ زد بهم و کلی سر به سرم گذاشت، خیلی خوشحال بود تقریبا به بیشتر فامیل زنگ زده بود و حالشون رو پرسیده بود. روز شهادتش زنگ زد که مامان ما رو میخوام ببرن بندرعباس، یهو برنامه تغییر میکنه و میبرنشون مرودشت.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۵
قاسم شهید اغتشاشاته دی ماهه
۱۸ دی، یازده روز بعد از تولدش توسط اغتشاشگرها به طرز وحشیانهای کشته میشه، فیلم شهادت و بلایی که سر قاسم عزیزم آوردن کامل توی مجازی پخش میشه.
اسمش رو که بزنید این عبارات براتون نشون داده میشن:
قاسم عزیزی، شهیدی که زنده زنده در آتش سوخت...
قاسم عزیزی، شهید حججی اغتشاشات اخیر...
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۶
اول با چاقو به بدنش ضربه میزنن و بعد سرش،
اما ولش نمیکنن و بدنش رو میکشن روی زمین، دورش رو پر از لاستیک میکنن و آتیشش میزنن.
زمانیکه نیروهای پلیس بهش میرسن خیلی چیزی ازش باقی نمونده و اون قسمت رو آب میریزن تا حداقل خاکستر و بخشی از قاسم باقی بمونه.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۷
قاسم بالابردن مادر، امید و آرزوی یک خانواده رو بدون ذرهای تردید و با این جنایات شهید میکنن و حالا برای مادر فقط خاطرات عزیز کردهش و چند تا یادگاری مثل چیکو باقی مونده.
_ بچم خیلی مامانی بود، بعضی شبا با اینکه برای خودش مردی بود میومد تو بغلم و سرش رو روی بازوم میذاشت تا بخوابه. هر بارم صدای باباش در میومد که خانم اینو دیگه خیلی لوسش کردی.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۸