وسط همین صحبتها بودیم و جو بخاطر اشک مادر قاسم تغییر کرده و خنده رو لبامون خشک شده بود
که یهو چیکو اومد سمت من،
از اون اول خیلی خودم رو کنترل کرده بودم که نگم من از پرنده میترسم تا معذب نشن و چیکو هم اذیت نشه.
هی اومد جلو و با خودم میگفتم الان میره آروم باش، نفس عمیق بکش.
قبلش بچهها هرکاری میکردن تا بره روی دستشون اصلا محل نمیداد و شانس به من نزدیکتر میشد.
گفتم سلام بدم تا ول کنه و بره که تا سلام از دهنم در اومد، بالاش رو باز کرد تا بیاد بالا و شد آنچه نباید میشد.
ناخودآگاه جیغ زدم و چیکوی بیچاره زهرهترک شد.
صدای خنده بچهها و مامانجون بلند شده بود و من چون صحنهی بالا پریدن چیکو از ترس رو دیدم،
تند تند میگفتم: بمیرم الهی، ببخشید، ترسیدی؟، چیکووو، ببخشید...
ولی ناراحت شده بود و سریع رفت روی قفسش
قبلتر فهمیده بودیم که اگه ناراحت بشه. با نوک به قفس میزنه.
پشت به هممون وایستاد و تندتند به قفسش نوک میزد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۲
خلاصه که همون یه لحظهای هم که غم میخواست به حالمون غلبه کنه با این جیغ و کار من دوباره همه چی به حالت قبل برگشت.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۳
مامانجون میگفت
چیکو اگه از کسی خوشش بیاد میره سمتش
و گویا این قرعه به نام من افتاده بود که خودم به بختم لگد زدم. 🫠
_ الان رو نبینید انقدر حرف میزنه، از صداوسیما اومدن که حرف زدن و کاراش رو ضبط کنن ولی نه کاری میکرد و نه حرف میزد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۴
_ قاسمم چند روزی بخاطر تولدش از سربازی پیشمون برگشته بود که فرماندهشون زنگ زد برگرده.
خدمتش سمت استان فارس افتاده بود، یکروز قبل از شهادتش زنگ زد بهم و کلی سر به سرم گذاشت، خیلی خوشحال بود تقریبا به بیشتر فامیل زنگ زده بود و حالشون رو پرسیده بود. روز شهادتش زنگ زد که مامان ما رو میخوام ببرن بندرعباس، یهو برنامه تغییر میکنه و میبرنشون مرودشت.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۵
قاسم شهید اغتشاشاته دی ماهه
۱۸ دی، یازده روز بعد از تولدش توسط اغتشاشگرها به طرز وحشیانهای کشته میشه، فیلم شهادت و بلایی که سر قاسم عزیزم آوردن کامل توی مجازی پخش میشه.
اسمش رو که بزنید این عبارات براتون نشون داده میشن:
قاسم عزیزی، شهیدی که زنده زنده در آتش سوخت...
قاسم عزیزی، شهید حججی اغتشاشات اخیر...
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۶
اول با چاقو به بدنش ضربه میزنن و بعد سرش،
اما ولش نمیکنن و بدنش رو میکشن روی زمین، دورش رو پر از لاستیک میکنن و آتیشش میزنن.
زمانیکه نیروهای پلیس بهش میرسن خیلی چیزی ازش باقی نمونده و اون قسمت رو آب میریزن تا حداقل خاکستر و بخشی از قاسم باقی بمونه.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۷
قاسم بالابردن مادر، امید و آرزوی یک خانواده رو بدون ذرهای تردید و با این جنایات شهید میکنن و حالا برای مادر فقط خاطرات عزیز کردهش و چند تا یادگاری مثل چیکو باقی مونده.
_ بچم خیلی مامانی بود، بعضی شبا با اینکه برای خودش مردی بود میومد تو بغلم و سرش رو روی بازوم میذاشت تا بخوابه. هر بارم صدای باباش در میومد که خانم اینو دیگه خیلی لوسش کردی.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۸
_ این عکسش قدیمیتره، بچم اینجا مثل خودمه چهرهش ناراحته.
خیلی وقته که این جمله برام جا افتاده: هرکی بیشتر میخنده، معمولا غمش خیلی بزرگه.
همش این سوال تو ذهنمه که این مادر فیلم شهادت بچهش رو دیده یا نه؟
از طرفی حس میکنم کامل دیدهش چون این آخرین لحظههای عزیزکردهش توی این دنیا بوده و یه مادر محاله از این لحظات حتی اگر بدترین صحنه هم باشه، بگذره.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۹
اینم مزار آقا قاسم
که بعد از این دیدار، هربار که میرم گلزار حس میکنم اومدم سر مزار برادر کوچیکترم و جیگرم براش آتیش میگیره.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۲۲