نذر نمکهای مادر شهید #قاسم_عزیزی هم گویا خیلی جواب میده و اگه روزی حاجتی داشتید میتونید نیت کنید و به ایشون بگید تا نمک رو براتون پخش کنن.
انشاءالله که حاجت روا بشید.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۲۳
جمعهست، منت به سرم میذارید اگر اعمالی انجام میدید شهید #قاسم_عزیزی و خانوادهش رو هم شریک کنید. 🙏🌱
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تجمع امشب یه برنامه متفاوت داشت:
رژهی سوارکاران
صبح این خبر تو خونه خونده شد که یه مرغداری رو زدن و پشت بندش سوال دخترک:
یعنی الان مرغا هم شهید شدن؟
میخواستیم سوار ماشین بشیم تا بریم به سمت تجمع، دخترک با کلی اصرار پرچم بزرگم رو برداشته بود تا امشب برای اون باشه.
سریع دویید سمت ماشین و به مامانم میگفت: به حرمت پرچم🇮🇷، من باید جلو بشینم.
وقتی دید ترفندش جواب نمیده.
قاطی کرده بود و میگفت:
واقعا که، براتون متاسفم! کسی که حرمت پرچم و کشورش رو نگه نمیداره نباید بره تجمع.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 روز سی و ششم جنگ هم گذشت ولی میدان خالی نشد.
... الْحَمْدُ لِلَّـهِ الَّذِي هَدانا لِهذا... (اعراف، ۴۳)
میخواستم امروز دربارهی شهید #وحید_هاشمی بنویسم
اما روایت امیرمحمد تازه است و ترجیح میدهم تا جزئیات از خاطرم نرفتن، بنویسم.
بسمالله الرحمن الرحیم
روایت سوم: شهید #امیرمحمد_گایکانی
داش مشتیِ رفیقاش
یک مهرماهی دهههشتادی
اینجا اولینباری است که تصویرش را دیدم.
جزو اولین شهدایی بود که از جنگ اخیر مهمون این قطعه از گلزار میشدن.
چهرهی شاداب و سرزندهاش باعث شده بود دقایقی رو همین قسمت وایستم و فقط به تصویرش نگاه کنم.
اینکه هیچ چیزی حتی در حد اسم کوچیکش هم نمیدونستم، اذیتم میکرد.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش اول
تَمامِ مَن
اینجا اولینباری است که تصویرش را دیدم. جزو اولین شهدایی بود که از جنگ اخیر مهمون این قطعه از گلزار
چند هفته از این عکس و گلزار رفتنهایی که با حسرت به او نگاه میکردم گذشت تا بالاخره زهرا راه ارتباطیای با خانوادهشون پیدا کرد.
دیدار هماهنگ شد ولی من نمیتونستم خودم رو برسونم.
به بچهها التماس دعا گفتم و تاکید کردم که حتما صدا ضبط کنن و عکس بگیرن که بعدا بتونم گوش بدم و بنویسم.
ولی دلم با اینجا بود و از طرفی برنامه دیگری که مدتها منتظرش بودم هم سر دو راهی بدی قرار داده بود که یهو اون برنامه کنسل شد و آخرشب با خوشحالی به بچهها پیام دادم که منم هستم.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش دوم
خانوادهی شهید قرار بود راهی کرج بشن که با تماس ما گفتن رفتنشون رو چند ساعتی عقب میندازن تا ما بتونیم ببینمشون.
واقعا بخت باهامون یار بود وگرنه معلوم نبود دیگه کی میتونستیم این دیدار رو هماهنگ کنیم.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش سوم