eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح این خبر تو خونه خونده شد که یه مرغداری رو زدن و پشت بندش سوال دخترک: یعنی الان مرغا هم شهید شدن؟
میخواستیم سوار ماشین بشیم تا بریم به سمت تجمع، دخترک با کلی اصرار پرچم بزرگم رو برداشته بود تا امشب برای اون باشه. سریع دویید سمت ماشین و به مامانم میگفت: به حرمت پرچم🇮🇷، من باید جلو بشینم. وقتی دید ترفندش جواب نمیده. قاطی کرده بود و میگفت: واقعا که، براتون متاسفم! کسی که حرمت پرچم و کشورش رو نگه نمیداره نباید بره تجمع.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 روز سی و ششم جنگ هم گذشت ولی میدان خالی نشد. ... الْحَمْدُ لِلَّـهِ الَّذِي هَدانا لِهذا... (اعراف، ۴۳)
میخواستم امروز درباره‌ی شهید بنویسم اما روایت امیرمحمد تازه است و ترجیح میدهم تا جزئیات از خاطرم نرفتن، بنویسم.
بسم‌الله الرحمن الرحیم روایت سوم: شهید داش مشتیِ رفیقاش یک مهرماهی دهه‌هشتادی
اینجا اولین‌باری است که تصویرش را دیدم. جزو اولین شهدایی بود که از جنگ اخیر مهمون این قطعه از گلزار میشدن. چهره‌ی شاداب و سرزنده‌اش باعث شده بود دقایقی رو همین قسمت وایستم و فقط به تصویرش نگاه کنم. اینکه هیچ چیزی حتی در حد اسم کوچیکش هم نمیدونستم، اذیتم می‌کرد. روایت شهید بخش اول
تَمامِ مَن
اینجا اولین‌باری است که تصویرش را دیدم. جزو اولین شهدایی بود که از جنگ اخیر مهمون این قطعه از گلزار
چند هفته از این عکس و گلزار رفتن‌هایی که با حسرت به او نگاه میکردم گذشت تا بالاخره زهرا راه ارتباطی‌ای با خانواده‌شون پیدا کرد. دیدار هماهنگ شد ولی من نمیتونستم خودم رو برسونم. به بچه‌ها التماس دعا گفتم و تاکید کردم که حتما صدا ضبط کنن و عکس بگیرن که بعدا بتونم گوش بدم و بنویسم. ولی دلم با اینجا بود و از طرفی برنامه دیگری که مدت‌ها منتظرش بودم هم سر دو راهی بدی قرار داده بود که یهو اون برنامه کنسل شد و آخرشب با خوشحالی به بچه‌ها پیام دادم که منم هستم. روایت شهید بخش دوم
خانواده‌ی شهید قرار بود راهی کرج بشن که با تماس ما گفتن رفتنشون رو چند ساعتی عقب میندازن تا ما بتونیم ببینمشون. واقعا بخت باهامون یار بود وگرنه معلوم نبود دیگه کی میتونستیم این دیدار رو هماهنگ کنیم. روایت شهید بخش سوم
وارد حیاط که میشدی اول چیزی که میدیدی این بنر بزرگ از شهید بود. داخل که شدیم مثل همیشه گیج میزدم و دنبال فهمیدن نسبت افراد با شهید بودم که در آخر با حضور پدر امیرمحمد و توضیحشان متوجه نسبت‌ها شدیم. خانواده پر محبت و مهربانی بودن؛ پدر که کمی دیرتر از بقیه پیشمون رسیدن، راضی به نشستنمون روی زمین نشدن و تا از این مطمئن نشدن که همه روی مبل نشستیم و جامون خوبه، آروم نگرفتن. روایت شهید بخش چهارم
پدر، مادر، برادر و خواهر شهید سمت تهران ساکن بودن و بخاطر راحتی فامیل امیرمحمد رو به اراک آورده بودن. داغ جوون رشید خانواده هنوز تازه بود و صحبت کردن رو سخت می‌کرد. چند بار ذکر گفتم تا خدا کمک کنه و بتونم حرف بزنم اصلا دلم نمیخواست ندونسته از زندگی امیرمحمد از این در خارج بشم. روایت شهید بخش پنجم
پدر بنا بود و میگفت: _ امیرمحمد اول پیش خودم کار میکرد ولی بعدش گفت که این کار رو دوست نداره و میخواد شغل دیگه‌ای داشته باشه. دو سالی بود توی کارخانه خودکار سلنا کار میکرد که بیمه گیر داد و گفتن اونایی که کارت پایان خدمت ندارن باید اخراج بشن؛ امیرمحمدم که از اونجا اومد بیرون، رفت دنبال کارای سربازیش. _ توی جنگ دوازده روزه تازه آموزشیش رو شروع کرده بود که برگشتن و گفتن نیازی نیست بیان ولی آروم و قرار نشد، سه بار بلیط گرفت که بره ولی زنگ میزدن که فعلا نیاید پادگان، آمادگی پذیرش شما رو نداریم. روایت شهید بخش ششم
امیرمحمد ته تغاری خانواده گایکانی بود و یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داشت. مامانش میگفت: _ امیدمحمدم خیلی بچه شاد و زرنگی بود، اگه یه روز تو خونه می‌نشست، کلافه میشد. موسیقی کار میکرد، تنبک میزد. پدر با یاد خاطرات امیرمحمد لبخند ریزی زد و گفت: _ به اینکاراش عادت داشتیم، هر روز تنبک رو برمی‌داشت و همینجوری توی خونه میزد. همین دو سه ماه پیش اینجا مراسم نامزدی پسرعموش بود، نشسته بود و تنبک میزد. شلوغ‌کاری میکرد و جمع دستش بود. _ امیرمحمد مهربونی بیش از حد داشت. من بعضی وقتا دعواش میکردم که خاله، این همه مهربونی هم خوب نیستا، برای تو ریشترش دیگه خیلی بالاعه. الان که داریم به رفتاراش نگاه میکنیم انگار اصلا مال ما نبود، آسمونی بود. روایت شهید بخش هفتم