بسمالله الرحمن الرحیم
روایت سوم: شهید #امیرمحمد_گایکانی
داش مشتیِ رفیقاش
یک مهرماهی دهههشتادی
اینجا اولینباری است که تصویرش را دیدم.
جزو اولین شهدایی بود که از جنگ اخیر مهمون این قطعه از گلزار میشدن.
چهرهی شاداب و سرزندهاش باعث شده بود دقایقی رو همین قسمت وایستم و فقط به تصویرش نگاه کنم.
اینکه هیچ چیزی حتی در حد اسم کوچیکش هم نمیدونستم، اذیتم میکرد.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش اول
تَمامِ مَن
اینجا اولینباری است که تصویرش را دیدم. جزو اولین شهدایی بود که از جنگ اخیر مهمون این قطعه از گلزار
چند هفته از این عکس و گلزار رفتنهایی که با حسرت به او نگاه میکردم گذشت تا بالاخره زهرا راه ارتباطیای با خانوادهشون پیدا کرد.
دیدار هماهنگ شد ولی من نمیتونستم خودم رو برسونم.
به بچهها التماس دعا گفتم و تاکید کردم که حتما صدا ضبط کنن و عکس بگیرن که بعدا بتونم گوش بدم و بنویسم.
ولی دلم با اینجا بود و از طرفی برنامه دیگری که مدتها منتظرش بودم هم سر دو راهی بدی قرار داده بود که یهو اون برنامه کنسل شد و آخرشب با خوشحالی به بچهها پیام دادم که منم هستم.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش دوم
خانوادهی شهید قرار بود راهی کرج بشن که با تماس ما گفتن رفتنشون رو چند ساعتی عقب میندازن تا ما بتونیم ببینمشون.
واقعا بخت باهامون یار بود وگرنه معلوم نبود دیگه کی میتونستیم این دیدار رو هماهنگ کنیم.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش سوم
وارد حیاط که میشدی اول چیزی که میدیدی این بنر بزرگ از شهید بود.
داخل که شدیم مثل همیشه گیج میزدم و دنبال فهمیدن نسبت افراد با شهید بودم که در آخر با حضور پدر امیرمحمد و توضیحشان متوجه نسبتها شدیم.
خانواده پر محبت و مهربانی بودن؛ پدر که کمی دیرتر از بقیه پیشمون رسیدن، راضی به نشستنمون روی زمین نشدن و تا از این مطمئن نشدن که همه روی مبل نشستیم و جامون خوبه، آروم نگرفتن.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش چهارم
پدر، مادر، برادر و خواهر شهید سمت تهران ساکن بودن و بخاطر راحتی فامیل امیرمحمد رو به اراک آورده بودن.
داغ جوون رشید خانواده هنوز تازه بود و صحبت کردن رو سخت میکرد.
چند بار ذکر گفتم تا خدا کمک کنه و بتونم حرف بزنم اصلا دلم نمیخواست ندونسته از زندگی امیرمحمد از این در خارج بشم.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش پنجم
پدر بنا بود و میگفت:
_ امیرمحمد اول پیش خودم کار میکرد ولی بعدش گفت که این کار رو دوست نداره و میخواد شغل دیگهای داشته باشه. دو سالی بود توی کارخانه خودکار سلنا کار میکرد که بیمه گیر داد و گفتن اونایی که کارت پایان خدمت ندارن باید اخراج بشن؛ امیرمحمدم که از اونجا اومد بیرون، رفت دنبال کارای سربازیش.
_ توی جنگ دوازده روزه تازه آموزشیش رو شروع کرده بود که برگشتن و گفتن نیازی نیست بیان ولی آروم و قرار نشد، سه بار بلیط گرفت که بره ولی زنگ میزدن که فعلا نیاید پادگان، آمادگی پذیرش شما رو نداریم.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش ششم
امیرمحمد ته تغاری خانواده گایکانی بود و یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داشت.
مامانش میگفت:
_ امیدمحمدم خیلی بچه شاد و زرنگی بود، اگه یه روز تو خونه مینشست، کلافه میشد. موسیقی کار میکرد، تنبک میزد.
پدر با یاد خاطرات امیرمحمد لبخند ریزی زد و گفت:
_ به اینکاراش عادت داشتیم، هر روز تنبک رو برمیداشت و همینجوری توی خونه میزد. همین دو سه ماه پیش اینجا مراسم نامزدی پسرعموش بود، نشسته بود و تنبک میزد. شلوغکاری میکرد و جمع دستش بود.
_ امیرمحمد مهربونی بیش از حد داشت. من بعضی وقتا دعواش میکردم که خاله، این همه مهربونی هم خوب نیستا، برای تو ریشترش دیگه خیلی بالاعه. الان که داریم به رفتاراش نگاه میکنیم انگار اصلا مال ما نبود، آسمونی بود.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش هفتم
وسط صحبتها نگاهم به خواهرش میافتد.
روی زمین نشسته، نگاهش به گلهای روی فرش خیره است. یک زانویش را در بغل دارد و با شنیدن صحبتها بدنش را آرام آرام به چپ و راست تکان میدهد.
شرمم میشود و میدانم داغدار است اما میخواهم صحبتهای خواهر را هم بشنوم، چون خودم برادر کوچیکتر دارم و میدونم ارتباط خواهر و برادر یک چیز دیگریست:
میشه شما هم از آقا امیرمحمد برامون بگید؟
از تکان میایستد و لحظاتی خیره به همان گلهای فرش نگاه میکند بعد با لحنی مظلومانه میگوید:
هیچ چیزی یادم نمیاد. نمیدونم چرا چیزی یادم نمیاد.
(عکس از بیوگرافی خواهرشهیده)
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش هشتم
کمکم خواهر هم شروع به صحبت میکند:
امیرمحمد یهو خیلی تغییر کرد، اینجوری نبود. از اونایی بود که یقهشو باز میذاره از این زنجیرا میندازه گردنش. فرماندهشون میگفت امیر محمد از اون داش مشتیا بود.
روزی که خبر شهادت آقا اومد، میگفت: آقا حیف بود، خیلی ناراحتم.
من تعجب کردم که این حرف و دارم از امیرمحمد میشنوم
گفتم واقعا تو داری این حرف و میزنی امیر!؟
امیرمحمدی که قبلا یادمه سر همین موضوع به داداش بزرگترم که چند سالی حوزه درس خونده بود گیر داده بود و میگفت مگه ما خودمون آقا نداریم که تو هی آقا آقا میکنی؟
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش نهم
مادر میگفت:
این جنگ اینو عوض کرد، اصلا نمیدونم.
روز آخری که اومد خونه سهشنبه بود. روزه بود و چیزی نخورد. قرار بود تا ۱۴ بمونه ولی آروم و قرار نداشت و میخواست زودتر بره.
موقع رفتن تو آسانسور گفت که مامان من یه آرزویی دارم برا دعا کن، میخوام شهید بشم.
خودم و میزدم و میگفتم که نگو مامان...
میگفت مامان ناراحتم نکن، داری میری مسجد برای منم دعا کن.
منو تا مسجد برد و بعدم خودش رفت پادگان اون روز دو بار بهم زنگ زد و بعدش دیگه تا روز شهادتش که پنجشنبه بود تماسی نگرفت.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش دهم