eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
پدر، مادر، برادر و خواهر شهید سمت تهران ساکن بودن و بخاطر راحتی فامیل امیرمحمد رو به اراک آورده بودن. داغ جوون رشید خانواده هنوز تازه بود و صحبت کردن رو سخت می‌کرد. چند بار ذکر گفتم تا خدا کمک کنه و بتونم حرف بزنم اصلا دلم نمیخواست ندونسته از زندگی امیرمحمد از این در خارج بشم. روایت شهید بخش پنجم
پدر بنا بود و میگفت: _ امیرمحمد اول پیش خودم کار میکرد ولی بعدش گفت که این کار رو دوست نداره و میخواد شغل دیگه‌ای داشته باشه. دو سالی بود توی کارخانه خودکار سلنا کار میکرد که بیمه گیر داد و گفتن اونایی که کارت پایان خدمت ندارن باید اخراج بشن؛ امیرمحمدم که از اونجا اومد بیرون، رفت دنبال کارای سربازیش. _ توی جنگ دوازده روزه تازه آموزشیش رو شروع کرده بود که برگشتن و گفتن نیازی نیست بیان ولی آروم و قرار نشد، سه بار بلیط گرفت که بره ولی زنگ میزدن که فعلا نیاید پادگان، آمادگی پذیرش شما رو نداریم. روایت شهید بخش ششم
امیرمحمد ته تغاری خانواده گایکانی بود و یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داشت. مامانش میگفت: _ امیدمحمدم خیلی بچه شاد و زرنگی بود، اگه یه روز تو خونه می‌نشست، کلافه میشد. موسیقی کار میکرد، تنبک میزد. پدر با یاد خاطرات امیرمحمد لبخند ریزی زد و گفت: _ به اینکاراش عادت داشتیم، هر روز تنبک رو برمی‌داشت و همینجوری توی خونه میزد. همین دو سه ماه پیش اینجا مراسم نامزدی پسرعموش بود، نشسته بود و تنبک میزد. شلوغ‌کاری میکرد و جمع دستش بود. _ امیرمحمد مهربونی بیش از حد داشت. من بعضی وقتا دعواش میکردم که خاله، این همه مهربونی هم خوب نیستا، برای تو ریشترش دیگه خیلی بالاعه. الان که داریم به رفتاراش نگاه میکنیم انگار اصلا مال ما نبود، آسمونی بود. روایت شهید بخش هفتم
وسط صحبت‌ها نگاهم به خواهرش می‌افتد. روی زمین نشسته، نگاهش به گل‌های روی فرش خیره است. یک زانویش را در بغل دارد و با شنیدن صحبت‌ها بدنش را آرام آرام به چپ و راست تکان می‌دهد. شرمم می‌شود و می‌دانم داغدار است اما می‌خواهم صحبت‌های خواهر را هم بشنوم، چون خودم برادر کوچیکتر دارم و میدونم ارتباط خواهر و برادر یک چیز دیگریست: میشه شما هم از آقا امیرمحمد برامون بگید؟ از تکان می‌ایستد و لحظاتی خیره به همان گل‌های فرش نگاه می‌کند بعد با لحنی مظلومانه میگوید: هیچ چیزی یادم نمیاد. نمیدونم چرا چیزی یادم نمیاد. (عکس از بیوگرافی خواهرشهیده) روایت شهید بخش هشتم
کم‌کم خواهر هم شروع به صحبت میکند: امیرمحمد یهو خیلی تغییر کرد، اینجوری نبود. از اونایی بود که یقه‌شو باز میذاره از این زنجیرا میندازه گردنش. فرمانده‌شون میگفت امیر محمد از اون داش مشتیا بود. روزی که خبر شهادت آقا اومد، میگفت: آقا حیف بود، خیلی ناراحتم. من تعجب کردم که این حرف و دارم از امیرمحمد میشنوم گفتم واقعا تو داری این حرف و میزنی امیر!؟ امیرمحمدی که قبلا یادمه سر همین موضوع به داداش بزرگترم که چند سالی حوزه درس خونده بود گیر داده بود و میگفت مگه ما خودمون آقا نداریم که تو هی آقا آقا میکنی؟ روایت شهید بخش نهم
مادر میگفت: این جنگ اینو عوض کرد، اصلا نمیدونم. روز آخری که اومد خونه سه‌شنبه بود. روزه بود و چیزی نخورد. قرار بود تا ۱۴ بمونه ولی آروم و قرار نداشت و می‌خواست زودتر بره. موقع رفتن تو آسانسور گفت که مامان من یه آرزویی دارم برا دعا کن، میخوام شهید بشم. خودم و میزدم و میگفتم که نگو مامان... میگفت مامان ناراحتم نکن، داری میری مسجد برای منم دعا کن. منو تا مسجد برد و بعدم خودش رفت پادگان اون روز دو بار بهم زنگ زد و بعدش دیگه تا روز شهادتش که پنجشنبه بود تماسی نگرفت. روایت شهید بخش دهم
همون روز سه‌شنبه، قبل از رفتن خواهر جلوی چارچوب در وایمیسته و اجازه نمیده که امیرمحمد بره، بهش میگه بیا اصلا باهم فرار میکنیم، از قبل هم بارها خانواده بهش گفته بودن نرو و پدر میگفت هرچی جریمه‌ش میشه میدیم فقط بیخیال شو و دیگه نرو. بهم گفتش که: _ فقط تو خواهر من نیستی که، من مثل تو هزار هزار خواهر دارم. مگه تو ناموس من نیستی؟ پس بدون همه‌ی دخترای ایران ناموس منن، امثال من نرن پس کی بره؟ دیدم حریفش نمیشم، زنگ زدم به بابام و گفتم داره میره، نذار بره. به حرف بابا هم گوش نداد و میگفت اون همه بچه اونجاست، مگه خون من رنگین تره که من نرم؟؟؟ این حرفا رو که زد دیگه دست و پام شل شد و رفتم کنار، که رفت. روایت شهید بخش یازدهم
_ انگار بهش الهام شده بود. دوستاش میگفتن شب قبلش همه رو جمع کرده و وسایلش رو بینشون تقسیم کرده، انگشتر، ساعت، تسبیح و... خواب دیده بوده که فردا شهید و گفته بود من دیگه نیستم. هرچی میخواید بردارید وگرنه بعدا نمی‌تونید از خانواده‌م وسیله‌ای از من بگیرید. + مثل گل بود، به فرمانده‌ش گفته بود میخوام پاک بشم که خدا هم بغلشو براش باز کرد و رفت. روایت شهید بخش دوازدهم
امیرمحمد نحوه‌ی شهادتش هم شجاعانه و عجیب بود. من فکر میکردم حین انجام وظیفه یا توی خواب یا انجام کارهای روزمره بودن که پادگان رو میزنن و شهید میشه ولی... روایت شهید بخش سیزدهم
همه‌ی سربازایی که مثل امیرمحمد بودن پادگان رو ترک کرده بودن و فقط افراد رسمی و کادر اونجا حضور داشتن. بخشی از پادگان رو میزنن و نیروهای آتش‌نشانی برای کمک و خاموش کردن آتش میرسن ولی اونجا گیر میکنن و امیرمحمد و چند نفر دیگه برای نجات جون آتش نشانا میرن و اونا رو نجات میدن اما هنوز خود امیرمحمد بیرون نیومده بود که دوباره اونجا رو میزنن و بخاطر اصابت ترکش، امیرمحمد درجا شهید میشه. روایت شهید بخش چهاردهم
مادر میگفت که خودمم نمیدونستم بچم انقدر بزرگ شده که بخواد از کشورش دفاع کنه. همه میگن این دهه هفتادیا و هشتادیا نسل سوختن‌ ولی دهه هشتادیای ما همه غیور مردن، غیرت دارن سر ناموس و وطنشون، بی غیرت نیستن. روایت شهید بخش پانزدهم