همون روز سهشنبه، قبل از رفتن خواهر جلوی چارچوب در وایمیسته و اجازه نمیده که امیرمحمد بره، بهش میگه بیا اصلا باهم فرار میکنیم، از قبل هم بارها خانواده بهش گفته بودن نرو و پدر میگفت هرچی جریمهش میشه میدیم فقط بیخیال شو و دیگه نرو.
بهم گفتش که:
_ فقط تو خواهر من نیستی که، من مثل تو هزار هزار خواهر دارم. مگه تو ناموس من نیستی؟
پس بدون همهی دخترای ایران ناموس منن، امثال من نرن پس کی بره؟
دیدم حریفش نمیشم، زنگ زدم به بابام و گفتم داره میره، نذار بره.
به حرف بابا هم گوش نداد و میگفت اون همه بچه اونجاست، مگه خون من رنگین تره که من نرم؟؟؟
این حرفا رو که زد دیگه دست و پام شل شد و رفتم کنار، که رفت.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش یازدهم
_ انگار بهش الهام شده بود. دوستاش میگفتن شب قبلش همه رو جمع کرده و وسایلش رو بینشون تقسیم کرده، انگشتر، ساعت، تسبیح و...
خواب دیده بوده که فردا شهید و گفته بود من دیگه نیستم. هرچی میخواید بردارید وگرنه بعدا نمیتونید از خانوادهم وسیلهای از من بگیرید.
+ مثل گل بود، به فرماندهش گفته بود میخوام پاک بشم که خدا هم بغلشو براش باز کرد و رفت.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش دوازدهم
امیرمحمد نحوهی شهادتش هم شجاعانه و عجیب بود.
من فکر میکردم حین انجام وظیفه یا توی خواب یا انجام کارهای روزمره بودن که پادگان رو میزنن و شهید میشه ولی...
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش سیزدهم
همهی سربازایی که مثل امیرمحمد بودن پادگان رو ترک کرده بودن و فقط افراد رسمی و کادر اونجا حضور داشتن.
بخشی از پادگان رو میزنن و نیروهای آتشنشانی برای کمک و خاموش کردن آتش میرسن ولی اونجا گیر میکنن و امیرمحمد و چند نفر دیگه برای نجات جون آتش نشانا میرن و اونا رو نجات میدن اما هنوز خود امیرمحمد بیرون نیومده بود که دوباره اونجا رو میزنن و بخاطر اصابت ترکش، امیرمحمد درجا شهید میشه.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش چهاردهم
مادر میگفت که خودمم نمیدونستم بچم انقدر بزرگ شده که بخواد از کشورش دفاع کنه.
همه میگن این دهه هفتادیا و هشتادیا نسل سوختن ولی دهه هشتادیای ما همه غیور مردن، غیرت دارن سر ناموس و وطنشون، بی غیرت نیستن.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش پانزدهم
غم شهادت امیرمحمد واقعا سخت بود و هضمش برای خانواده بخاطر روحیات و عاداتی که ازش میدونستن بسیار سنگین بود.
انگار هیچکس باورش نمیشد که این تهتغاریِ داش مشتیِ شیطون و تنبکزنِ خانواده روزی انقدر مردونه و بیادعا شهید بشه.
همینم صحبت رو سخت کرده بود و بعد از هر جمله صدای گریه مادر و خواهر بلند میشد و پدر مظلومانه و آرام اشک میریخت.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش شانزدهم
مثل همهی دیدارها از خانواده برای عکس گرفتن اجازه گرفتم که خواهرش دست و دلبازانه قصد کرد که عکسهای عزیزدوردونهشون رو برام بفرسته.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش هفدهم
موقع رفتن، وقتی کفشم رو جفت شده، رو به سمتی که باید بپوشم و نزدیک به در دیدم.
از خجالت و مهماننوازی این خانواده آب شدم.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش هجدهم
واقعا نمیدونم چجوری باید حقی که این خانوادهها و شهداشون بر گردنمون دارن رو ادا کرد...
موقع برگشت باید چند جا میرفتم و با خانم معلم کار داشتیم که یه مسیر رو اشتباهی رفتم
به معلم گفتم میدونم دیره ولی بیا تا قبل شروع کلاست سریع بریم گلزار
معلمم یه نگاه عاقل اندرسفیه بهم انداخت و گفت منکه میدونم تو از قصد اینوری اومدی.
ولی واقعا خودمم برنامه رفتن نداشتم.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش نوزدهم