مادر میگفت که خودمم نمیدونستم بچم انقدر بزرگ شده که بخواد از کشورش دفاع کنه.
همه میگن این دهه هفتادیا و هشتادیا نسل سوختن ولی دهه هشتادیای ما همه غیور مردن، غیرت دارن سر ناموس و وطنشون، بی غیرت نیستن.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش پانزدهم
غم شهادت امیرمحمد واقعا سخت بود و هضمش برای خانواده بخاطر روحیات و عاداتی که ازش میدونستن بسیار سنگین بود.
انگار هیچکس باورش نمیشد که این تهتغاریِ داش مشتیِ شیطون و تنبکزنِ خانواده روزی انقدر مردونه و بیادعا شهید بشه.
همینم صحبت رو سخت کرده بود و بعد از هر جمله صدای گریه مادر و خواهر بلند میشد و پدر مظلومانه و آرام اشک میریخت.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش شانزدهم
مثل همهی دیدارها از خانواده برای عکس گرفتن اجازه گرفتم که خواهرش دست و دلبازانه قصد کرد که عکسهای عزیزدوردونهشون رو برام بفرسته.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش هفدهم
موقع رفتن، وقتی کفشم رو جفت شده، رو به سمتی که باید بپوشم و نزدیک به در دیدم.
از خجالت و مهماننوازی این خانواده آب شدم.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش هجدهم
واقعا نمیدونم چجوری باید حقی که این خانوادهها و شهداشون بر گردنمون دارن رو ادا کرد...
موقع برگشت باید چند جا میرفتم و با خانم معلم کار داشتیم که یه مسیر رو اشتباهی رفتم
به معلم گفتم میدونم دیره ولی بیا تا قبل شروع کلاست سریع بریم گلزار
معلمم یه نگاه عاقل اندرسفیه بهم انداخت و گفت منکه میدونم تو از قصد اینوری اومدی.
ولی واقعا خودمم برنامه رفتن نداشتم.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
بخش نوزدهم
724.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتن سنگ مزار شهید #امیرمحمد_گایکانی رو میذاشتن.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
نمیدونم شاید بعضیا این حرفا رو قبول نداشته باشن ولی من یکی که دلم به همین نشونهها خوشه🌱
اینم گلچینی از عکسهای آقا امیرمحمد
که خواهرش لطف کرد و برامون فرستاد.
روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی