eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
بارها حتی تا نوجوانیم، فامیلی شما رو با امام قاطی میکردم و خمینی میگفتم؛ البته که این اشتباه کردنا برام اهمیتی نداشتن و نهایتا با تذکر دیگران درستش میکردم. هروقت که سخنرانی‌هاتون از تلویزیون پخش میشد میگفتم: اَه بازم سخنرانی! یا چقدر حرف میزنه. و شبکه رو عوض میکردم.
🏫 توی مدرسه و بین دوستام هم روال اینجوری بود و اکثر ما شناخت و علاقه‌ای که باید نسبت به رهبر کشورمون داشته باشیم رو نداشتیم.
سال‌ها گذشت و خدا آدم‌ها و جمع‌های جدیدی رو سر راهم قرار داد که تونستم با خیلی از افراد و مفاهیم آشنا بشم. اولین نفر امام موسی صدر بود و بعد امام خمینی، که با شخصیت و افکارشون آشنا شدم و حس گرفتم.
ولی بازم حسم نسبت به شما هیچ تغییری نکرده بود. تا اینکه یه روز داخل یه جمعی صحبت از شما شد (همگی اونجا دوستدار و طرفدار رهبر بودن) که من با پررویی تمام گفتم: انقدر هم که میگید ایشون بین ما ایرانی‌ها طرفدار نداره. بعدم یکسری فکت‌هایی که تا به اون روز دیده بودم رو گفتم. اونجا کسی باهام بد بخورد نکرد. فقط در جواب من، استاد یک جمله گفت: تو دنیات کوچیکه که فقط آدمای اطرافت رو میبینی و فکر میکنی همه‌چیز همینطوره؛ خودت هیچوقت نخواستی دنیات رو بزرگتر کنی و فراتر از اون رو ببینی.
دنیای کوچیک... من دنیام کوچیکه!؟ همین جمله برای من شد یه جرقه و تلنگر بزرگ که بخوام دنیام رو بکوبم و از نو یه بزرگترش رو بسازم. (همیشه‌ی خدا دعاگوی این استاد هستم چون واقعا جهان و زندگی من رو تغییر داد)
از همونجا افتادم دنبال شنیدن، دیدن و تجربه کردن، آدم‌های بیشتری رو به دایره جهانم راه دادم و روز به روز این دنیا برام بزرگتر و پیچیده‌تر شد.
دیگه بدون گارد به صحبتای دوستام درباره‌ی شما گوش میدادم و کم‌کم دیدن همین شفیتگی‌ها برای شنیدن سخنرانی‌ها و تحلیل صحبت‌هاتون باعث شد که منم برای اولین‌بار یه سخنرانی رو تا آخرش گوش بدم.
📚 یه کم که گذشت افتادم تو فاز کتاب خوندن. هر کتاب انگار یه دریچه‌ی جدید رو به روم باز میکرد و دیگه لذت‌بخش‌ترین کار برام شده بود گشت و گذار توی کتابفروشی‌ها، زدن از خرج‌های اضافی و پول جمع کردن برای خرید کتاب. بین لیست کتابام، نوشته‌ها و کتابای شما هم اومده بودن و منو با افکار و ذهنیتتون آشنا میکردن. (لازم به ذکره که ناخودآگاه با دوستام مسابقه داشتیم، برای خرید بعضی کتابا و زودتر بدست آوردنشون)
📺 کم‌کم ارتباطم باهاتون بهتر میشد و بعد از این اتفاقا اگه تلویزیون صحبتتون رو نشون میداد شبکه رو عوض نمیکردم و بادقت گوش میدادم.
🔹 اولین سالی که دیگه به قولی با شما دوست شده بودم و ازتون خوشم میومد، قرار بود مثل هر سال داخل حسینیه جماران مراسم با حضور شما برگزار بشه. همه‌ی دوستام اومدن و من بخاطر اینکه خانوادم بهم اجازه ندادن نتونستم بیام تهران. تا مدت‌ها با حسرت خاطرات بچه‌ها رو گوش میدادم و بعدش توی خلوت خودم از ناراحتی اشک میریختم.
عاشق دیدارهاتون با شعرا بودم، کیف میکردم هروقت میدیدم چجوری آدما و نکات مربوط بهشون رو حتی بعد از سال‌ها یادتون میمونه. سر زدن‌هاتون به نمایشگاه کتاب؛ هر بار از اینکه میدیدم انقدر کتاب‌خونید و کتاب جدیدی نیست که از دستتون در بره، غرق لذت میشدم. دیدار با خانواده شهدا و محبتی که همیشه نسبت به بچه‌ها داشتید. تیکه‌های جذابی که مینداختید و تا مدت‌ها میم مجازی میشد. عزت و احترامی که برای دختر و زن قائل بودید و من بعد از خوندن هر مطلب شما به زن بودنم افتخار میکردم. به قول یکی از بچه‌ها که _فمنیست واقعی فقط آقا_
شهادت حاج‌قاسم بود که برای اولین‌بار پشت سر شما با کیلومترها فاصله نماز خوندم و دلم از شکسته شدن بغضتون زمان گفتن "اللّهمّ إنّا لا نعلم منهم إلاّ خيرا" گرفت و جمعیت با شنیدن گریه‌تون سر نماز با صدای بلند گریه میکردن.