eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
حکایت شروع این کانال برمیگرده به معراج شهدایی که بار اول رفتم و با دو تا شهید آشنا شدم: محمد رحیمیان و حسین امیدواری آقا حسین بخاطر کار شهدایی، رفقای و خانواده‌شون به قول خودمون شهید پر سر و صدایی بود ولی بلعکس خانواده‌ی شهید رحیمیان بسیار آرام و مظلومانه عزاداری میکردن و خیلی چیزی از ایشون نمیدونستیم. همین تفاوت باعث شده بود که خیلیا بخوان بیشتر درباره‌ی این شهید که با لباس خلبانیش متفاوت‌تر از بقیه‌ی شهدا بود، بدونن. روایت شهید ۱
تَمامِ مَن
برنامه صبح منزل شهیدِ خلبان #محمد_رحیمیان بود. وقتی همه رسیدن، باهاشون تماس گرفتیم تا بریم داخل که گ
اولین تلاشمون برای دیدار خانواده‌شون بخاطر بیماری که مادر دچارش شده بودن و کنسل شد. چند باری هم از اون روز تلاش کردیم تا ببینیمشون ولی بخاطر شرایط مختلف قسمت نمیشد. روایت شهید ۲
صبح چهلم شهیده مهسا طاهری بود که زهرا گفت اگه هستید هماهنگ کنم تا بعدازظهر بریم منزل یکی از شهدا. جدیدا بخاطر آشنایی نزدیک با چند تا از خانواده‌های شهدا و شنیدن اینکه برخی بخاطر دیدارهای مختلف کلافه شدن و حالشون برای این رفت و آمدها مناسب نیست؛ برای رفتن به خونه‌ی شهدا خیلی عذاب وجدان میگیرم و معذبم که نکنه حالشون رو بدتر کنیم. روایت شهید ۳
از طرفی هم شوق شنیدن و آشنایی با خانواده‌ها و زندگی شهداشون این اجازه رو بهمون نمیده که بیخیال این دیدن‌ها بشیم. (البته اینم بگم که بخاطر بزرگواری خانواده‌ها تابحال نشده بعد از دیداری اون احساس معذب بودن دوطرفه ادامه‌دار بشه، خصوصا وقتی روایت‌هامون رو میخونن خوشحال میشن که این دیدار نتیجه‌ای داشته و مطلبی از عزیزشون نوشته شده) روایت شهید ۴
خلاصه که این حس‌های دوگانه دائم موقع هر هماهنگی توی دلم آشوبی راه میندازن که بریم یا نه. ولی در نهایت با توکل به خدا و خود شهید میخوایم که بهترین زمان بتونیم بریم و خانواده‌شون رو ببینیم. روایت شهید ۵
بالاخره هماهنگ شد و قرار شد بعدازظهر راهی منزل شهید رحیمیان بشیم. همسر شهید اصالتا اهوازی‌ان و اونجا ساکنن، میدونستیم هنوز اراکن و دنبال این بودیم که یه یادگاری بهشون بدیم تا اگه رفتن ما رو یادشون نره. انتخاب سختی بود و بر هر چیزی که فکر می‌کردیم به دلایل مختلف رد میشد. تا اینکه سعیده‌ی عزیزم که بخاطر شرایطش و ماه‌های آخر بارداریش نمیتونه جایی همراهمون بیاد، آماده کردن این یادگاری رو برعهده گرفت تا به قول خودش اونم سهمی داشته باشه. روایت شهید ۶
باید از دو سه تا پله رد میشدی تا بتونی وارد خونه بشی، از در که وارد شدم اولین چیزی که به چشمم خورد سماور طلایی رنگ داخل آشپزخونه با کتیبه‌ی زیبای پشت سرش بود. دور تا دور خونه عکس و بنر شهید به چشم میومد. از همه جالب‌تر فضای دلنشین و آرامش‌بخش خونه که تا وارد میشدی دلت رو آروم میکرد. روایت شهید ۷
روی مبل ال‌مانند کنج پذیرایی نشستیم و خانم معلم زیرلب بهم تشر زد که هرکس اول میشینه باید بره قسمت آخر مبل که بقیه راحت رد بشن ولی من بنظرم جا برای رد شدن به اندازه‌ی کافی بود و معلم داشت زیادی سخت می‌گرفت که آخرشم بخاطر تعلل عاطفه مجبور شدم جابجا بشم و اون وسط بشینم. مادر شهید صندلی تک قهوه‌ای رنگ رو آورد و نزدیکمون قرار داد تا بشینه. روایت شهید ۸
یکی از بچه‌ها شروع به صحبت کرد ولی همون اول کار بجای اینکه بگه ما "دفعه‌ی قبل" اومدیم پیشتون و قسمت نبود ببینمتون، اشتباهی گفت "دفعه‌ی بعد" و خودشم متوجه سوتی‌ای که داد نشد و کاملا جدی به صحبتش ادامه میداد؛ ولی ما همگی همزمان نگاهمون بهم افتاد و هرکس برای کنترل خودش، یه کاری میکرد: یکی به یه گوشه خیره بود و نفس عمیق میکشید؛ یکی چادر و روسریش رو جلو میکشید؛ یکی دستش رو جلوی دهنش گرفته بود تا خنده‌اش معلوم نباشه و اون یکی هم با سگک کیفش مشغول شده بود. روایت شهید ۹
مادر شهید خیلی آروم و متین با دستای بهم گره کرده به صحبتمون گوش میداد و من نگاهم خیره به چروک‌های ریز روی دستاشون با اون انگشتر فیروزه‌ای ظریف و زیبا بود که بیشتر به این حس آرامش و تصویری که ازشون توی ذهنم ساخته میشد، نقش میزد. به این فکر میکردم که این مادر چقدر از این دست‌ها کار کشیده و به خودش سختی داده تا گل پسر رشیدش رو بزرگ کنه و به یه جایی برسونه. روایت شهید ۱۰
وسط صحبت‌ها نزدیکانی که برای کمک پیششون بودن تک به تک وارد میشدن و هر چند دقیقه‌ یکبار بازار سلام و تعارفات به راه میوفتاد. دیدن خانم‌ها خیالم رو راحت میکرد که دورشون خلوت نیست و خداروشکر کمک حال دارن. روایت شهید ۱۱
چشم انتظار همسر آقا محمد بودیم و هر لحظه نگاهی به در مینداختم تا شاید بیان و بتونم برای اولین بار ببینمشون. تا اینکه یکی از بچه‌ها از ایشون پرسید و فهمیدیم یکی از دوستانشون به دیدنشون اومدن. مادر سریع گفت الان میگم بیاد پیشتون و همه سریع گفتیم نیازی نیست و بذارید راحت باشن. (ولی توی دلم حسرت میخوردم که قرار نیست امروز ببینمشون) روایت شهید ۱۲